خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت چهلو چهار

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو چهار

 

دستی به چشمان اشکیم کشیدم و گنگ نگاهش کردم که ناگهان چشماشو باز کرد و مظلوم بهم زل زد.
به سختی لب از هم شکافت و گفت:
_بوسم کن…!

عصبی ضربه ای به بازوش زدم و با حرص غریدم:
_خیلی عوضی لئون…من دارم بالای سرت از نگرانی و ترس دیوونه میشم بعد تو مسخره بازیت گرفته.
خواست چیزی بگه اما بهش اجازه ندادم و از کنارش بلند شدم و جمعیتی که دورمون حلقه زده بودند رو کنار زدم.
با گام های کشیده به سمت ماشین دالیا قدم برداشتم.
داشتم دره ماشین دالیا رو که برای امشب ازش قرض گرفته بودم، با سوییچ باز می کردم که مردی به سمتم اومد و گفت:
_خانوم اون آقا که تصادف کردن حالشون بده…گفتن شما آشناشون هستید و بیام دنبالتون تا کمکش کنید…!

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و از داخل کیفم چندتا اسکناس در آوردم و ماشینو دور زدم.
روبه روی اون مرد ایستادم و اون اسکناس ها رو به سمتش گرفتم.
پوزخندی زدم و گفتم:
_اون آقا حالش از من و شما هم بهتره،رو بهش بدید همین وسط پا میشه می رقصه.

مثل خنگا نگاهم کرد که به اسکناس ها اشاره کردم و ادامه دادم:
_درضمن من آشنا اون آقا نیستم اما شما یه لطفی در حقش بکنید و این اسکناس ها رو از من بگیرید و برسونیدش به یه بیمارستان،هرچند که می دونم هیچیش نیست و از من و شماهم سالم تره…!

اسکناس ها رو از دستم گرفت و گفت:
_اگه براش اتفاقی بیوفته مسئولیتــ…
میون کلامش پریدم و گفتم:
_خیالتون راحت، اون بشر چیزیش نمیشه.
و بعد پشتمو بهش کردم و به سمت ماشین دالیا رفتم.
تند سوار شدم و با سرعت از اون خیابون بیرون زدم.

یکم احساس عذاب وجدان داشتم که همون طوری وسط خیابون رهاش کردم اما سعی کردم که اون حس رو نادیده بگیرم.
تقصیر خودش بود…!
می خواست منو الکی نگران خودش نکنه…

به آپارتمانم که رسیدم درو با کلید باز کردم و داخل شدم.
کلافه روی مبل نشستم که همون لحظه تلفن خونه زنگ خورد.
شتاب زده به سمتش رفتم اما با دیدن شماره دالیا تمام بادم خالی شد…!
دکمه وصل تماس رو فشردم که صدای جیغ جیغوش توی تلفن پیچید:
_ماشینم سالمه…؟

روی مبل نشستم و دلخور گفتم:
_اره…همین امشب می تونی بیای ببریش.
ریز ریز خندید و گفت:
_چه حالا به خانوم برم می خوره…عزیزم با اون دست فرمون افتضاحی که تو داری اینکه الان ماشینم سالمه خودش یه معجزس…!
چیزی در جوابش نگفتم که ذوق زده ادامه داد:
_ببینم قرار چه طور بود…؟

دالیا اطلاع نداشت که قصدم از دیدن لئون این بود که فریبش بدم.
به دروغ بهش گفته بودم که می خوام درمورد مشکلاتی که توی دانشگاه برام پیش اومده باهاش حرف بزنم.

خونسرد گفتم:
_هیچی…قرار شد با استاد مکنالید صحبت کنه.
_دیدی…دیدی گفتم اگر درست حسابی باهاش حرف بزنی گوش می کنه…!

حوصله بحث باهاش رو نداشتم برای همین تند گفتم:
_دالیا من باید برم،فردا مفصل باهم صحبت می کنیم… فعلا خدافظ.
و بعد سریع تماس رو قطع کردم.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و از روی مبل بلند شدم و به سمت کیفم رفتم.
گوشیمو از توی کیفم در آوردم و قفلش رو باز کردم.
وارد لیست مخاطبینم شدم و مردد به اسم لئون زل زدم.
نمی دونم چرا اینقدر نگرانش بودم…!
کاش همون طوری وسط خیابون بین کلی غریبه تنهاش نمی زاشتم…

دو دلی کنار گذاشتم و بالاخره دکمه تماس رو فشردم.
باید می فهمیدم که حالش خوبه یا نه…!

بعد از چندتا بوق صداش توی فضا پیچید:
_حقت اینه که الان گوشیو روت قطع کنم.
نفسی از روی آسودگی کشیدم و با تمسخر گفتم:
_میبینم که توی نقش بازی کردن پیشرفت کردی…ادا مرده ها رو هم خوب می تونی در بیاری،ببین به نظرم برو هنر پیشه شو چون کارت خوب میگیره ها…!

پوزخند زد و گفت:
_هه هه خندیدم نمکدون…!
چیزی نگفتم که دلخور ادامه داد:
_واقعا ممنونم که منو همون جوری میون کلی غریبه تنها گذاشتی…حداقل به اورژانس زنگ می زدی بعد می رفتی…!

طلبکارانه گفتم:
_تو که حالت خوب بود…چرا الکی زنگ می زدم و وقت اورژانسو می گرفتم…؟

لئون:اگه حالم خوب بود الان توی بیمارستان بستری نمیشدم…!
ریلکس به سمت آشپزخونه رفتم و مقداری آب برای خودم ریختم.
آروم زمزمه کردم:
_شیشه مشروب هم کنارته…؟

گنگ پرسید:
_چی…؟
جرعه ای از آب داخل لیوان رو نوشیدم و گفتم:
_عزیزم از این به بعد خواستی دروغ بگی اول فکر کن…اگه تو بیمارستان بستری گوشی کنارت چیکار می کنه…؟

صدای نفس های کلافش نشون میداد که حسابی از دستم حرصی شده.
ریز ریز خندیدم و برای تغییر بحث گفتم:
_فردا توی دانشگاه میبینمت جناب استاد…البته امیدوارم که رفتارت ۱۸۰ درجه تا فردا تغییر کنه.
در جوابم داشت چیزی بلغور می کرد که من برای بیشتر حرصی کردنش گوشی روش قطع کردم.
قهقهه بلندی سر دادم و همون جا توی آشپزخونه نشستم.

نمی دونم چرا اینقدر از آزار دادنش لذت می بردم…!

 

*******************
ادموند با اخم نیم نگاهی به سمت من انداخت و برگه شراکتش با لئون رو امضا کرد.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم که دالیا نیشگونی از پهلوم گرفت و نزدیک گوشم پچ زد:
_آخر سر کاری که می خواستی رو انجام دادی..! برای چی ادموندو مجبور کردی تا با لئون شریک بشه…؟

با غیظ نگاهش کردم و گفتم:
_تو کاری که به تو مربوط نمیشه دخالت نکن.
عصبی گفت:
_تو از علاقه ای که ادموند نسبت بهت داره سو افتاده کردی کمند.

متعجب به سمتش برگشتم و گنگ گفتم:
_چی داری مال خودت میگی…؟ چه علاقه ای…!
کلمه علاقه رو اینقدر بلند گفتم که توجه لئون و ادموند به ما جلب شد.
ادموند متعجب پرسید:
_چی شده…؟ راجب چی حرف می زنید…؟

دالیا لبخند ژکوندی زد و تند گفت:
_هیچی…چیز مهمی نیست.
و بعد دست منو گرفت و به سمت یکی از اتاقای گالری لئون کشید.
دره اتاقو باز کرد که سریع داخل شدم.
پشت سرم وارد اتاق شد و درو هم محکم بست.

عصبی نگاهم کرد و غرید:
_کاره اشتباهی کردی کمند…!
به سمتش قدمی برداشتم و گفتم:
_درست حرف بزن بفهمم چی داری میگی.
دست به سینه ایستاد و طلبکارانه گفت:
_یعنی تو نمی دونی که من دارم راجب چی حرف می زنم…؟

شونه ای بالا انداختم و قاطع گفتم:
_نه…!واقعا نمی دونم.
با حرص زمزمه کرد:
_بابا ادموند به تو علاقه داره…عجیبه که هنوز متوجه نشدی.
با تموم شدن جملش زدم زیره خنده و میون خنده هام با تپه تپه گفتم:
_دار…ی…چرت…میــ…گی.
عصبی چونمو میون انگشتاش گرفت و وادارم کرد به خودم بیام و توی صورتش زل بزنم.
با دیدن اون چشمای سبز رنگ که جدیت ازش می بارید نیشمو بستم و از خندیدن دست کشیدم.

شوخی نمی کرد.
خیلی هم جدی بود…!
دستشو پس زدم که با اخم گفت:
_اون خیلی وقته که بهت علاقه داره…اینو از رفتارش متوجه شدم،حتی چندین بار هم خواست درمورد علاقه ای که به تو داره با من حرف بزنه اما خب وقت نشد.

کلافه به خاطر حرفای دالیا، شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق…!
باور حرفای دالیا به شدت برام سخت بود.

به انتهای اتاق که رسیدم عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:
_آخه چرا موضوع به این مهمی رو اینقدر دیر داری به من میگی…؟
دست به سینه ایستاد و آروم لب زد:
_دیر یا زودش چه فرقی به حال تو داشت…! تو که به هر حال کاره خودتو انجام میدی.

به سمتش قدم برداشتم و فاصله بین مون رو از بین بردم.
دهن باز کردم تا همه ی عصبانیتمو سره اون خالی کنم اما پشیمون شدم.
اون بدبخت چه گناهی داشت…!
این وسط من مقصر بودم که از ادموند به عنوان یه مهره برای رسیدن به هدفم استفاده کرده بودم.

پشتمو بهش کردم و روی یکی از صندلی های چرمی که داخل اتاق قرار داشت نشستم.
حالا که از احساس واقعی ادموند با خبر شده بودم دیگه نمی تونستم مثل سابق باهاش رفتار کنم.
من فکر می کردم تموم این لطفایی که درحقم انجام میده به خاطره اینه که منو به عنوان دوست خودش می بینه.
نگو که خیلی وقته عشق جای این لطف رو گرفته.

سرمو بالا آوردم و درمونده به دالیا زل زدم که تند گفت:
_چیه…؟ چرا داری اینجوری منو نگاه می کنی…!
دستی میون موهام کشیدم و زمزمه کردم:
_حالا میگی چیکار کنم دالیا…؟
به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
نیمچه لبخندی زد و گفت:
_خیلی عادی باهاش رفتار کن…انگار نه انگار که چیزی از من شنیدی.

از روی صندلی بلند شدم و با استرس پرسیدم:
_اما اگر بخواد درمورد احساسش حرف بزنه،اون موقع باید چه واکنشی نشون بدم…؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

3 دیدگاه

  1. واااااای داره جالب میشه

  2. سلام
    پس پارت۴٣کو؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *