خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت چهلو پنج

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو پنج

_خیلی عادی…! می تونی قبول کنی یا نکنی اونش دیگه بستگی به خودت داره.
_گفتنش برای تو آسونــ…

کلامم با باز شدن ناگهانی دره اتاق قطع شد.
عصبی به سمت در برگشتم که با چهره کنجکاو لئون روبه رو شدم.
خواستم عصبانیتمو روی اون بدبخت خالی کنم که دالیا پیش دستی کرد و با تشر گفت:
_آقای آلبرت شما در زدن بلد نیستید…؟

لئون پرو پرو توی چشمای دالیا زل زد و در حالی که داشت وارد اتاق میشد گفت:
_نه…! متاسفانه کسی نبوده که یادم بده اما اگر خیلی دلت می خواد می تونی استادم بشی.
دالیا مونده بود در جواب لئون چی بگه.
تازه داشت اخلاقیات لئون دستش میومد و متوجه میشد چه جور آدمیه و چرا من اینقدر دنبال انتقام گرفتن ازشم.

لئون نگاه گنگ دالیا رو که دید پوزخندی زد و گفت:
_ادموند خیلی وقته منتظر شما دونفره…اگه پچ پچای دخترونتون تموم شده بیاید بیرون که کلی کار داریم.
و بعد نیم نگاهی سمت من انداخت و از اتاق بیرون رفت.

نمی دونم چرا کلمه ”پچ پچای دخترونه” رو با یه حرص خاصی بیان کرد…!
نکنه متوجه حرفای من و دالیا شده…؟!

با این فکر، مثل وحشیا به سمت دالیا هجوم بردم و مغموم گفتم:
_نکنه لئون متوجه حرفای ما شده باشه…!
سری به معنای نه بالا انداخت و گفت:
_فکر نکنم.
اما احساس من چیز دیگری می گفت…!
به هیچ عنوان دوست نداشتم لئون چیزی درمورد احساسات ادموند بفهمه.

دالیا به سمت در رفت و از اتاق خارج شد که من هم ناچارا دنبالش به راه افتادم.

از اتاق بیرون اومدم و قدمی داخل سالن گذاشتم که ادموند با دیدن من خیلی سرد گفت:
_بیا فقط امضا تو مونده.

بدون هیچ حرفی به سمت میزی که ادموند کنارش ایستاده بود قدم برداشتم و خودنویس رو از دستش گرفتم.
زیره برگه هایی که روز میز قرار داشت رو امضا کردم.
حالا دیگه لئون و ادموند رسما شریک هم به حساب میومدن…!

بعد از اینکه کاره قراردادها با امضای من به پایان رسید،تصمیم گرفتیم چهارتایی بریم بیرون و یه چیزی بخوریم.
من و دالیا سوار ماشین ادموند شدیم اما لئون تنها با ماشین خودش دنبال ما به راه افتاد.
توی ماشین جو عجیب و سنگینی بین ما سه نفر حکم فرما بود.
حتی دالیا هم که همیشه کارش پرحرفی بود چیزی نمی گفت و سکوت اختیار کرده بود.

بالاخره بعد از گذشت بیست دقیقه ادموند کناره بستنی فروشی بزرگی پارک کرد و سکوت رو شکست و پرسید:
_پیاده میشید یا می خواید توی ماشین بستنی بخورید…؟
دالیا:خب معلومه که پیاده میشیم.
و بعد درو باز کرد و از ماشین پایین اومد.

درک می کردم چرا ادموند می خواست توی ماشین بستنی بخوره.
کلافه بود و حوصله برخورد با یه سری طرفدار سمج رو نداشت.
وقتی دید دالیا بدون هیچ توجهی به خواسته او از ماشین پیاده شد،چهرش رو با انزجار جمع کرد.

ناچارا من هم به تبعیت از دالیا دره ماشینو باز کردم و از ماشین پیاده کردم.
کناره جدول ایستادم که همون لحظه سر و کله ی لئون پیدا شد.

کنارم ایستاد و آروم نزدیک گوشم پچ زد:
_به ادموند علاقه داری…!
حدس می زدم که متوجه حرفای من و دالیا شده برای اصلا همین تعجب نکردم.

خیلی خونسرد به سمتش برگشتم و بدون اینکه دست و پام رو گم کنم گفتم:
_علاقه من چه ربطی تو داره…؟

خیلی خونسرد به سمتش برگشتم و بدون اینکه دست و پام رو گم کنم گفتم:
_علاقه من چه ربطی به تو داره…!
شونه ای بالا انداخت و آروم لب زد:
_ربطی نداره اما کنجکاو بودم که بدونم.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و متعجب پرسیدم:
_چرا باید در این مورد کنجکاو باشی…!
لبخند حرص در آوری زد و گفت:
_هرچی نباشه تو یه مدت زن من بودی…کنجکاوی درمورد همسر سابقم جرمه…؟!

دهن باز کردم تا با خصومت چیزی بگم که همون لحظه ادموند و دالیا هم به سمت ما اومدن و کنارمون ایستادم.
با حرص دستامو مشت کردم و نگاهمو ازش گرفتم.
لعنتی می خواست با یادآوری گذشته فقط زجرم بده.

ادموند:چرا اینجا وایسادید…! بیاید بریم داخل دیگه.
برعکس تصورم لئون چیزی نگفت و تیکه ای بارم نکرد.
خیلی ریلکس لبخندی زد و شونه به شونه ادموند وارد بستنی فروشی شد.
من و دالیا هم پشت سرشون داخل شدیم.
یکی از میز ها رو انتخاب کردیم و دورش نشستیم.
از شانس بد منم ادموند درست رو به روم نشست.
حرفای دالیا درمورد علاقه ادموند باعث شده بود که صمیمیت سابقمی رو که باهاش داشتم از دست بدم.
نمی دونم چرا حالا به شکل یک غریبه میدیدمش…!

ادموند منو از روی میز برداشت و نیم نگاهی بهش انداخت و بعد از گذشت مدت کوتاهی گفت:
_بچه ها چی می خورید…؟بگید برم سفارش بدم.
دالیا شیطون گفت:
_مهمون تو دیگه…؟

ادموند تک خنده مردونه ای کرد و گفت:
_فکر نکنم دست و دلباز تر از من پیدا کنی.

لبخند ملیحی روی لب های دالیا جا خوش کرد و خواست چیزی بگه اما با حرفی که لئون زد هر سه مون رسما وا رفتیم.
لئون:شیرینی مزدوج شدنته دیگه…؟

تقریبا چند ثانیه ای ادموند نگاه گنگشو به چهره لئون دوخت و بعد متعجب پرسید:
_مزدوج…! چی داری مال خودت میگی…؟

لئون پوزخندی زد و خش دار گفت:
_می خواستی وقتی کارت عروسیت رو فرستادی در جریانم قرار بدی…!
ادموند کمی عصبی شد و با صدای تقریبا بلندی گفت:
_درست حرف بزن ببینم چی میگی…کارت عروسی چیه دیگه…؟

از بگو مگویی که هر لحظه داشت بین شون شدت می گرفت ترسیدم…!
این بشر آخر سر هم کار خودشو کرد و زهرشو ریخت.

دستام به خاطر استرس زیاد یخ بسته بود و هر لحظه که نگاهم به چهره ادموند یا لئون گره می خورد،نفس کشیدن برام سخت میشد.
به سختی از سره میز بلند شدم و بی توجه به اون سه نفر از بستنی فروشی بیرون زدم.
هوای آزاد کمی حالم رو بهتر کرد اما دلم نمی خواست با کسی مواجه بشم.
برای همین با قدم های سریع شروع کردم به دور شدن از اون بستنی فروشی لعنتی…!
بین جمعیت خودمو گم و گور کردم تا نتونن پیدام کنن.

وقتی خیالم راحت شد که تقریبا ازشون دور شدم؛ به سمت پارکی که دو خیابون بالا تر قرار داشت حرکت کردم.
به پارک که رسیدم،روی یکی از نیمکت ها نشستم و زانو هامو در آغوش گرفتم.
به نقطه نامعلومی زل زدم و به فکر فرو رفتم.

به فکر گذشته و حالی که داشت برام تبدیل به جهنم میشد و همه و همه تقصیر لئون بود…!

نمی دونم تقریبا چند دقیقه یا حتی چند ساعت بود که همون طور روی نیمکت نشسته بودم و با افکار بی سر و تهم جنگ می کردم،که ناگهان با نشستن کسی کنارم به خودم اومدم و ترسیده از روی نیمکت بلند شدم.

با دیدن وحشت من نیمچه لبخندی زد و گفت:
_می دونستم میای اینجا…!

فقط در سکوت نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
نگاه خیره منو که روی خودش دید لبخند تلخی زد و گفت:
_بشین…!

ناچارا کنارش با فاصله روی نیمکت نشستم که ادامه داد:
_توی این سه سال هر وقت که دلت می گرفت و یا از چیزی ناراحت میشدی میومدی اینجا…الانم حتما موضوع مهمی ذهنتو مشغول کرده که دوباره مهمون همین نیمکت شدی.

سرمو زیر انداختم و غمگین گفتم:
_آره…موضوع خیلی مهمی هم هست.
موشکافانه پرسید:
_مربوط به لئونه نه…؟
برای تکذیب حرفش سری به طرفین تکون دادم و آروم گفتم:
_نه ربطی به کسی نداره…همه چیز مربوط به خودمه و باید به تنهایی حلش کنم.
زود به کنایه کلامم پی برد و گفت:
_آها پس یعنی نمی خوای راجبش حرف بزنی…؟

سرمو بالا آوردم و به چشمای مهربونش زل زدم.
آخه چه طور می تونستم دل کسی رو بشکنم که تموم موفقیت و پیشرفتمو مدیونش بودم…!؟
وقتی دید چیزی نمیگم و فقط با اندوه دارم نگاهش می کنم،سرشو جلو آورد و نزدیک صورتم پچ زد:
_نمی دونم چرا احساس می کنم این حال خراب تو مسببش منم…!

با این حرفش تازه به خودم اومدم.
داشتم با رفتارم حالشو خراب می کردم.
برای اینکه جو بین مون رو عوض کنم لبخند شیطونی زدم و گفتم:
_آفرین درست فهمیدی…مسبب حال خراب من تویی…!
فهمید دارم باهاش شوخی می کنم برای همین ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا اونوقت…؟
دست به سینه نشستم و طلبکارانه جواب دادم:
_چون زدی زیره قولت جناب…قرار بود بستنی مهمون مونم کنیااااا.

ریز ریز خندید و بعد فاصله بین مون رو از بین برد و گفت:
_یه چیز بهتر مهمونت می کنم عزیزم…!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *