خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هفت

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هفت

بلند داد زدم:
_اینجا مسافرخونه نیست که تو دستور بدی منم برات همه چیزو مهیا کنم…همین که توی خونم راهت دادم باید بری سجده شکر به جا بیاری.
و بعد محکم دره اتاقو به هم کوبیدم و
قفلش کردم.

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم.
اما مگه خوابم میبرد…!
وقتی به این فکر میوفتادم که لئون درست توی خونه من،اون هم توی هال خوابیده،انگار بهم برق سه فاز وصل کرده باشن به کل خواب از سرم می پرید و چشمام اندازه نلبعکی درشت میشد.
ناچارا قید خواب رو زدم و توی جام نشستم.

نمی دونم چند ساعت شده بود که فقط به نقطه ی نامعلومی زل زده بودم و برای پنج دقیقه خوابیدن له له می زدم.
خدا لعنتت کنه لئون که حتی خواب شبم به من زهرمار کردی…!

از روی تخت بلند شدم و آروم به سمت دره اتاق رفتم.
محتاطانه کلیدو توی قفل چرخوندم و دستیگره درو به سمت پایین کشیدم.
قدمی داخل سالن گذاشتم و موشکافانه به اطرافم زل زدم.
نور شب خواب کمی هالو روشن کرده بود برای همین خوب می تونستم همه جارو ببینم.

چشمای خسته و ملتهبم که به زور بازشون نگه داشته بودم روی جسم در خواب فرو رفته ی لئون زوم شد.
به سمتش قدمی برداشتم و بالای سرش ایستادم.
همون کوسنای مبل رو زیر سرش گذاشته بود و به خواب عمیق فرو رفته بود.

توی خواب عجیب چهرش مظلوم می زد…!
ناخوداگاه دستمو دراز کردم و به سمت صورتش بردم اما نصفه های راه پشیمون شدم.
ممکن بود بیدار بشه.

نگاهمو ازش گرفتم و بعد از نوشیدن یک لیوان آب دوباره به اتاقم برگشتم و مجدد دره اتاقم رو قفل کردم.
مثل جنازه روی تخت ولو شدم و پلکامو روی هم فشردم.
سعی کردم به چیزی فکر نکنم و فقط بخوابم.
بالاخره کم کم چشمام گرم شد و سریع خوابم برد.

صبح با صدای گومپ گومپی که میومد چشمامو باز کردم و وحشت زده توی جام نشستم.
اینقدر گیج و منگ بودم که حتی متوجه نمیشدم صدا از کدوم طرفه…!
چندین بار پشت سره هم پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد و از حالت سردرگمی بیرون اومدم.
از تخت پایین رفتم و متحیر به اطرافم زل زدم که دوباره همون صدا بلند شد.

تازه متوجه شدم که صدا بر اثر ضرباتی که بر در وارد میشده…!
و این ضربات فقط می تونست کاره یک نفر باشه…

کلافه و البته عصبی به سمت در رفتم و پشتش ایستادم.
با حرص غریدم:
_چه خبرته روانی…دره اتاقمو شکوندی.

وقتی صدای من رو شنید انگار نفسی از روی آسودگی کشید و گفت:
_مردی که جواب نمیدی…؟ این دره لعنتیو چرا قفل کردی…! می ترسیدی یهو شب بیام بخورمت…؟

حرفو عوض کردم و گفتم:
_صبحم من از دست تو آسایش زندگی ندارم…به خدا اگه گورتو از خونه من گم نکنی زنگ می زنم به پلیس لئون.

پرو پرو گفت:
_صبحونمو بده بخورم بعد میرم.

زیر لب غریدم:
_والا کوفتم حیفه که بدم تو بخوری چه برسه به صبحونه.
فکر کنم حرفم رو شنید برای همین گفت:
_اگه می خوای زودتر از شرم خلاص بشی بیا کوفتمو بده بخورم بعدش واقعا دیگه میرم.
کلامش که پایان یافت،نفس عمیقی برای حفظ آرامشم کشیدم و پلکامو روی هم فشردم.
حداقل تا موقعی که تصمیم نهاییم رو بگیرم که می خوام چیکار کنم،نباید اینقدر باهاش بد رفتار کنم…!

چشمامو باز کردم و با لحن مهربون و آرومی گفتم:
_برو توی آشپزخونه سره میز بشین تا من بیام.
چیزی نگفت و بعد بلند شدن صدای قدم هاش نشون از دور شدنش داد.
دستی میون موهام کشیدم و به سمت سرویس بهداشتی داخل اتاقم رفتم.
آبی به دست و صورتم زدم و از سرویس بهداشتی بیرون اومدم.
روبه روی میز آرایش اتاقم ایستادم و خواستم موهامو بالای سرم ببندم که تازه چشمم به چهره رنگ پریدم افتاد.
به خاطر کم خوابی دیشب،قیافم به این روز افتاده بود…!

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و فوشی نثار لئون کردم و موهای کوتاهمو بستم.
از جلوی میز آرایش کنار رفتم و بعد از باز کردن قفل؛از اتاق بیرون زدم.
وارد آشپزخونه که شدم،سریع سرشو بالا آورد و بهم زل زد.

با دیدن قیافم متعجب گفت:
_معلومه که دیشب اصلا نخوابیدی…!
نگاهمو ازش گرفتم و در حالی که به سمت یخچال می رفتم گفتم:
_با وجود مهمون اعصاب خوردکنی مثل تو نمی تونستم چشم روی هم بزارم.

چیزی نگفت که خامه و پنیرو از توی یخچال بیرون آوردم و مقابلش روی میز قرار دادم.
نیم نگاهی به خامه و پنیر انداخت و مظلومانه گفت:
_من خامه دوست ندارم.
با غیظ گفتم:
_خب نون و پنیر بخور…نون تست هم اگه می خوای برات میارم.
بی توجه به حرفم،انگشتاشو در هم قفل کرد و ملتمس گفت:
_میشه برام تخم مرغ درست کنی…؟

با غیظ نگاهش کردم که لبخند ملیحی زد و ادامه داد:
_از مهمونت درست پذیرایی کن دیگه.

انگشتمو تهدیدآمیز بالا آوردم و مقابل صورتش گرفتم و گفتم:
_برات درست می کنم اما یه شرطی داره.

سرشو کرد کرد و گفت:
_چه شرطی…؟

آروم زمزمه کردم:
_تخم مرغو که خوردی پاشی بری.
_باشه تو درست کن من قول میدم تا خوردمو سریع برم.

در حالی که به سمت کابینت می رفتم زیر لب غریدم:
_امیدوارم که به قولت عمل کنی.
چیزی در جوابم نگفت که ظرف مسی کوچیکی از توی کابینت در آوردم و روی گاز گذاشتم.
زیره گازو روشن کردم و یه تخم مرغ از توی یخچال بیرون آوردم.
مقداری روغن توی ظرف مسی ریختم و تخم مرغو توی ظرف شکوندم.

هنوز به چند دقیقه هم نکشیده بود که زیره گازو خاموش کردم و با دستگیره ظرفو از روی گاز برداشتم و مقابل لئون،روی نون قرار دادم تا رو میزی به خاطر داغی ظرف نسوزه.
مقابلش روی صندلی نشستم که دیدم داره با یه وسواس خاصی به ظرف نگاه می کنه.

با صدای خشداری گفتم:
_چیه…بخور دیگه…!

متعجب گفت:
_این چرا این شکلیه…؟
_چه شکلیه مگه…!

با چنگالی که به دست داشت کمی تخم مرغو زیر و رو کرد و گفت:
_ببین به نظره من با این دست پختی که تو داری عمرا اگه شوهر گیرت بیاد…این آخه چه مدل نیمرویه…!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *