خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هشت

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هشت

بهم برخورد و مثل وحشیا با دستگیره ظرف مسیو از مقابلش برداشتم و گفتم:
_ببین اصلا همون بهتر که تو کوفت بخوری جای صبحونه…تقصیره منه که برای آدم قدر نشناسی مثل تو پا میشم و نیمرو درست می کنم.

چیزی نگفت که ظرفو مقابل خودم قرار دادم و نگاهمو به محتوای داخل ظرف مسی دوختم.
زرده وسطش شل بود و داخل سفیده ها پخش شده بود.

با قاشقی که داخل ظرف قرار داشت مقداری از قسمت سفیدش برداشتم و به سمت دهانم بردم.

همین که مزه تخم مرغ رو چشیدم چشمامو به خاطر مزه بدی که داشت تنگ کردم.
علاوه بر ظاهر زشتش به شدت بد مزه بود…!

لئون با دیدن قیافم ریز ریز خندید و گفت:
_آشپز حتی نمی تونه دست پخت خودش رو هم بخوره.
برای اینکه جلوش کم نمیارم،ناچارا تخم مرغ رو قورت دادم و بعد از اینکه زبانم رو دور دهانم کشیدم با لبخند ساختگی گفتم:
_چی میگی مال خودت بابا…اتفاقا خیلی هم خوش مزس؛تا به حال همچین چیز معرکه ای درست نکرده بودم…!

یه تای ابروش رو بالا انداخت و موشکافانه پرسید:
_مطمئنی اصلا تا به حال چیزی درست کردی…؟
برای اینکه حرفو عوض کنم از پای میز بلند شدم و ظرف مسی برداشتم و لبه سینک قرار دادم.
در حالی که پشتم بهش بود گفتم:
_خوش اومدی دیگه…با یه خداحافظی خوشحالم کن.

سنگینی نگاهشو روی خودم حس می کردم اما به سمتش برنگشتم.
بعد از چند ثانیه صدای کشیده شدن صندلی نشون از این داد که از پای میز بلند شده.

به سمتم اومد و کنارم ایستاد و آروم زمزمه کرد:
_باشه میرم ولی قبلش ازت یه سوال دارم…!
نیم نگاهی به سمتش انداختم که ادامه داد:
_چرا نیمروی به این خوشمزگیت رو نمی خوری…؟

با ترش رویی جواب دادم:
_من صبحا ترجیح میدم یه چیز سبک تر بخورم…الانم اگر سوالای مسخرت تموم شده لطف کن و از خونه من برو بیرون…!
به حالت مسخره آمیزی گفت:
_چشم…چشم…به خدا تو گایـ… منو از بس گفتی برو بیرون برو بیرون.

با چشمایی که از شدت تعجب درشت شده بود نگاهش کردم و دهن باز کردم تا چیزی بگم اما اون پیش دستی کرد و سریع از آشپزخونه بیرون رفت.
واقعا دیگه توقع شنیدن همچین کلمه ای رو ازش نداشتم…!

از سینک فاصله گرفتم و به سمت هال قدمی برداشتم.
چه عجب…!
بالاخره آقای بی تربیت داشت گورشو گم می کرد.

بدون اینکه حتی نیم نگاهی سمتم بندازه؛کتش رو پوشید و به سمت در رفت.
درو باز کرد و از واحد خارج شد.
بی شعور حتی خداحافظی هم نکرد…!

***************
داشتم توی اینستا چرخ می زدم و دنبال چندتا ویدیو آموزش آشپزی می گشتم که نگاهم جلب عکس خودم اون هم کنار کارن(یک مدلینگ معروف فرانسوی…شخصیت هایی که به عنوان مدلینگ در این رمان نام برده میشه واقعی نیستند و فقط جزئی از رمان هستند) شد.
از تعجب و حیرت نزدیک بود دوتا شاخ گنده روی سرم سبز بشه…

آخه من تا به حال با کارن هیچ عکسی نگرفته بودم…!
از همه چیز بدتر صمیمیت و نزدیکی بود که توی عکس بین من و کارن موج می زد و هرکسی رو وادار به برداشت بدی راجب من و کارن می کرد.

کمی صفحه گوشیمو بالا و پایین کردم که تازه نگاهم افتاد به تعداد کامنت ها و لایک ها…!
فقط سه ساعت از پست شدن این عکس می گذشت و تا الان چهار میلیون لایک و یک میلیون کامنت خورده بود…

به سختی آب دهانم رو قورت دادم و مشغول خوندن کامنت ها شدم.
اکثر کامنت ها به زبان فرانسه بود و تعداد کمی کامنت به زبان انگلیسی گذاشته بودن.
ناچارا مجبور شدم همون کامنت های انگلیسی که متوجه میشدم رو بخونم.

یکی نوشته بود:
_نامزد کردن…!

و دیگری جوابش رو داده بود:
_این پیچ یکی از فن پیج های اصلی کارن هورله…امکان نداره دروغ تحویل طرفدارا بده؛ولی به هر حال از یه پست و عکس نمیشه چیزی رو قضاوت کرد.

آشفته چندین بار دستی میون موهام کشیدم و گوشیمو خاموش کردم و کنارم روی مبل پرت کردم.
ترس این رو داشتم که این پست برام داستان بشه…!

از روی مبل بلند شدم و خواستم به سمت آشپزخونه برم تا یه لیوان آب بخورم و کمی آروم بشم اما همون لحظه صدای زنگ آپارتمان بلند شد.

حدس می زدم که دالیا باشه برای همین به سرعت به سمت در رفتم و بدون اینکه از چشمی بیرون رو نگاه کنم درو باز کردم.
اما با دیدن ادموند اون هم با چهره عبوس رسما وا رفتم.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *