خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم:
_چیکار می کنی…!
با تلنگری که به خاطر حرف من بهش وارد شد،به خودش اومد و کلافه از روی نیمکت بلند شد.
پشتشو بهم کرد و عصبی گفت:
_ببخشید.

به طرفش رفتم و دستمو روی شونش قرار دادم و به سمت خودم برش گردوندم.
توی صورتم زل زد که لبخند ملیحی زدم و گفتم:
_مهم نیست…!
چیزی نگفت که برای تغییر جو بین مون ادامه دادم:
_من که دیگه دارم توی این هوا یخ می زنم…میشه لطف بفرمایید و منو برسونید خونه…؟
آروم جواب داد:
_چشم شما فقط امر بفرما…ماشینم هنوز دمه همون بستنی فروشیه.

با شنیدن کلمه بستنی فروشی تازه یاده دالیا و لئون افتادم…!
متفکرانه پرسیدم:
_دالیا و لئون کجان…؟
بی توجه به سوالم دستمو میون انگشتای مردونش گرفت و درحالی که داشت به سمت اون دست خیابون می رفت،من روهم به دنبال خودش کشوند.

وقتی دیدم جوابم رو نمیده مجدد سوالم رو پرسیدم:
_ادموند با تو ام…!میگم دالیا و لئون کجان…؟

بدون اینکه نگاهم کنه شونه ای بالا انداخت و زمزمه کرد:
_احتمالا هنوز دارن دنبال تو می گردن.
متعجب بازوشو کشیدم که از حرکت ایستاد و نگاهم کرد.
چشمام گرد شد و گفتم:
_اون بیچاره ها نزدیکه نیم ساعته که دارن دنبال من می گردن…بهتره یه زنگ بهشون بزنی و بگی که ما داریم برمی گردیم.
اخماش در هم فرو رفت و عصبی گفت:
_چرا بیچاره ها…؟نکنه دلت برای لئون می سوزه که اینقدر نگرانی…!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_نه دلم به حالش می سوزه و نه نگرانشم،فقط میگم بهتره بهشون زنگ بزنی چون دوست ندارم دیگران معطل من باشن.
سری تکون داد و گفت:
_گوشیم توی ماشینه…سوار که شدیم بهشون زنگ می زنم.

سری تکون دادم و چیزی نگفتم که حرکت کرد و من هم دنبالش به راه افتادم.
به ماشین که رسیدیم،خواست سوئیچو از داخل جیبش بیرون بیاره که ناگهان با بلند شدن صدای عصبی لئون سره جاش میخکوب موند…!

لئون:بله بله خوب مارو می فرستید دنبال نخود سیاه و خودتون میرید یه گوشه و به جیک جیک و خلوت عاشقانتون می رسید.
هر دو هم زمان با چشمای گرد شده به سمت صداش برگشتیم.
عصبی درست در چند متری ما ایستاده بود و با اخم نگاهمون می کرد.

ادموند وقتی عصبانیت لئون رو دید،درست مثل اون گارد گرفت و با تشر گفت:
_کسی اصلا ازت خواست دنبال کمند بگردی که الان اینجوری مثل طلبکارا حرف می زنی…!

لئون پوزخندی زد و بی اعتنا به حرف ادموند رو کرد سمت من و به فارسی گفت:
_لقمه بزرگیه…اینبار سعی کن درستی قورتش ندی.
و بعد با خشم پشتشو به ما کرد و به سمت ماشینش رفت.
در مقابل چشمان حیرت زده من و ادموند ماشینشو روشن کرد و در یک چشم به هم زدن وارد خیابون شد.
بعد از رفتنش تازه به کنایه کلامش پی بردم…!

عوضی فکر می کردم همه مثل خودش هستن که به خاطر پول به دیگران نزدیک میشن.
آشفته چنگی میون موهام زدم و با حرص دستامو مشت کردم که ادموند با نگرانی پرسید:
_چی گفت…!
سری از روی تاسف تکون دادم و درحالی که به نقطه ی نامشخصی زل زده بودم گفتم:
_هیچی،مهم نیست…فقط داشت تنفرم رو نسبت به خودش بیشتر می کرد.

با بلند شدن صدای زنگ آپارتمان،از پای میز مطالعم بلند شدم و متعجب به ساعت زل زدم.
ساعت درست راس ۲ شب بود…!

عینکمو از صورتم برداشتم و آروم آروم به سمت در رفتم.
با بلند شدن صدای دوباره زنگ،چشمی درو کنار زدم و به بیرون زل زدم.
با دیدن لئون اون هم این موقع شب نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم…!
آخه این بشر اینجا چیکار می کنه…؟

خواستم درو روش باز نکنم اما دستشو مجدد روی زنگ گذاشت و فشرد.

ناچارا از ترس اینکه همسایه ها نریزن سرم،درو باز کردم و عصبی بهش زل زدم.
سرشو که بالا آورد با دیدن چهرش کم مونده بود از ترس سکته کنم…!
به تپه تپه افتادم و هراسان گفتم:
_ایـ…ایـ…ن…چه…قیافه…ایه…؟

تلو تلو خوران قدمی به سمتم برداشت که نتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و نزدیک بود نقش بر زمین بشه که سریع گرفتمش.
دستمو زیر شونش انداختم و کمکش کردم که داخل سالن بشه و روی مبل بشینه.

روی مبل ولو شد و چشمای نیمه بازشو کامل بست…!
خدایا واقعا شخص دیگه ای نبود که این موقع شب دره خونه من بفرستیش…؟
آخه خدا جونم من ازت شاهزاده سوار بر بنز سفید خواسته بودم نه یه نقطه چین مست.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و بعد از بستن دره آپارتمان به سمت آشپزخونه رفتم تا براش یک لیوان آب بیارم.
لیوانو پر از آب کردم و به هال برگشتم.
آروم به سمتش رفتم و با دودلی دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:
_لئون…! لئون…!
بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:
_هوم…؟

لیوانو به طرفش گرفتم و گفتم:
_برات آب آوردم…بخور تا حالت یکم بهتر بشه.

چشماشو باز کرد و با اکراه لیوانو از دستم گرفت و جرعه ای ازش نوشید و کنارش روی مبل قرار داد.
دستی به موهای آشفتش کشید و لب های خشکشو تر کرد و گفت:
_ خیلی شهامت به خرج دادم که این موقع شب با این وضعیت اومدم دم دره خونه کسی که به خونم تشنس.

به خاطر بوی الکلی که دهانش میداد چینی به بینیم دادم و بدون رودرواسی گفتم:
_می خواستم درو روت باز نکنم اما ترسیدم یهو به خاطر صدای زنگ،همسایه بریزن سرم.
دلخور نگاهم کرد که ادامه دادم:
_خب بگو ببینم با این وضع اینجا چیکار می کنی…؟ نکنه با هرزه های دورت توی مهمونی بهت خوش نگذشته که پاشدی اومدی اینجا…!

کلافه غرید:
_خیلی گستاخ شدی کمند…سه سال پیش اصلا اینطور حرف نمی زدی.
با خونسردی شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_چیه مگه دارم دروغ میگم…! این سر و وضعی که تو داری نشون میده که دو ساعت پیش کدوم گورستونی بودی.

عصبی از روی مبل بلند شد و به سمتم قدمی برداشت.
ترسیده یک قدم عقب رفتم که پوزخندی زد و گفت:
_تو که از من می ترسی پس چرا زر زر الکی می کنی…!
با اخم ازش فاصله گرفتم و به سمت دره آپارتمان رفتم.

دره آپارتمان رو باز کردم و غریدم:
_بفرما، خوش اومدی…اصلا تقصیره منه که آدم لجنی مثل تورو توی خونم راه میدم…الان حالا که حالت بهتره می تونی بری خونت تا منم بگیرم بخوابم…!

بدون کوچک ترین توجهی به لحن جدی و خشن من مجدد روی مبل نشست و چشمامو بست.
نجواگرانه زمزمه کرد:
_قصد دارم امشب اینجا بخوابم.

 

اینقدر از دستش حرصی شده بودم که تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که فقط با عصبانیت نگاهش کنم…!
کلافه به سمتش جهیدم و جیغ جیغ کنان بالای سرش گفتم:
_کاری نکن که زنگ بزنم به پلیس…!

با خونسردی تمام پشتشو به من کرد و آروم گفت:
_منو از چی می ترسونی گربه کوچولو…؟زنگ بزن،اصلا چرا راه دور بری؛زنگ بزن تا ادموند بیاد و منو از خونت بیرون کنه.

آشفته دستی به صورتم کشیدم و هزار بار توی دلم به خودم فوش و لعنت فرستادم که چرا درو روی همچین آدم پرو و نفهمی باز کردم.
درمونده نالیدم:
_لئون لطفا پاشو برو خونت.

بی توجه به لحن درمونده و پر از التماس من گفت:
_برام پتو و متکا هم بیار…روی مبل با این کوسنا راحت نیستم.
یعنی واقعا کم مونده جیغ بزنم و از دست این بشر به گریه بیوفتم.
آخه پرویی و وقاحت تا چه حد دیگه…!

تقریبا با حرص اسمشو داد زدم:
_لئــــــــــــــــــون.

با صدای داد من به متعجب سمتم برگشت و مظلومانه گفت:
_چیه…؟ نمیبینی حالم بده…! با این وضعیتم آخه چه طور رانندگی کنم.

کلافه بازدممو بیرون فرستادم و بعد از بستن دره آپارتمان به سمت اتاقم رفتم.
مجبور بودم یه جوری امشب تحملش کنم تا صبح بشه.
اگه ترس از ریختن آبروم نداشتم حتما زنگ می زدم به پلیس…!

خواستم دره اتاقمو پست سرم قفل کنم که صداش بلند شد:
_پس پتو و متکا من چی شد…؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *