خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت چهارده

رمان معشوقه استاد/پارت چهارده

 

”لئون”

خاله داشت ترتیب کارا رو میداد تا تموم ارث و میراثش به کمند برسه…
نمی تونستم درکش کنم که چرا می خواد دار و ندارشو به کسی بده که حتی از خون خودشم نیست…

تقه ای به در زدم که خاله گفت: بیا تو.
وارد اتاقش شدم.
روی تختش دراز کشیده بود.
از تلفنی که کنارش بود متوجه شدم تازه مکالمش با کمیلی به پایان رسیده.

روی صندلی که کنار تختش بود نشستم و گفتم:می خوام یه چیزیو بهتون بگم خاله.
خاله:درمورد کمند نه؟
_شما از کجا فهمیدید!

توی جاش نشست و موهاشو نشون داد.
_من این موهارو توی آسیاب سفید نکردم پسر جون! می خوای بگی ازش خوشت میاد نه؟

_راستشو بخواید اره! ولی هنوز مطمئن نیستم که ما به درد هم می خوریم یا نه!
خاله: به نظر من که شما زوج عالی میشید، می خوای باهاش صحبت کنم؟

_نه خودم باید بهش بگم…
یکمی دیگه با خاله صحبت کردم و بعد از اتاقش خارج شدم.
خواستم به اتاق خودم برم که دیدم لای دراتاق کمند بازه…
از لای روزنه در کمند دیدم که….

 

از لای روزنه ی در، کمند دیدم که تاب و شلوارک صورتی رنگی پوشیده و داره جلوی آینه با اهنگ جدید آریانا گراند می رقصه!
سفیدی پوستش توی اون لباس نمایان تر شده بود و ماهرانه با اهنگ بدنشو تکون میداد…

_احساس می کنم دارم یه میمون میبینم که برای گرفتن موز بالا و پایین می پره.
با شنیدن صدای من هیــــــن بلندی کشید و به سمت در برگشت.

از ترس دستشو گذاشتم بود روی قلبش و نفس نفس می زد.
تازه متوجه برجستگی سی…ه هاش که کمی از تاب بیرون زده بود شدم.

هیکلش فوق العاده سک..ی بود.
نگاه خیره منو که سمت بالا تنش دید به سمت در اومد و قبل از اینکه بتونه ببندتش پامو لای در گذاشتم…

صدای جیغ جیغوش از پشت در بلند شد.
_برو گمشو هیز نکبت.
_تازه داشتم لذت میبردم چرا درو میبندی!

از پشت در مدام زور می زد تا بتونه ببندتش ولی من حتی یه میلی متر هم جابه جا نمیشدم.
یهو محکم روی پام کوبید که از درد پامو عقب کشیدم و محکم درو بست.

کمند:برو دوست دخترای خرابتو دید بزن آشغال…

 

_حالا من که تا اینجا اومدم درو باز کن بزار تورو دید بزنم..
با قفل شدن در توسط کمند لبخند کمرنگی روی لبام نمایان شد.

کمند:حالا اگه می تونی دید بزن…
صدای قدم هاشو شنیدم که داشت از سمت در دور میشد و بعد هم صدای اهنگ قطع شد..
_هنوز نرفتماااا! اگر پشیمون شدی می تونی درو باز کنی…
کمند: چرا اونوقت باید پشیمون بشم؟
_که تیکه جیگری مثل منو از دست دادی…

_اوه اوه مراقب باش دارن سقفا میریزن! برو گمشو خدا روزیتو جای دیگه بده.
با پرویی تمام برای اینکه مخشو بزنم گفتم:اخه عزیزم روزی من تویی..

دیدم دیگه صدایی ازش در نمیاد.حتما توی هنگ حرفم مونده.
برای امشب دیگه کافی بودش! بیشتر از این پرو میشد.

به سمت اتاقم رفتم و کمندو با یه دنیا سوالای مبهم تنها گذاشتم.
همین که وارد اتاقم شدم لبخندی از روی رضایت زدم…

داشتم خوب پیش می رفتم…

 

”کمند”

داشتم شاخ در میاردم! این حرفو واقعا لئون زده بود؟
با شنیدن صدای قدم هاش که داشت دور میشد فهمیدم که داره میره!

هنوزم توی بهت حرفش بودم.
حتما برای شوخی و کل انداختن با من اون حرفو زده بود…

فردا صبح سره میز صبحانه یه جوری نسبت به لئون بودم.
احساس می کردم دیگه نمی تونم با لئون راحت باشم…
بدجوری داشت پرو میشد.

کسافت فقط همین یه کارش مونده بود که شبا بیاد منو دید بزنه!
ماهی: عزیزم گرمت نیس با این لباس؟
نگاهی به لباسم انداختم و گفتم: نه من که گرمایی حس نمی کنم!

ماهی:اخه یقه اسکی اونم توی این هوای گرم!
لئون_ولش کن خاله می ترسه یهو کسی بخورتش…

_اره اخه یه گرگی اینجاس که برای ادم دندون تیز کرده…
لئون_بچه جون هوا ورت نداره، تو چی داری اخه که من برات دندون تیز کنم!

_اونو دیگه باید از تو پرسید که شبا میای منو دید می زنی..
ماهی جون خندید و گفت:از دست شما دوتا، دعوا هاتون تمومی نداره! صبحانتونو بخورید….

لئون سریع تر از من و ماهی جون صبحانشو خورد و رفت طبقه بالا.
ماهی جون: راجب اون حرفی که زدم فکر کردی مادر؟

جرعه ای از چاییمو نوشیدم و گفتم: کدوم حرف؟
_تو و لئون دیگه!
_اها اره..
_خب؟
_خب به نظرم من و اون به درد هم نمی خوریم…
_وا چرا!
_بیخیال ماهی جون.

لقمه اخرو توی دهنم گذاشتم و از پله ها بالا رفتم.
حوصله نداشتم که با آسانسور برم.
همین که وارد اتاقم شدم یه بلیط سینما روی تخت دیدم.
بلیط بین دستام گرفتم.برای امشب بود.حتما کاره رادینه!
خواستم برم سمت اتاقش که توی راهرو دیدمش…

_این چیه؟
بلیط از دستم گرفت و گفت:بهش میگن بلیط سینما،باید این بلیط داشته باشی تا سینما رات بدن…
_عه خوب شد گفتیااا وگرنه من نمی دونستم، میگم برای چی اینو گذاشتی روی تخت من!
_وقتی یکی بهت بلیط میده یعنی ازت میخواد که باهاش بری سینما…
_ممنون بابت دعوتت اما من نمیام..

خواستم برم به اتاقم که دستمو گرفت.
_باید بیای…

سعی داشتم دستمو از حصار بین دستش خارج کنم که فشارشوبیشتر کرد.
_الان داری تهدید می کنی که باهات بیام؟
_دارم دعوتت می کنم و تو نباید دعوت منو رد کنی…
_چرا اونوقت؟
_چون دور از ادب که دعوت اقای متشخصی مثل منو رد کنی….
پوزخندی زدم و گفتم:حالا ببینم چی میشه!
_ساعت سه پایین منتظرتم چون سانس سینما ساعت چهار شروع میشه.
بعدهم دستمو ول کرد و رفت توی اتاقش.

نگاهی توی آینه به خودم انداختم. تیپ ساده ای زده بودم و ارایشم فقط یه برق لب و خط چشم ساده بود.
کیف دستیمو که همرنگ شالم بود برداشتم و برای اخرین بار نگاهی توی آینه به خودم انداختم.هزاران بار با خودم کلنجار رفته بودم تا راضی بشم که با اون گودزیلا برم سینما.

از اتاقم خارج شدم و باز از پله ها پایین رفتم که صدای ماهی جون بلند شد:
_پس آسانسورو من برای چی گذاشتم.
_پوزش لیدی من…
_کجا داری میری!
دم در سالن کفشامو پام کردم و گفتم: با شازده اقا دارم میرم سینما.
لبخند رضایت روی لباش پدیدار شد..
ماهی جون:خوشبگذره بهتون..
_امیدوارم زنده برگردم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *