خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو هشت

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو هشت

دستشو نوازش وار روی کمرم کشید و گفت:
_ادموند چی…! گریه نکن…گریه نکن عزیزم…قشنگ بهم بگو چیشده.

بینیمو بالا کشیدم و هق زدم.
دیگه توان هیچ حرکتی رو نداشتم حتی حرف زدن.
چندین بار پی در پی نفس عمیق کشیدم و دیگه نفهمیدم که چی شد…!

**********************
با سختی تموم چشمامو باز کردم.
حالم خیلی خراب بود…
اصلا کجا بودم…؟

به اطرافم نگاهی انداختم.
خواستم دستمو تکون بدم که احساس سوزش مانعم شد.
نگاهی به دستم انداختم.
به دستم سرم وصل بود…
پس توی بیمارستان بودم…

با یاد آوری کلمه بیمارستان تازه یاده ادموند افتادم و اشک توی چشمام جمع شد.
باید می رفتم پیشش…
نباید تنهاش میزاشتم…

خواستم از جام بلند بشم که همون لحظه دره اتاق باز و دکتر هارا وارد اتاق شد.
با دیدن من لبخند زد و به سمتم اومد و گفت:
_رنگ و روشو نگاه…! آخه دکتر کسی دو روز بدون اینکه لب به چیزی بزنه توی بیمارستان میمونه…؟

بدون توجه به حرفاش با صدای خشداری زمزمه کردم:
_ادمــ…و…ند.

به سمتم اومد و روی صندلی کناره تختم نشست.
بی جون ادامه دادم:
_ادمو…ند…چ…ه…طور…ه…؟

غمگین گفت:
_همین جوری که بود…تغییری نکرده…نباید توی این حال و روز این حرفو بهت بزنم ولی نباید هم انتظار تغییر از مریضی که مرگ مغزی شده رو داشت.

با این حرفش اشکام شروع کردن به باریدن.
پس یعنی دیگه هیچ امیدی به برگشتش نبود…؟!

با دیدن اشکای من،مهربون گفت:
_توروخدا گریه نکن عزیزم…ببین چه بلایی سره خودت آوردی…!

بغضمو به سختی قورت دادم و گفتم:
_چه…طور می تونم…گریه نکنم…؟شما دارید…رســ…ما…به من میگید…که ادموند دیگه…برنمی گرده…دارید…میگید…ادموند…مرده…!

سری از روی تاسف تکون داد و آروم زمزمه کرد:
_امیدی به برگشت بیمارانی که مرگ مغزی میشن وجود نداره…ما نهایت بتونیم یک ماه،یا اصلا چند ماه یا چندین سال با اون دستگاها روح شونو بین مرگ و زندگی معلق نگه داریم اما نهایت چی…؟نهایتش همون چیزیه که اول باید اتفاق میوفتاد…!

چیزی درجوابش نگفتم که ادامه داد:
_اما با اهدا عضو اون افراد چند نفر دیگه می تونن به زندگی شون ادامه بدن…می تونن بیماری شونو درمان کنن…مثلا همین لئون…! با اهدای قلب ادموند می تونه دوباره طعم زندگی رو بچشه و دیگه اذیت نشه…دیگه درد نکشه.

ناباور نگاهش کردم و لب زدم:
_چیییی…؟ لئون…!

دکتر هارا:اره، لئون…گروه خونی ادموند هم _O…اگه خانواده ادموند رضایت بدن طبق لیستی که توی بیمارستان ثبت شده اون قلب به لئون می رسه.

حیرت زده فقط چندین بار پلک زدم.

دست سرنوشت چه طور با زندگی آدم ها بازی می کرد…!
فکرشم نمی کردم یه روز مرگ ادموند بشه راه نجاتی برای لئون.

با این فکر، اشکام بیش از پیش جاری شدن و دوباره به هق هق افتادم.
میون هق هق هام نالیدم:
_همـ…ش…تقصیره…مــ…نه…مــ…نه…لعنتی…من…ادموندو…به این روز…انداختم.

جوری هق می زدم که دکتر هارا نگران شد و سریع از اتاق خارج شد و کمی بعد همراه با یه پرستار دوباره به اتاق برگشت.

پرستار چیزی به سرمم تزریق کرد و کمی بعد دیگه نفهمیدم چیشد و بیهوش شدم.

”لئــــــــون”

همین که دکتر هارا پاشو از داخل اتاق بیرون گذاشت،نگران به سمتش دویدم و گفتم:
_حالش چه طوره…؟

سری به طرفین تکون داد و غمگین گفت:
_وقتی بهوش اومد تقریبا حالش خوب بود…اما به محض اینکه گفتم قراره قلب ادموند به تو اهدا بشه،به هم ریخت و شروع کرد به گریه کردن و هذیون گفتن…!

با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم.
کمند توی ذهنش از من یه دیو ساخته بود…
از من متنفر بود…
پس حقم داشت که با شنیدن این خبر عصبی بشه و شروع کنه به گریه کردن.

دکتر هارا:من دارم میرم با خانواده ادموند صحبت کنم…تو همین جا پیش کمند بمون.

در جوابش سری تکون دادم که لبخند مهربونی زد و رفت.
با رفتنش،به سمت اتاقی که کمند داخلش بود رفتم و آروم درو باز کردم.
یه پرستار بالای سرش ایستاده بود و داشت وضعیتش رو چک می کرد.

قدمی داخل اتاق گذاشتم که پرستار متوجه من شد و به سمتم برگشت.
کلافه غرید:
_آقا بفرمایید بیرون.

اخم کردم و جدی گفتم:
_من با دکتر هارا صحبت کردم،ایشون اجازه دادن که بالای سره این بیمار بمونم.

پرستار دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.
به سمت تخت رفتم و روی صندلی کناره تخت نشستم.
به چهره غرق در خواب کمند زل زدم.

سعی کردم چهره ی الانشو با سه سال پیش مقایسه کنم…!
خیلی جذاب تر شده بود…
حتی اخلاقیاتش هم تغییر کرده بود…
دیگه خبری از اون دختر لوس سه سال پیش در وجودش نبود…

دستمو دراز کردم و نوازش وار روی موهاش کشیدم.

از کاری که سه سال پیش در حقش انجام دادم به شدت پشیمون بودم.
دلم می خواست جبران کنم اما نمی دونستم چه طوری…!

اگه جولیا اونطور فریبم نمیداد و با احساساتم بازی نمی کرد نه کمند به اینجا می رسید و نه من به این حال و روز می افتادم…

با یادآوری کارا و حرفای جولیا دوباره قلبم تیر کشید…
لعنتی…!
حتی حالا هم که رفته بود،خاطراتش آزارم میداد.

 

به خاطرش چه کارا که نکردم…
ولی اون در نهایت با بی رحمی تمام به من پشت کرد…
وقتی به اهدافش رسید،گذاشت و رفت…

***********
*سه روز بعـــد*
”کمنـــــد”

دالیا با عجله به سمتم اومد و گفت:
_مادر ادموند با اهدای عضو پسرش موافقت کرده…!

سرمو زیر انداختم و گفتم:
_می دونم.
دلخور غرید:
_لابد اینم می دونی که قراره قلبش به لئون اهدا بشه…!؟

فقط درجوابش سرمو تکون دادم.
عصبی شونه هامو میون دستاش گرفت و با همون لحن عصبیش ادامه داد:
_تو چت شده کمند…؟چرا یه کاری نمی کنی…! یعنی واقعا می خوای قلب ادموند به همچین فردی اهدا بشه…!

سرمو بالا آوردم و با چشمای نمدار نگاهش کردم.
غم و اشک من به خاطر اهدا قلب ادموند نبود…
به این دلیل بود که جرعتش رو نداشتم تا بگم که مقصر مرگش من بودم…
من بودم که ادموند رو به این روز انداختم…
من بودم که اون رو کشتم…

دالیا:با دکتر هارا یا حداقل مادر ادموند حرف بزن…یه کاری کن کمند…!

دستاشو از روی شونه هام پس زدم و بیخیال زمزمه کردم:
_هرچی می خواد بشه…دیگه برام مهم نیست…وقتی ادموند دیگه برنمی گرده برام فرقی هم نداره که قراره عضوای بدنش رو به کی اهدا کنن…به لئون یا هر کس دیگه.

روی صندلی نشستم که دالیا خشمگین به سمتم اومد و بالای سرم ایستاد.
با نفرت غرید:
_نگو برام فرقی نداره…بگو از اولشم ادموند برام مهم نبوده و فقط به فکر اون لئون عوضی بودم…الانم که داره عمل میشه و بیماریش درمان میشه از ته دلم خوشحالم…!

با حرفایی که زد رسما جوش آوردم و قاطی کردم…

اون فکر می کرد من از این وضعیت ادموند خوشحالم…
در صورتی که من از همه حالم خراب تر بود…
چون من کسی بودم که به شدت احساس گناه می کردم…
من کسی بودم که بسته شدن چشمای ادموندو برای همیشه دیدم…

 

آرشیو پایانی:

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام ناتمام پارت هفت

-کاری نداری؟ -نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *