خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو نه

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو نه

 

از روی صندلی بلند شدم و با خشم نگاهش کردم.
با صدایی که به خاطر عصبانیت زیاد می لرزید،غریدم:
_من ادموندو دوست خودم می دونستم…بهش مدیون بودم…! توی دنیا اون بیشتر از هرکس دیگه ای به من لطف کرد و از باتلاق نجاتم دادم…چرا فکر می کنی خوشحالم…؟به خدا من از تو و یا حتی مادرش بیشتر به هم ریختم…تو شاید ادموندو دوست داشتی و حالا عشقت رو از دست داده باشی اما وضع من از تو بدتره دالیا،من حامیم رو از دست دادم…می فهمی حامیم رو…!تنها پشت و پناهم رو…!

حرفام رو که زدم دیگه منتظر نایستادم.
بدو بدو ازش فاصله گرفتم و به سمت محوطه بیمارستان دویدم.
به محوطه بیمارستان که رسیدم تازه متوجه اشکام شدن که خیلی وقت بود گونه ها رو خیس کرده بودن.

دستی به چشمام و صورتم کشیدم و کناره درخت بزرگ،محوطه بیمارستان روی چمن ها نشستم.

احساس تنهایی بدی می کردم.
من مادر و یا پدری نداشتم…
چشم باز کردم و به یاسین وابسته شدم اما اون رهام کرد…
بعد از اون شکست بزرگ توی سن و سال کم،ماهی جون شد تنها پشت و پناهم…تنها یاورم…
اما بازم سر و کله ی یه مرد پیدا شد و همه چیزو خراب کرد…
لئون باعث شد که من کسی رو که مثل مادره خودم دوست داشتم از دست بدم و راهی دیار غریب بشم…
نمیگم اون فقط مقصر بود نه…منم گناهکار بودم…
فکر و خیال های پوچ و توهم،فکر و ذهنم پر کرده بود و منو به آدم عقده ای تبدیل کرده بود…
ضربه ای که لئون به من زد باعث شد که یه کمند دیگه متولد بشه…
یه کمند قوی و مستقل…!
اما اینی که من الان هستم،هیچ وقت بدون کمک ادموند متولد نمیشد.
ادموند منو از نو ساخت…
ادموند حامیم بود و من رو به اینجایی که الان هستم رسوند…
و حالا من حامی،دوست،برادر و تنها همدمم رو برای همیشه از دست داده بودم…
برای همیشه…

آه سوزناکی کشیدم…
خیلی وقت بود که گذشتم رو مرور نکرده بودم…

توی حال و هوای خودم بودم که ناگهان کسی کنارم نشست.
از گوشه چشمم نگاهش کردم.
لئون بود…!

نگاهم کرد و گفت:
_خیلی وقته که تو فکری…!

 

اینقدر حالم خراب بود که حوصله هم کلام شدن باهاش رو نداشتم.
وقتی دید جوابش رو نمیدم ادامه داد:
_بعد از ظهر قراره دستگاها رو قطع کنن و اعضای بدنشو اهدا کنن.

چشمامو روی هم فشردم.
پس تموم شد…
دیگه هیچ امیدی نبود…

ملتمسانه گفت:
_می دونم برات سخته اما می خوام که کنارم باشی و تا پایان عملم توی بیمارستان بمونی.
سر چرخوندم و نگاهش کردم.

لبخند تلخی زد و گفت:
_شاید اصلا زند…
با گرفتن دستش؛ حرفش نیمه تموم موند.
متعجب یه نگاه به من و یه نگاه به دستش که میون انگشتام گرفته بودم انداخت.

آروم زمزمه کردم:
_با این چرندیات نه خودتو الکی عذاب بده و نه من رو…مطمئنم عملت موفقیت آمیزه.

***************************
”دو مــــــاه بعد”

بعد از گذشت دو ماه بالاخره تونستم به اوضاع و احوالم مسلط بشم و برگردم به دانشگاه.

مرگ ادموند بد ضربه ای بهم زد.
جوری که خونه نشین شدم و از همه چیز و همه کس فاصله گرفتم.
فعالیت هام رو در زمینه مدلینگی رها کردم و برای سه ماه مرخصی تحصیلی گذفتم.
اما حالا حالم خوب بود…
به خودم مسلط بودم و تونسته بودم که با مرگ ادموند کنار بیام…
هرچند که مرگش بزرگ ترین ضربه زندگیم بود…

قدمی داخل راهرو دانشگاه گذاشتم و به سمت اتاق مدیر حرکت کردم.
یه ماه زودتر به دانشگاه برگشته بودم پس باید حضورم رو بهشون اطلاع میدادم.

هنوز چند متر با اتاق مدیر فاصله داشتم که نگاهم جلب لئون شد.
توی این دوماه خیلی سعی داشت که من رو ببینه اما من مدام ازش فاصله می گرفتم و حتی این آخری ها تلفناش رو هم جواب نمیدادم.

مشغول بحث با یکی از اساتید بود و اصلا متوجه حضور من نشده بود.

نفس عمیقی کشیدم و از کنارش گذشتم و خودمو به اتاق مدیر رسوندم.
لحظه آخر قبل از اینکه وارد اتاق مدیر بشم به سمتش برگشتم و نگاهش کردم.

 

حالا دیگه متوجه من شده بود و داشت حیرت زده نگاهم می کرد.
سرمو زیر انداختم و خواستم دره اتاق مدیرو باز کنم که تند به سمتم اومد.
وجودشو کنارم حس کردم اما سرمو بالا نیاوردم.

کلافه پچ زد:
_تو اینجا چیکار می کنی کمند…!؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
_اومدن به دانشگاه دلیل می خواد…؟

دستشو روی دستگیره در گذاشت و مانع از این شد که درو باز کنم.
به سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم که تند گفت:
_تو نباید اینجا باشی…!

یه تای ابروم رو بالا انداختم و موشکافانه پرسیدم:
_چرا…؟

آشفته چنگی میون موهاش زد و گفت:
_برگرد برو خونت…اگه اون تورو اینجا ببینه محاله که بیخیال بشه و بره.
از اینکه درست و واضح حرف نمی زد حرصی شدم.

کلافه غریدم:
_درست حرف بزن لئون…کی منو ببینه…!
قبل از اینکه بتونه حتی کلمه ای به زبون بیاره دره اتاق مدیر باز شد و لئون مجبور شد که دستشو عقب بکشه.

نگاهمو به سمت چهارچوب دره اتاق مدیر سوق دادم اما با دیدن یاسین رسما وا رفتم…!
هم من و هم یاسین مات برده هم رو نگاه می کردیم و تنها کسی که این وسط جا نخورده بودش لئون بود…

بالاخره من به خودم اومدم و از جلوی در کنار رفتم و بغل لئون ایستادم.
واقعا از دیدن یاسین اون هم اینجا حیرت کرده بودم…
آخه توی این دانشگاه چیکار می کرد…؟

یاسین هم بالاخره به خودش اومد و با صدای خشداری زمزمه کرد:
_انتظار دیدن هرکسی رو داشتم جز تو کمند…!

سرمو بالا آوردم و نگاهمو به چشمای سبزش دوختم.
دیگه هیچ حسی نسبت به این چشما نداشتم…

آب دهانم رو به سختی قورت دادم و خواستم در جوابش چیزی بگم اما نتونستم.
انگار لب هام به هم قفل شده بود…

ولی لئون جای من با لحن خشنی جواب داد:
_هه…! نگو انتظار دیدنش رو نداشتی که به شعورمون توهین میشه…شهرت کمند جهانیه…فهمیدی کدوم کشوره و کجا داره تحصیل می کنه اومدی باز دوباره آزارش بدی…!

باورم نمیشد…
اولین بار بود که داشت لئون از من طرفداری می کرد…

یاسین:گیریم که اینطوری باشه اصلا…اینا چه ربطی به تو داره آقای آلبرت…؟من خوب می دونم که شما دو نفر از هم جدا شدین.

 

چه قدر هم درمورد من تحقیق کرده بود…!

در بیوگرافی من ثبت شده بود که یکبار ازدواج کردم و طلاق گرفتم اما هیچ وقت اجازه ندادم کسی بدونه که اون فرد لئون بوده…
جز دالیا و ادموند که در جریان ازدواج مسخره و دروغین من و لئون بودند…

لئون چون در جواب یاسین چیزی نداشت که بگه فقط غضبناک نگاهش کرد.
جوری بهش زل زده بود که انگار دشمن خونین چند سالشو داره میبینه….

دیگه نتونستم وضع حاکم بین مون رو تحمل کنم.
زیر لب ببخشیدی گفتم و تند ازشون فاصله گرفتم و به سمت دره خروجی قدم برداشتم.
اوضاع داشت روز به روز برام سخت تر میشد…

فقط یاسینو میون این همه بدبختی کم داشتم…!

اینقدر تند تند قدم برداشتم که نفهمیدم کی به دره ورودی کالج رسیدم.
خواستم از خیابون عبور کنم که صدای یاسین در حالی که داشت اسمم رو به زبون میاورد بلند شد.

با شنیدن صداش نمی دونم چرا میخکوب سره جام ایستادم و به سمتش برگشتم.
خودشو به من رسوند و مقابلم ایستاد.

لبخند کم جونی زد و چیزی گفت که متوجه نشدم.
چون تموم حواسم من جلب لئون بودش که در فاصله حدودا ده متری ما ایستاده بود و داشت با اخم نگاهمون می کرد…

یاسین متوجه حواس پرت من شد و رد نگاهم رو دنبال کرد و به لئون رسید.

طعنه آمیز گفت:
_از اولشم می دونستم که با اون خوشبخت نمیشی و کارت به طلاق کشیده میشه.

نگاهمو از لئون گرفتم.
با لحن غیره دوستانه ای گفتم:
_خب که چی…! دنبال دویدی تا اینو بهم بگی…؟

یاسین:ببین کمنــ…

میون حرفش پریدم:
_من اسم فامیل دارم…!

پوزخندی زد و گفت:
_توی برای من همیشه کمندی…حتی اگه رئیس جمهوری چیزی شده باشی و صدتا اسم و فامیل و القاب جدید داشته باشی.

هه…!
داشت رسما به شهرت و اعتباری که از راه مدلینگی به دست آورده بودم کنایه می زد.
داشت می گفت در مقابلش هنوز همون خدمتکار و دختره ضعیف گذشتم…

 

با لحن سردی غریدم:
_اگه حرف مهمی برای گرفتن نداری من برم…؟

صادقانه تو چشمام زل زد و گفت:
_کمند…من فقط به خاطر تو اینجام…فقط به خاطر تو این همه راه تا نیویورک اومدم و پشت پا به همه چی زدم.

مکث کوتاهی کرد.
کلافه چشمامو روی هم فشردم که ادامه داد:
_من می خوام مثل گذشته باهم باشیم…می دونم چند ساله که گذشته و هردومون تغییرات زیادی کردیم ولی به خدا توی این سه سال یه لحظه هم نشد که بهت فکر نکنم…وقتی عکساتو توی گوگل و اینستا دیدم اولش اصلا باورم نشد…! ولی یکم که در موردت تحقیق کردم فهمیدم که چه قدر موفقیت کسب کردی و چه شهرتی به هم زدی…حتی متوجه شدم که از لئون جدا شدی و طلاق گرفتی…!

بی اعتنا به حرفاش گفتم:
_خب که چی…؟

یاسین:می خوام که باهم باشیم کمند…من واقعا بهت علاقه دارم.

پوزخند صداداری زدم و گفتم:
_متاسفم ولی من هیچ علاقه ای به تو ندارم…و درضمن زیادی هم از بابت جدایی من و لئون خوشحال نباش چون قراره دوباره باهم زندگی کنیم.

رسما وا رفت…!
ناباور لب زد:
_داری دروغ میگی…!

سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم:
_می تونی از خودش بپرسی…من و لئون به هم علاقه مندیم…اگرم از هم جدا شدیم و طلاق گرفتیم به دلایلی بود که نیاز به توضیحش برای تو نیست…ولی حالا قصد داریم که دوباره باهم زندگی کنیم.

با تموم شدن جملم اون حیرت تبدیل به خشم شد.
عصبی غرید:
_اون آدم عوضیه کمند…چه طور می تونی بهش اعتماد کنی و دوباره باهاش بری زیره یه سقف…؟

برای اینکه حرصشو در بیارم لبخند ژکوندی زدم و گفتم:
_اتفاقا خیلی هم مهربونه و آدم خیلی خوبیه…اون منو دوست داره و این حس هم دو طرفس.

با حرص دستاشو مشت کرد.
یه جوری صورتش ملتهب و قرمز شده بود که برای یک لحظه ازش ترسیدم…!

قدمی به عقب برداشتم و خواستم از مقابلش کنار برم که ناگهان محکم شونه هام رو چسبید.

 

وحشت زده نگاهش کردم که توی صورتم غرید:
_نمیزارم همچین غلطی بکنی…نمیزارم برگردی با اون عوضی.

اینقدر ازش ترسیده بودم که حتی نمی تونستم میلی متری تکون بدم.
لب پایینمو گاز گرفتم و سعی کردم چیزی بگم که همون لحظه لئون سر و کلش پیدا شد و عصبی دستای یاسین رو از روی شونه هام جدا کرد و یقه پیراهنشو میون مشتاش گرفت.

توی صورتش تقریبا داد زد:
_چه گهی می خوری عوضی…!

یاسین اینقدر از لئون کینه به دل داشت که بدون هیچ حرفی با عصبانیت مشتی حواله صورت لئون کرد.

ترسیده هینی کشیدم و دستامو جلوی دهانم گرفتم.

یاسین به کل دیوونه شده بود…!

لئون دستی به گوشه لب پاره شدش کشید و لبخندی زد.
اول با آرامش نگاهش کرد.
اما این آرامش قبل از طوفان بود…
ناگهان به سمت یاسین حمله ور شد و جواب مشت یاسین رو داد.

رسما وا رفته بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم…!
اینقدر حیرت کرده بودم که توان کوچک ترین حرکتی رو نداشتم.

یه جوری داشتن به قصد کشت همو می زدن که اگه جلوشون رو نمی گرفتم یکی شون این وسط میمرد.

با استرس به سمت شون رفتم و داد زدم:
_بسههههههه….بسه…!

لئون روی شکم یاسین نشسته بود و مشتشو آماده کرده بود تا توی صورت یاسین بخوابونه اما با صدای من مشتشو عقب کشید و نگاهم کرد.
به سمت لئون رفتم و دستشو گرفتم و وادارش کردم که از روی یاسین بلند بشه.

لبش داشت به شدت خون میومد اما وضع یاسین از لئون بدتر بودش.

عصبی به لئون زل زدم و غریدم:
_بسهههههههه…کشتیش…!

دستی به لبش کشید و کلافه گفت:
_میبینی که خیلی سگ جونه…هنوز زندست.

آرشیو پایانی:

 

خطرناک‌ترین نوع بشر کسی است که
فهمش کم و اعتقادش زیاد است !

👤 آنتون چخوف

 

نازی‌ها تانک داشتند ، روس‌ها توپ ؛
انگليسی‌ها با لبخند
گندم زارهايمان را درو کردند …
و تو ، از کدام کشوری
که با دستِ خالی ، مرا غارت کردی ؟!

👤 حجت فرهنگ دوست

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *