خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت صد

رمان معشوقه استاد/پارت صد

 

با تموم شدن جملش،یاسین دوباره جوش آورد و از روی زمین بلند شد.

خواست به سمت لئون خیز برداره که عصبی غریدم:

_تمومش کن یاسین…این دعوا رو تو شروع کردی پس خودت هم باید تمومش کنی…!

 

کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و لب زد:

_باشه…فقط به خاطر تو.

 

پوزخندی زدم و طعنه آمیز گفتم:

_به خاطر من نه…به خاطر خودت…

 

پشتمو بهش کردم و خواستم برم که با یادآوری چیزی میخکوب سره جام ایستادم.

به سمتش برگشتم و خیلی جدی ادامه دادم:

_من به تو علاقه ای ندارم یاسین…بیخود خودتو توی زحمت انداختی و این همه راه از ایران به نیویورک اومدی…امیدوارم خوشبخت بشی اما با کس دیگه ای جز من.

 

و تند به سمت اون دست خیابون رفتم و اجازه ندادم حتی کلامی حرف بزنه.

 

با سرعت زیادی خیابونو تا ته طی کردم و وقتی به چهارراه اصلی رسیدم از سرعتم کم کردم و آروم تر قدم برداشتم.

 

خسته بودم خسته…

خسته از این زندگی بی هدف…

 

نگاهمو به سمت آسمون سوق دادم و با اندوه نالیدم:

_خدایا آخه این چه سرنوشتی که برای من رغم زدی…؟ چرا اینقدر ناگهانی زندگی من تبدیل به یه باتلاق شد…؟ چرا…؟!

 

بینیمو بالا کشیدم و دستی به چشمام که نم اشک توشون جمع شده بود کشیدم.

 

حس و حال خونه رو نداشتم…

اون آپارتمان یه جورایی دیگه آزارم میداد…

 

روی یکی از نیمکت های گوشه خیابون نشستم و به نقطه نامعلومی زل زدم.

نمی دونم چه مدت بود که توی فکر بودم اما با نشستن کسی کنارم مجبور شدم دست از افکار بی سر و تهم بکشم.

 

سرمو به سمت اون فرد چرخوندم و با دیدن لئون چندان تعجب نکردم.

 

نگاهم از چشمای گیرا و جذابش رفته رفته سر خورد سمت زخم گوشه لبش…!

 

نیشخندی زدم و گفتم:

_بعد از عملت حسابی قُلدُر شدی…! دعوا و کتک کاری می کنی…!

 

چیزی نگفت که با حسرت ادامه دادم:

_ادموند آدم آرومی بود…سعی می کرد با حرفای منطقی مشکلش رو با دیگران حل کنه…اما حالا قلبشو دادن به یه آدمی که….

 

ادامه حرفمو خوردم و مکث کردم.

 

یه تای ابروش رو بالا انداخت و موشکافانه پرسید:

_بگو راحت باش…یه آدم چی…؟

 

_هیچی بیخیال.

وبعد برای اینکه حرفو عوض کنم یه دستمال از داخل جیبم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:

_بگیر…گوشه لبت زخم شده.

 

دستمالو از دستم گرفت و به گوشه لبش کشید که باعث شد چشماشو از روی درد با انزجار جمع کنه.

 

لئون:الهی دستش بشکنه.

نیمچه لبخندی زدم که ادامه داد:

_راستی برای چی اومده بودی به کالج…!

 

با حرفی که زد تازه یادم افتاد که پیش مدیر نرفتم…

هراسان از روی نیمکت بلند شدم و قدمی برداشتم که لئون مچ دستم رو گرفت.

 

سوالی نگاهم کرد که گفتم:

_می خواستم از امروز دوباره ترمم رو شروع کنم اما با دیدن یاسین به کل فراموش کردم که باید می رفتم پیش آقای مایکلسون…!

 

نفسی از روی آسودگی کشید و زمزمه کرد:

_پس خوب شد که فراموش کردی.

 

یه تای ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم:

_چرا…؟

 

لئون:چون احتمالا یاسین تا یه مدت ولکن کالج نمیشه و هر روز به اونجا رفت و آمد داره…اگه می خوای دیگه نبینیش بهتره که یه چند وقتی بیخیال شروع کردن ترم جدیدت بشی.

 

حق با اون بود…

برای اینکه از دست یاسین خلاص بشم تا یه مدتی نباید طرفای کالج پیدام میشد…

 

*****************

”لئـــــون”

 

سومین سیگار رو هم روشن کردم و با اندوه به عکس جولیا زل زدم.

 

خدا لعنتت کنه که این بلا رو سره من آوردی…

 

پک عمیقی به سیگار زدم و دودشو بیرون فرستادم.

 

دلم می خواست می تونستم ازش انتقام بگیرم…

انتقام دردی رو که کشیدم و هنوزم که هنوزه دارم آثارشو تحمل می کنم…

 

عکسشو داخل جاسیگاریم انداختم و با فندکم آتیشش زدم.

 

حالا دیگه هیچ علاقه ای بهش نداشتم و فقط دنبال انتقام بودم…

 

عکسش مقابل چشمام ذره ذره می سوخت؛تا اینکه دیگه چیزی از اون عکس جز خاکستر نموند.

 

سیگارمو توی جا سیگاری پرت کردم و از روی مبل بلند شدم…

خواستم به سمت حموم برم تا یه دوش بگیرم که همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد.

 

به سمت گوشیم رفتم و با دیدن اسم کمند؛متعجب چندین بار پلک زدم.

این موقع…

اونم با من…

چیکار داشت…؟

 

گوشیمو از روی میز عسلی مبل برداشتم و دکمه وصل تماس رو فشردم.

با وصل تماس،صدای توی فضا پیچید:

_سلام…!

 

لبخند کم جونی زدم و گفتم:

_عجیبه…

 

متعجب پرسید:

_چی عجیبه…؟

 

طعنه آمیز گفتم:

_اینکه تو به من زنگ زدی…فکر کنم یه کار واجب داری که یاده من افتادی…!

 

پوزخند صداداری زد و گفت:

_اره…اما من با تو کار ندارم…زنگ زدم تا بهت بگم که ماهی جون داره میاد نیویورک و از اونجایی که رابطه خوبی هنوز با تو نداره میدونستم که درمورد سفرش چیزی بهت نگفته.

 

به سختی محتوای دهانم رو قورت دادم و روی مبل وا رفتم…

آخه خاله برای چی داشت میومد اینجا…؟

 

مکث من رو که دید ادامه داد:

_می خوای چیکار کنی…؟

 

مثل خنگا گفتم:

_چیو چیکار کنم…؟

 

کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و غرید:

_میری فرودگاه استقبالش یا نه…؟به من گفت چیزی بهت نگم اما من دلم نمی خواد تو و ماهی جون به خاطر اتفاقای گذشته که همشم به من مربوط میشه رابط تون شکر آب باشه.

 

از حرفاش مشخص بود که منو بخشیده و رابطش با من بهتر شده…

کمند دختر مهربون و خوبی بود…

و حالا تبدیل شده بود به یه زن مستقل و توانا که می تونست روی پای خودش بایسته…

 

این کمند جدیدو واقعا تحسین می کردم…!

 

_ممنون که بهم خبر دادی…استقبالش میام…فقط چه روزی پرواز داره…؟

 

قاطع جواب داد:

_سه روز دیگه.

 

آهانی زیر لب گفتم و بعد با کمی تردید پرسیدم:

_کمند…تو منو بخشیدی…؟

 

کمند:درچه موردی…؟

 

درحالی که مشغول بازی کردن با فندکم بودم،گفتم:

_خودتو به اون راه نزن…خوب می دونی که دارم درمورد چی حرف می زنم.

 

جوابی نداد اما صدای نفس های عمیق و پی درپیش توی گوشی پیچید…!

مردد پرسیدم:

_بخشیدی…؟

 

رک و راست جواب داد:

_حقیقت اینه که دیگه هیچ حسی نسبت گذشته و بدی که در حقم کردی ندارم…نه حس انتقام و نه هیچ حس دیگه…و سعی می کنم که دیگه اصلا بهش فکر نکنم.

 

کلافه گفتم:

_ببین داری از جواب دادن تفره میریا…این چیزایی که گفتی جواب سوال من نبود.

 

مکث کوتاهی کرد و بعد با تردید گفت:

_آره بخشیدمت.

 

خوشحال،لبخندی زدم و دهن باز کردم تا چیزی بگم اما با ادامه ی حرفش لبخند روی لب هام ماسید…

کمند:بخشیدمت اما فقط به خاطر خودم…به خاطر اینکه وقتی شب سرمو روی بالش میزارم با آرامش بخوابم…به فکر انتقام نباشم و با انتقام قلبم رو سیاه نکنم…آره لئون من بخشیدمت اما فقط به خاطر آرامش روح خودم.

 

حرفاش درسته تلخ بود اما منو به فکر فرو برد.

اون من رو بخشیده بود حالا به هر دلیلی…

اما من چرا نمی تونستم جولیا رو ببخشم…؟

چرا نمی تونستم به انتقام ازش فکر نکنم…؟

 

******************

”کمنـــــد”

 

نیم نگاهی به سمتش انداختم و گفتم:

_حداقل یه جوری رفتار کن که انگار از دیدن ماهی جون خوشحالی…!

 

دسته گلو توی دستش جا به جا کرد و گفت:

_الان یعنی رفتار من یه جوریه که انگار ناراحتم…؟

 

فقط سرمو تکون دادم که ادامه داد:

_آخه چرا باید ناراحت باشم کمند…؟من خالمو سه سال که ندیدم…یا بهتره بگم حتی صداشو درست و حسابی نشنیدم…بعد انوقت چرا باید ناراحت باشم…؟

 

دستی میون موهام کشیدم و آروم زمزمه کردم:

_آخه یه جوری بخل کردی و اخمات توهمه که انگار از دیدن ماهی جون خوشحال نیستی.

 

لئون:فکرم درگیره…!

 

آرشیو پایانی:

 

هیچ کس آنقدر فقیر نیست
که نتواند لبخندی به کسی ببخشد !
وآنقدر ثروتمند نیست ،
که نیازی به لبخند نداشته باشد …

👤 چارلی چاپلین

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

👤 کورت ونه‌گات

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *