خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت صد وسه

رمان معشوقه استاد/پارت صد وسه

بی توجه به سوالای من ناگهان گفت:
_پیداش کردم…!

متعجب پرسیدم:
_چیو…؟

به طرفم برگشت و گفت:
_گوشیمو اینجا جا گذاشته بودم…الان پیداش کردم…زیره کوسن مبل افتاده بود.
و بعد با نگاهش به گوشی داخل دستش اشاره کرد.

از روی حرص و عصبانیت فقط تونستم چندین بار پلک بزنم…!
دلم می خواست از دستش پشت سره هم جیغ بزنم و زیره مشت و لگدهام لهش کنم اما مراعات ماهی جون رو کردم و هیچی نگفتم.

نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج می زد،غریدم:
_یعنی اینقدر این گوشی واجب بود که نصفه شبی بیای و منو از خواب بیدار کنی…؟ مگه صبحو ازت گرفته بودن…!

خیلی ریلکس گفت:
_ببخشید دیگه کارم واجب بود…الانم که چیزی نشده؛بری توی تختت دراز بکشی سریع خوابت میبره.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم.
بحث با این آدم پرو هیچ فایده ای نداشت.

_خب گوشیتو که برداشتی…حالا لطف کن و برو.

چهره مظلومی به خودش گرفت و خیلی آروم گفت:
_نمیشه من همین جا بخوابم…؟

تقریبا داد زدم:
_نخیررررررررررررررررررررر.

انگشتشو به معنی سکوت جلوی دهانش گرفت و تند گفت:
_هیسسسسس…چه خبرته…الان خالم بیدار میشه.

تن صدامو پایین آوردم و زمزمه کردم:
_من اتاق مهمونمو دادم به ماهی جون…اینجا جا نیست…لطفا برو خونت اینقدر هم اعصاب منو الکی خورد نکن.

لئون:مثل دفعه قبل روی کاناپه می خوابم…اذیت نکن دیگه کمند…یه شبه فقط…!

 

پوووووف…!
چه قدر سیریش و پرو…
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و گفتم:
_باشه بگیر بخواب.

خوشحال لبخندی زد و مظلومانه گفت:
_میشه فقط برام متکا و پتو بیاری…!؟

ناچارا سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم و کمی بعد با دوتا متکا و یه پتو برگشتم.
متکاها و پتو روی زمین انداختم که تند گفت:
_ممنون.

_خواهش می کنم…شب بخیر.
و بعد به سمت اتاقم رفتم و بلافاصله روی تختم ولو شدم.

اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد…!

*************************
نمی دونم ساعت چند بود و یا چه مدت بود که خوابیده بودم.
فقط با سر و صدایی که از داخل هال میومد،آروم لای چشمامو باز کردم و گنگ به اطرافم زل زدم.

هنوز خوابم میومد و اصلا حس بلند شدن رو نداشتم.
اما صداها به شدت روی اعصابم بود.

کلافه توی جام نشستم و دستی به چشمام کشیدم.

نیم نگاهی به ساعت داخل اتاقم انداختم.
ساعت نه صبح بود…!
چه قدر زود بیدار شده بودن…

از تخت پایین اومدم و به سمت سرویس بهداشتی داخل اتاقم رفتم و آبی به دست و صورتم زدم.

موهام رو با کش بستم و از اتاق خارج شدم.

ماهی جون و لئون در حال بحث بودن و اصلا حواسشون به من نبود.

 

ماهی جون با تشر به لئون گفت:
_این موقع صبح تو اینجا چیکار می کنی…؟

لئون که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده،خمیازه ای کشید و به دروغ گفت:
_دیشب کمند بهم زنگ زد و گفت بیام.

عجب دروغگویی بود…!
چشم منو دور دیده بودش و داشت حسابی خالی می بست…

تک سرفه ای کردم که هردوشون متوجه من شدن و به سمتم برگشتن.

پشت چشمی برای لئون نازک کردم و گفتم:
_من بهت زنگ زدم دیگه…؟

ماهی جون موشکافانه پرسید:
_قضیه چیه کمند…؟

خواستم حقیقت رو بگم اما لئون دستاشو به حالت التماس سمت صورتش گرفت و قیافه ملتمسانه ای به خودش گرفت که یعنی چیزی به ماهی جون نگم.

با اینکه خیلی به خاطر دروغش حرصی شده بودم اما دلم نیومد که غرورش رو جلوی ماهی جون خورد کنم.

برای همین گفتم:
_هیچی ماهی جون…دیشب من یه مشکلی برام پیش اومد برای همین زنگ زدم تا لئون بیاد و بهم کمک کنه.

ماهی جون:چه مشکلی عزیزم…؟خب منو از خواب بیدار می کردی…!

دستی میون موهام کشیدم و گفتم:
_کار یکم مردونه بود…از من و شما برنمیومد.

ماهی جون:وااا دختر جون نصف شبی مگه می خواستی خونه تکونی کنی که به کمک لئون نیاز داشتی…؟

 

واقعا مونده بودم که چی بگم…!
یعنی خدا لعنتت کنه لئون که آدمو توی همچین موقعیت هایی قرار میدی.

لبخند هیستریکی زدم و با تپه تپه گفتم:
_شب بود…منم واقعا…گی…ر…بودم… برای همین…مجبور شدم…به لئون زنگ بزنم…

ماهی جون یه تای ابروش رو بالا انداخت و سمجانه پرسید:
_خب چه کاری…!

ای خدا…
حالا این ماهی جون هم چه گیری داده بود…

اینبار لئون به کمکم اومد و خیلی خونسرد و قاطع گفت:
_می خواست توی غذا درست کردن کمکش کنم…خب کار مردونه بوده دیگه چه قدر سوال می پرسی خاله جون…

ماهی جون آروم با آرنجش به پهلوی لئون کوبید و غرید:
_نمی خواد حالا تو برای من بامزه بشی…به جای اینکه اینجا وایسی منو نگاه کنی برو صبحونه آماده کن.

لئون دستاشو با حالت مسخره ای روی چشماش قرار داد و زمزمه کرد:
_چشم…شما فقط دستور بده.
و بعد به سمت آشپزخونه زد.

ماهی جون هم که انگار خداروشکر بیخیال کاراگاه بازی شده بود،دنبال لئون به راه افتاد.

با رفتنش نفسی از روی آسودگی کشیدم و همون جا روی مبل ولو شدم…
اگر بازم پیله کرد و درمورد دیشب پرسید میگم که شیر آب داخل دستشویی درست کرده…

با صداشدن اسمم توسط ماهی جون از روی مبل بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

همین که وارد آشپزخونه شدم،با دیدن لئون توی اون وضعیت زدم زیره خنده…

تا کمر داخل یخچال خم شده بود و نمی دونم داشت دنبال چی می گشت…!

 

با شنیدن صدای خنده ی من،متعجب از یخچال فاصله گرفت و پرسید:
_پنیر نداری…؟

دست از خندیدن کشیدم و به سمتش رفتم و گفتم:
_چرا…طبقه سوم یخچال…پشت اون ظرف در قرمزه.
سری تکون داد و بعد از کمی گشتن ظرف پنیر رو پیدا کرد و روی میز گذاشت.
روی یکی از صندلی ها نشست و خیلی راحت مشغول خوردن شد.

انگار نه انگار که اینجا مهمونه…
یه جوری رفتار می کرد که من فکر می کردم اون صاحاب خونس و داشتم شرمندش میشدم…!

منم به سمت میز رفتم و کناره ماهی جون روی یکی از صندلی ها نشستم.

مشغول لقمه گرفتن برای خودم بودم که دیدم ماهی جون خیلی نامحسوس هوای ریز به ریز رفتار و کارای من و لئون رو داره…
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم اما از رفتارش کاملا مشخص بود که خیلی به ما مشکوک شده…!

**************************
با به پرواز در اومدن هواپیمایی که ماهی جون سوارش بود،نفسی از روی آسودگی کشیدم و به سمت لئون برگشتم.

با حرص گفتم:
_این آخریااا یه جوری احمقانه رفتار می کردی که ماهی جون حسابی بهمون شک کرده بود و فکر می کرد که بین من و تو خبریه…!

نگاهشو به نقطه نامعلومی دوخته بود و اصلا به حرفای من توجهی نمی کرد.
عصبی ادامه دادم:
_لئون دارم با تو حرف می زنم…

حتی کوچک ترین واکنشی نشون نداد.

موشکافانه رد نگاهشو دنبال کردم که به یه دختر خیلی جذاب رسیدم که داشت زل زل مارو نگاهم می کرد…
انگار اون دختر و لئون هم رو خوب میشناختن و داشتن با چشم هاشون باهم حرف می زدن…!

 

یا شاید هم داشتن برای هم خط و نشون می کشیدن…!

آروم بازوی لئون رو کشیدم و سعی کردم با صدا زدن اسمش از بهت و هپروت بیرونش بیارم.
_لئون…لئون.

بالاخره موفق شدم…
نگاهشو به سمتم سوق داد و گنگ بهم زل زد.

موشکافانه پرسیدم:
_اون دختره کیه که سه ساعته بهش زل زدی و از خود بی خود شدی…!

دهن باز کرد تا جوابم رو بده اما با بلند شدن صدای دختره جوونی حرفش توی دهانش ماسید.
هر دومون متعجب به سمت صدا برگشتیم.

همون دختر بودش…!
روبه روی من و لئون ایستاده بود و داشت با پوزخند خاصی نگاهمون می کرد.

لئون رو خطاب قرار داد و طعنه آمیز به انگلیسی گفت:
_سلام هانی…!

لئون با حرص و نفرت غرید:
_این شجاعت و جرعتت رو تحسین می کنم جولیا…ولی مطمئن باش اگر هم چنان با اون لبخند کریهت روبه روم وایسی،این شجاعتت کار دست میده.

رگه های خشم و عصبانیت توی صدای لئون موج می زد.
معلوم بود کینه ی خیلی بدی از این دختر که حالا فهمیده بودم اسمش جولیا به دل داره…!

جولیا تک خنده ای کرد و گفت:
_هنوز ازم دلخوری هانی…؟من فکر می کردم که تا الان باید همه چیزو فراموش کرده باشی…!

لئون فقط در جوابش پوزخند تلخی زد و چیزی نگفت.
احساس می کردم لئون در مقابل جولیا نقطه ضعف هایی داره…

 

جولیا وقتی دید لئون هیچ توجهی بهش نمی کنه رو کرد سمت من و پرو پرو گفت:
_تو لابد معشوقه جدیدشی…!

لبخند ژکوند و حرص دراری زدم و گفتم:
_نه…من همسرشم.

هم جولیا و هم لئون رسما با حرف من وا رفتن…
اما لئون خیلی زود به خودش اومد…

جولیا موشکافانه سرتا پای من رو برنداز کرد و گفت:
_کی ازدواج کردید…؟

دستمو درون جیبم فرو بردم و کارتمو که مربوط به گالریم بود بیرون آوردم و به سمت جولیا گرفتم.
قصد داشتم حسابی بچزونمش…

با همون لبخندم گفتم:
_این کارت گالریه منه…من و لئون فعلا نامزد کردیم اما قراره تا ماه آینده مراسم ازدواج مون رو جشن بگیریم…مثل اینکه شما آشنای همسر من هستید،پس خوشحال میشم که یه سر به من بزنید و توی مراسم عروسی مون هم شرکت کنید…خوشحال میشم که ببینمتون…!

کارد می زدی خونش در نمیومد…
یه جوری با نفرت و حرص نگاهم می کرد که انگار باباشو کشتم…

کارتو از دستم گرفت و دقیق نگاهی بهش انداخت.
روی کارت اسم و آدرس گالری به اضافه اسم من حک شده بود.

”مدلینگ معروف خانم الن”

با حرص کارتو توی دستش فشرد و غرید:
_شما مدلینگ هستید…!؟

نیم نگاهی به ساعتم انداختم و بیخیال گفتم:
_آره…خب عزیزم من و لئون یه پرواز مهم داریم و باید بهش برسیم..!

 

آرشیو پایانی:

 

 

تفنگ‌ها را می‌فروشند ولی درست هدف گرفتن را نه !

کتاب‌ها را می‌فروشند ، اما استعداد نویسندگی را نه !

لباس‌ها را می‌فروشند ، اما خوش پوشی را نه !

زِرِه پوش‌ها را می‌فروشند ، اما شجاعتِ جنگیدن را نه !

به طور کامل به پول اعتماد نکنید
و به تلاش فردی عقیده داشته باشید …

👤 آنتونیو ثونثونگی
📙 آنچه فروخته نمی‌شود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

یک دیدگاه

  1. الهی قربونت برم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *