خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت صدو یک

رمان معشوقه استاد/پارت صدو یک

 

دهن باز کردم تا بپرسم درگیره چیه اما با دیدن ماهی جون سوالم به کل یادم رفتم.

لبخند زنان به سمت ماهی جون قدم برداشتم که لئون هم پشت سرم به راه افتاد.
تا به نزدیکیش رسیدم،دستاشو از هم باز کرد و محکم منو در آغوش گرفت.

در آغوشش نفس عمیقی کشیدم و ریه هام رو از عطرش پر کردم.
چه قدر دلم براش تنگ شده بود…

کمی بعد در حالی که هردومون چشمامون پر از اشک شده بود از هم جدا شدیم و مستقیم توی چشمای هم زل زدیم.

ماهی جون:چه قدر دلم برات تنگ شده بود کمند عزیزم.

لبخند ژکوندی زدم و گفتم:
_منم همین طور.

دلخور مشت آرومی به بازوم کوبید و غرید:
_دروغ نگو…! اگه دلت تنگ شده بود حداقل یه سر به من می زدی.

دستی به چشمای نمدارم کشیدم و با بغض خواستم چیزی بگم که نگاه ماهی جون تازه به لئون افتاد…!

لئون زیر لب سلام کرد اما ماهی جون با تشر رو کرد سمت من و گفت:
_اینو برای چی با خودت آوردی…؟ اصلا وایسا ببینم مگه تو با این پسره ی خیره سر آشتی کردی…؟

لئون قدمی به سمت مون برداشت و کنار من درست رو به روی ماهی جون ایستاد.

با خوش رویی گفت:
_خاله جون یه جوری حرف می زنی انگار من دشمنتم…من و کمند خیلی وقته گذشته ها رو فراموش کردیم و الان مشکلی باهم نداریم…شماهم بهتره گذشته رو فراموش کنید…!

ماهی جون فقط خیره خیره لئون رو نگاه کرد و چیزی نگفت.

لئون وقتی سکوت ماهی جون رو دید،دسته گلو به سمتش گرفت و ادامه داد:
_این دسته گل برای شماست…هرچند که شما خودتون یه پا گلی از گل های بهشتید و این دسته گل جلوی شما از شرمساری سر خم می کنه.

متعجب ابروهام بالا پرید و به لئون زل زدم.
لامصب عجب زبونی داشت…!

ماهی جون نه تنها از حرفای لئون تعجب نکرد و قند تو دلش آب نشد،بلکه پوزخندی زد و گفت:
_این دسته گل با گلاش بخوره توی سرت…فکر کردی من مامانتم که با شیرین زبونی خرم کنی…؟

 

از دست ماهی جون حسابی خندم گرفت…
فقط اون بودش که حریف لئون میشد…

لئون رسما وا رفت…!
فکرشم نمی کرد که ماهی جون اینطور باهاش برخورد کنه…

ماهی جون دسته گلو کنار زد و دست منو گرفت و گفت:
_کمند من خیلی پام درد می کنه بیا بریم یا یه جا بشینیم یا بریم یه هتلی جایی.

لئون قبل از اینکه من بتونم کلامی حرف بزنم،تند گفت:
_هتل چرا خاله…!میریم خونه من.

ماهی جون پشت چشمی برای لئون نازک کرد و غرید:
_من با تو حرف زدم بچه…؟اگر قرار باشه خونه کسی برم،میرم خونه ی کمندم نه خونه تو.

لئون اخماش درهم رفت.
ماهی جون خیلی باهاش بد حرف می زد.
حقیقتا دلم خیلی به حال لئون سوخت.

لبخند گرمی زدم و برای طرفداری از لئون گفتم:
_ماهی جون من ماشین ندارم…اگه موافق باشید اول بریم یه دوری بزنیم و بعد لئون مارو برسونه به خونه من.

ماهی جون:تو چه قدر بی عرضه ای دختر…!با این همه شهرت و اعتبار یه ماشین برای خودت نخریدی…!؟

فقط سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم.

ماهی جون بعد از مکث کوتاهی کلافه زمزمه کرد:
_باشه…اما فقط برسونتمون…داخل نیاد.

لئون:چشم خاله…من برای شما هرکاری می کنم…فقط کاش یکم برخوردتون رو با من بهتر می کردید…!

ماهی جون جوابشو نداد و بحثو عوض کرد:
_حالا این ماشینت کجا هست…؟من نمی تونم زیاد راه برم و تا پارکینگ بیام…برو ماشینت بیار جلوی دره فرودگاه.

لئون:چشم خاله…چشم.
و بعد رو کرد سمت من و ادامه داد:
_پنج دقیقه دیگه بیاید دم دره اصلی فرودگاه…من میرم ماشینو بیارم.

یک هفته بعد*
”کمنــــــد”

یک هفته ای از اومدن ماهی جون می گذشت و توی این مدت ماهی جون پیش من مونده بود و لئون هم هر از گاهی برای سر زدن به اون به آپارتمان من میومد.

رابطه ماهی جون و لئون خیلی بهتر شده بود اما هنوزم ماهی جون کمی از دست لئون دلخور بودش…

بعد از یک هفته بالاخره جرعت پیدا کردم و دوباره به کالج برگشتم.
خداروشکر که دیگه خبری از یاسین نبود…!
فکر کنم تونسته بود منطقی فکر کنه و منو برای همیشه فراموش کنه…

توی همین فکرا بودم و داشتم یک هفته گذشته رو مرور می کردم که با صدای بحث مورگان و جِنا (دوستای ترم جدیدم) از افکارم فاصله گرفتم و تموم حواسم رو به اونا دادم.

مورگان دوتا لواشک آلو میون دستاش گرفته بود و جنا هم سعی می کرد یکی از لواشک هارو از دستش بقاپه…!

با دیدن اون لواشکا که ظاهرا خوش مزه میومدن از خود بی خود شدم و من هم به جدالشون پیوستم…

بالاخره مورگان از دست من و جنا جوش آورد و عصبی غرید:
_بسه بابا وحشیاااا…نصف شون می کنم.

طلبکارانه گفتم:
_من کل یکی شون رو می خوام.

جنا:دیگه پرو نشو کمند…! نصف…نصف.

چهره مظلومی به خودم گرفتم و با بغض ساختگی گفتم:
_چه قدر شماها بی رحمید…خودتون رو با منی که حاملم مقایسه می کنید…! بی انصافا خب بچم گناه داره.

با تموم شدن جملم ناگهان کل کلاس در سکوت عجیبی فرو رفت.

می تونم قسم بخورم که کل دانشجو ها و البته لئون که پای تخته ایستاده بود متعجب به سمت من برگشتن و با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم کردن.

وای خداااا…
دیگه از این بدتر نمیشد…
به خاطر یه لواشک چه ابرو ریزی به بار اومددددد…!

آرشیو پایانی :

 

امنیت تنها به معنی عدم جنگ در کشور نیست ؛
امنیتِ حقیقی یعنی تمام افراد جامعه بدون توجه به نژاد ، دین ، طبقه ، جنسیت و پایگاه اجتماعی از حقوق یکسان برای رشد برخوردار باشند …

👤 نلسون ماندلا

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

3 دیدگاه

  1. ﺭﻣﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻏﯿﺮ ﻭﺍﻗﻌﯿﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻫﯿﭻ ﺍﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﮐﺸﻮﺭ ﻏﺮﺑﯽ ﻭ ﺍﺩﺍﺏ ﻭ ﺭﺳﻮﻣﺶ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﭼﺎ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻟﻮﮐﯿﺸﻦ ﺭﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﻪ.

  2. ببین میخوای پارت بعدی رو بزاری یا مارو مسخره ی خودت کردی🖕🤬

  3. چرا انقدر کم؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *