خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

 

غضبناک گفت:
جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای جایگاه به این خوبی که الان داری رها کنی…؟ می دونی این کالجی که تو الان داری توش درس می خونی چه کالج پیشرفته و معروفیه…؟ بعد تو می خوای به همه ی این امتیازات خوبت پشت پا بزنی و برگردی ایران…! رسما دیوونه ای.

حرفاش درست بود…
واقعا در موقعیت خوبی در این کالج قرار داشتم و با رفتن پشت پا به همه ی موفقیت هام می زدم…

اما من دیگه از تنهایی خسته شده بودم و دلم نمی خواست توی این کشور غریب بمونم.
اگه این سه سال هم تحمل کردم فقط به خاطر ادموند بود.

با صدای لئون از افکار درهمم فاصله گرفتم و تموم حواسم رو به اون دادم.
لئون:الوووو…! کمند…هنوز پشت خطی…؟

_آره…آره…!

لئون:تصمیمت رو گرفتی…؟ واقعا می خوای بری…!

کلافه روی مبل نشستم و با لحن آشفته ای گفتم:
_نمی دونم…خیلی سردرگمم…! از یه طرفی دوست ندارم آیندمو خراب کنم و می خوام اینجا بمونم و از یه طرفی هم اینجا خیلی تنهام…ادموند که ر…

عصبی میون کلامم پرید و غرید:
_اسم اونو نیار…!

این همه خصومتش رو درک نمی کردم.
حتی به مرده ی ادموند هم حسادت می کرد…

مکث کردم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
_تو اینجا تنها نیستی…من پیشتم…حتی اگر می خوای با خاله صحبت می کنم تا بیاد پیشت.

چیزی نگفتم که جدی ادامه داد:
_بازم فکراتو بکن…اینجا بمونی خیلی به نفعته…!

***************************
برای آخرین بار نگاهی داخل آیینه به خودم انداختم و وقتی از سر و وضعم مطمئن شدم از اتاق بیرون زدم و به سمت دره واحد قدم برداشتم.

نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشد و باید هرچه زودتر خودم رو به کالج می رسوندم.
دره واحد رو باز کردم و خواستم خم بشم تا کفشام رو بپوشم اما نگاهم جلب کارگر هایی شد که داشتن اسباب و وسایل مختلفی رو به سمت واحد بغلی میبردن.
کفشام رو پوشیدم و موشکافانه به سمت واحد کناریم قدم برداشتم.

یعنی مالک جدید اومده بود…؟!

بین چهارچوب در ایستادم و سرکی به داخل کشیدم.
تقریبا تموم اسباب مورد نیاز مثل یخچال و مبل و… داخل واحد قرار داشت و کارگر ها فقط داشتن یه سری خرت و پرت رو به واحد منتقل می کردن.

قدمی داخل واحد گذاشتم که ناگهان با صدای آشنای کسی وحشت زده جیغ خفیفی کشیدم و به عقب برگشتم.

_خیلی بده که بدون اجازه وارد خونه ی دیگران میشی…!

با دیدن لئون،اونم توی این واحد کم مونده بود از تعجب شاخ دربیارم…

متعجب لب زدم:
_تو اینجا چیکار می کنی…؟

دست به سینه ایستاد و با لبخند گفت:
_خب…راستش من مالک جدیدم.

تقریبا داد زدم:
_جانممممممممم…!

مطمئن بودم که لئون توی یکی از بهترین خونه های ویلایی نیویورک زندگی می کنه…
اما چرا اینقدر ناگهانی تصمیم گرفته اون خونه رو رها کنه و داخل واحد کوچیکی مثل اینجا زندگی کنه…؟!

 

خیلی خونسرد زمزمه کرد:
_چیه…! چرا تعجب کردی…؟ مگه به من نمی خوره که مالک اینجا باشم…؟!

سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم:
_چرا می خوره اما تعجب من به این خاطره که چرا اینجا…! چرا اینجا رو خریدی…؟

به سمتم قدم برداشت و درست رو به روم ایستاد.
سرشو جلو آورد و نزدیک گوشم پچ زد:
_برای اینکه دیگه احساس سردرگمی و تنهایی نکنی…!

فقط گنگ نگاهش کردم.
حدس می زدم که این حرفش فقط یه بهونس…!
قطعا می خواد یواش یواش به من نزدیک بشه تا شرط رو ببره…

سعی کردم خودم رو بی تفاوت جلوه بدم و اصلا وانمود کنم که متوجه منظورش نشدم و حرفش رو نشنیدم. برای همین بحثو عوض کردم و گفتم:
_مبارکت باشه…اما وقتی من برگردم ایران تو اینجا تنها نمی مونی.

با بدجنسی دوتا ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
_تو نمی تونی برگردی.

متعجب پرسیدم:
_چرا اونوقت…؟

لئون:من تحقیق کردم…به خاطر سابقه ای که اینجا داری اجازه ورود به ایران رو بهت نمیدن…یا به عبارت دیگه ممنوع الورودی.

_داری دروغ میگی…!

شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
_خودت برو تحقیق کن…مطمئنم به همین نتیجه می رسی.

با حرص رومو ازش برگردوندم و خواستم از واحد بیرون برم که مچ دستم رو گرفت.

 

کلافه به سمتش برگشتم که تند گفت:
_داری میری کالج…؟

سری به معنای آره تکون دادم که ادامه داد:
_منم دارم میرم…صبر کن کارگرا بقیه خرت و پرتارو بیارن با هم میریم.

لجوجانه زمزمه کردم:
_نه ممنون…من نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه نمی تونم صبرکنم تا اسباب کشی تو تموم بشه.
و بعد دستمو از میون انگشتاش بیرون کشیدم و تند به سمت دره خروجی رفتم.
پشت سرم صداش رو شنیدم که داشت مدام اسمم رو صدا می زد اما بهش بی توجهی کردم و برای اینکه مانعم نشه از پله ها پایین رفتم و سوار آسانسور نشدم.

به طبقه همکف که رسیدم به شدت نفس نفس می زدم.
الهی خیر نبینی لئون که هر چی می کشم تقصیر توعه…!
فقط کم مونده بود که بشی همسایه دیوار به دیوارم…

از دره ساختمون بیرون زدم و خودم رو به خیابون اصلی رسوندم.
سره خیابون منتظر تاکسی ایستادم.
حسابی دیرم شده بود…!
می ترسیدم که وسط کلاس برسم…

خداروشکر خیلی سریع یه تاکسی مقابل پام از حرکت ایستاد و تند سوار شدم.
آدرس کالج بهش دادم و گفتم:
_اگه میشه یکم تندتر برید…من دیرم شده.

راننده چیزی نگفت و به راه افتاد.

حدود بیست دقیقه ای توی تاکسی نشسته بودم و فقط چند خیابون با کالج فاصله داشتم که از خوش شانسیم به ترافیک بر خوردیم…!
خدایا واقعا مرسی…
همینو فقط کم داشتم…

 

چند دقیقه ای داخل ترافیک گیر کرده بودم که دیدم نخیر قرار نیست این ترافیک لعنتی باز بشه…
در نتیجه تصمیم گرفتم این چندتا خیابون باقی مونده رو خودم پیاده برم…

کرایه تاکسی رو حساب کردم و از تاکسی پیدا شدم.
این چندتا خیابون باقی مونده رو تا کالج به سرعت دویدم.

جوری که وقتی به کالج رسیدم به نفس نفس افتاده بودم…
به سرعت خودم رو به کلاس رسوندم و پشت دره کلاس ایستادم…

پی در پی چندین بار نفس عمیق کشیدم و سپس در زدم و درو کلاس باز کردم.

با باز شدن دره کلاس،نگاه تموم دانشجو ها به سمت من سوق پیدا کرد.

قدمی داخل کلاس گذاشتم به میز استاد زل زدم.

پشت میز،پسر جوونی که تقریبا هم سن لئون بود نشسته بودش و داشت غضبناک نگاهم می کرد.
تا به حال ندیده بودمش…
یعنی استاد جدید بود…؟

زیر لب ببخشیدی گفتم و خواستم به سمت ردیف اخر کلاس که خالی بود برم که صداش باعث شد میخکوب سره جام بایستم:
_من فکر می کردم سلبریتی ها،آدمای آن تایمی هستن…!

با تموم شدن جملش،بقیه دانشجو ها ریز ریز خندیدن.

لعنتی…!
من رو میشناخت…

به سمتش برگشتم و با پرویی گفتم:
_توی ترافیک گیر کردم…وگرنه من آدم آن تایمی هستم و دیر نمی کنم.

 

مغرورانه گفت:
_به هر حال امروز شما سره کلاس من دیر رسیدید…حالا به هر دلیلی…! و من قوانین خودم رو دارم.

گنگ نگاهش کردم که جدی ادامه داد:
_اولین قانون من اینه؛ هر دانشجویی
که بعد از من وارد کلاس میشه حق حضور داخل کلاس رو نداره.

متعجب گفتم:
_یعنی چی…! اینجوری که نمیشه…تا حالا توی این کالج همچین قانونی وجود نداشته…نمیشه که به خاطر یه دیر کردن من کلاس امروز رو از دست بدم.

با خونسردی شونه ای بالا انداخت و گفت:
_این قانون منه و باید همه دانشجو هام بهش عمل کنن…حالا هم لطف کنید بفرمایید بیرون.

با حرص چند ثانیه ای نگاهش کردم که گفت:
_بفرمایید…!

عصبی به سمت دره کلاس رفتم و از کلاس خارج شدم و درو محکم پشت سرم بستم.

استاده تازه وارد عقده ای…!
معلوم نیست از کدوم قبرستونی اومده که اینجور مثل عقده ای ها عمل می کنه…

با حرص از راهرو خارج شدم و خواستم به سمت طبقه پایین برم که توی پله ها با لئون برخوردم.
با دیدن من دهن باز کرد تا چیزی بگه اما همین که متوجه چهره عصبی و برافروختم شد،چیزی نگفت و حرفش رو خورد.

عصبی از کنارش رد شدم که ناگهان اسمم رو صدا زد:
_کمند…!

ایستادم و به سمتش برگشتم که تند پرسید:
_حالت خوبه…؟ چرا اینقدر عصبی…؟!

انگار منتظر همین سوالش بودم تا تموم عصبانیتم رو خالی کنم و همه چیزو بیرون بریزم:
_یه مشت عقده ای…یه مشت ناشی…یه عده آدم خر و نفهم توی این کالج دوره هم جمع شدن…من دیگه به هیچ عنوان اینجا نمی مونم…دارم میرم تا با اقای مایکلسون صحبت کنم…!

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

2 دیدگاه

  1. سلام باید به ادرس اینستا گرام یا تلگرام ما پیام بدین تا اطلاعاتو بهتون بدیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *