خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت صدوچهار

رمان معشوقه استاد/پارت صدوچهار

 

بی پروا نگاهم کرد که به دروغ گفتم:
_از دیدنت خوشحال شدم…امیدوارم بعدا هم ببینمت.

در جوابم فقط زیرلب غرید:
_منم همین طور.

با تموم شدن جملش دست لئون رو گرفتم و به سمت گوشه ای که در دید جولیا نباشه،کشوندمش…

همین که به گوشه ای رفتیم،لئون با لبخند نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم و تند گفتم:
_هوا ورت نداره…اگه اون حرفا رو زدم فقط به این خاطر بود که از اون دختره خیلی بدم اومد وگرنــ…

میون کلامم پرید و با قدردانی گفت:
_می دونم…! به هر دلیلی هم که اون حرفا رو زده باشی بازم ازت ممنونم کمند…!

سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
لئون واقعا خیلی عوض شده بود…

اگه بخوام با خودم صادق باشم،باید می گفتم که حالا دیگه هیچ حس نفرتی بهش نداشتم…
بلکه کم کم داره از این شخصیت جدیدش خوشم میاد…

********************
با بلند شدن صدای زنگ گوشیم آروم لای چشمامو باز کردم.
خمیازه ای کشیدم و دستمو دراز کردم و گوشیم از کنار متکام برداشتم.

با دیدن شماره ی مدیر برنامه سابق ادموند چشمام چهارتا شد و به کل خواب از سرم پرید…

 

آخه این دیگه با من چیکار داشت…؟

سیخ توی جام نشستم و تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه…
نمی دونم چرا استرس بدی گرفته بودم…!

با دست لرزون،تماس رو وصل کردم و گفتم:
_بله…؟

صدای آقای تامس توی فضا پیچید:
_سلام خانم الن…حالتون چه طوره…؟

از تخت پایین اومدم و در حالی که داشتم به سمت سالن می رفتم گفتم:
_خیلی ممنون…شما خوبید…!

آقای تامس:خوبم ممنون.

مکث کرد که با نگرانی پرسیدم:
_اتفاقی افتاده آقای تامس…؟

تند گفت:
_نه نه…نگران نباشید…زنگ زدم یه خبر خوب بهتون بدم.

متعجب پرسیدم:
_چه خبری…؟

آقای تامس:من به تازگی مدیر برنامه ی کارگردان معروف شدم…فکر کنم بشناسیدش…آقای برایان جراد…!

کمی فکر کردم و بعد گفتم:
_اسمشون به نظر آشنا میاد…ولی خب…این چه ربطی به من داره…؟

آقای تامس:راستشو بخواید همین دیروز بحث شما پیش اومد و آقای جراد از من خواستن که با شما تماس بگیرم و دعوت تون کنم تا در فیلم جدیدشون بازی کنید…ایشون به یه بازیگر جذاب و شایسته مثل شما نیاز داره تا نقش یه کاراکتر اصلی رو بازی کنه..

بلند زدم زیره خنده و میون خنده هام با تپه تپه گفتم:
_مــ…ن…! اما من…یه…مدلینگ هستم…نه یه بازیگر…!

آقای تامس:می دونم…اما شما توانایی این رو دارید که یه بازیگر بشید…خیلی از بازیگرایی که الان دارن توی سریال ها و فیلم های مختلف بازی می کنن قبلا مدلینگ یا خواننده بودن.

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_خیلی ممنون که زنگ زدید و خبر دادید آقای تامس اما من قصد ندارم که وارد عرصه بازیگری بشم…!

آقای تامس با لحن اغواکننده ای گفت:
_این فرصت خیلی خوبیه…نباید به همین راحتی از دستش بدید.

دهن باز کردم تا چیزی بگم که تند ادامه داد:
_حداقل چند روزی راجبش فکر کنید و بعد نظر قطعی تون رو بگید.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و زمزمه کردم:
_باشه…!

بعد از خداحافظی سرسری تماس رو قطع کردم و روی مبل ولو شدم.

فقط همین رو کم داشتم…!
دلم نمی خواست حتی دیگه به مدل بودنم ادامه بدم،چه برسه به اینکه وارد عرصه بازیگری بشم…

توی این فکر بودم که چیکار کنم که ناگهان با صدای اس ام اس گوشیم از افکار درهمم فاصله گرفتم.

اس ام اس از طرف لئون بود.
پیام رو باز کردم و خوندم.
نوشته بود:
_اگه به یه جایی دعوتت کنم…همراهم میای…؟

با لبخند براش نوشتم:
_بستگی داره کجا باشه…!

خیلی زود برام فرستاد:
_یه مهمونی خیلی توپ.

خواستم جوابشو براش تایپ کنم و بفرستم که زنگ زد.

تماس رو وصل کردم و تند گفتم:
_من عادت ندارم با غریبه ها به مهمونی برم.

پرو پرو گفت:
_من غریبه نیستم…یه زمانی شوهرت بودم.

پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
_خوبه خودت داری میگی یه زمانی…!

جدی شد و گفت:
_برای یکبارم که شده لجبازیو بزار کنار کمند…! مطمئنم اگه بیای حسابی بهت خوش می گذره.

با شک گفتم:
_معلوم نیست چه نقشه ای کشیدی که این همه اصرار داری منم بیام…!

به خاطر حرفی که زدم از دستم دلخور شد و غرید:
_باشه اصلا هرجور میلته…نیا…! حیف من که به فکر آدم قدرنشناسی مثل تو ام.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و حرفو عوض کردم:
_کجا و کی…؟!

************************
همین که وارد سالن عمارت شدیم،بوی دود و الکل و عطر های تیز و تندی بود که وارد ریه هام شد و حالم رو بد کرد.

با انزجار صورتمو جمع کردم و نالیدم:
_این مهمونی توپیه که می گفتی…؟

دستشو دور کمرم حلقه کرد که ناخوداگاه لرزش خیفی به تنم افتاد.
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
_مگه چشه…؟!

نزدیک گوشش نجوا کردم:
_بیشتر شبیه عیاش خونه می مونه تا یه مهمونی توپ…! البته اینجور مهمونی ها به آدمی مثل تو خیلی میاد…فقط موندم چرا منه خر همراهت به همچین جایی اومدم.

در جوابم چیزی نگفت و به جاش دستم رو گرفت و به سمت یه میز که پر از مشروب و ودکا و شامپاین بود کشوندم.
همین که نزدیک میز ایستاد،متعجب گفتم:
_نگو که می خوای امشب مست کنی…!

با بدجنسی یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
_از نظر تو اشکالی داره…؟

 

عصبی غریدم:
_آره…خیلی هم اشکال داره…به خدا اکر بخوای مست کنی و از اون کوفتی ها بخوری همین الان میزارمو میرم.

لبخند ژکوندی زد و بدون توجه به حرفای من یه لیوان برای خودش ریخت.
نمی دونستم لیوانش حاوی کدوم یکی از نوشیدنی هاست…!
شامپاین…!
مشروب…!
یا ودکا…!

چون تا به حال هیچ کدومشون رو نخورده بودم اصلا سر در نمیاوردم که چی به چیه…

به سمتش رفتم و خواستم لیوانو با حرص از دستش بگیرم که خیلی تند دستشو عقب کشید و گفت:
_این بدون الکله…خیالت راحت…به خاطر تو هم که مونده امشب مست نمی کنم…!

کمی خیالم راحت شدم اما بازم می ترسیدم.
می ترسیدم چون اگر مست می کرد بدبخت میشدم و میون این همه گرگ که منتظر دریدن هستن تنها می موندم.

تموم محتوای لیوان رو یک نفس نوشید و با اکراه پرسید:
_می خوای برای تو هم بریزم…؟

سری به نشونه ی نه تکون دادم و گفتم:
_نه…!

لئون:نترس…گفتم که بدون الکله.

نیم نگاهی سمت اون بطری شیشه ای انداختم و با مکث کوتاهی گفتم:
_فعلا نمی خوام.

شونه ای بالا انداخت و بطری سر جاش قرار داد و گفت:
_نظرت درمورد رقص چیه…؟

_نظر خاصی ندارم…!

اخم کرد و با تشر گفت:
_اومدی اینجا که فقط در و دیوارو نگاه کنی…خیر سرمون مثلا اومدیم مهمونی…!

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

یک دیدگاه

  1. چرت بود این پارت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *