خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت صدوپنج

رمان معشوقه استاد/پارت صدوپنج

فقط گنگ نگاهش کردم که کلافه دستم رو گرفت و به سمت پیست رقص، دنبال خودش کشوندم.

گوشه ای از پیست از حرکت ایستاد و یکی از دستاشو دور کمرم حلقه کرد و دیگری رو روی شونم قرار داد.

منتظر نگاهم کرد که من هم متقابلا همون کارو انجام دادم و عمیق به چشمای تیله ایش زل زدم…

چشماش توی اون تاریکی و فضای رمانتیک پیست رقص به شدت می درخشید…!

با ریتم آهنگ آروم بدنش رو تکون داد که من هم مجبور شدم همراهیش کنم.

توی رقص مهارت زیادی پیدا کرده بودم و خوب می تونستم پا به پاش حرکت کنم…

همون طور که داشتیم پا به پای هم با ریتم آهنگ بدن مون رو تکون میدادیم،پرسید:
_چرا در خواست منو رد کردی…!؟

نفهمیدم منظورش چیه برای همین مثل خنگا نگاهش کردم و پرسیدم:
_کدوم در خواست…؟

لباشو کج کرد و گفت:
_ازدواج دیگه…!

_آها…به این خاطر که ما به درد هم نمی خوریم.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
_اونوقت چه طوری به این نتیجه رسیدی…؟

پوزخندی زدم و آروم زمزمه کردم:
_واقعا توقع داری که بگم ما برای هم ساخته شدیم و لیلی و مجنون هستیم…؟ اون هم با اتفاقات تلخی که توی گذشته بین من و تو افتاده…!؟ من بخشیدمت لئون…اگه اینجا هستم و دارم پا به پات می رقصم و همراهیت می کنم فقط به این خاطر که بخشیدمت…اما نمی تونم فراموش کنم…نمی تونم چون اگر ادموند نبودش و نجاتم نمیداد معلوم نبود که به چه روزی می افتادم.

با لحن اغواکننده ای در جوابم گفت:
_نمی خوای یه فرصت بهم بدی…؟ به خدا من عوض شدم…دیگه اون لئون سابق نیستم…

 

مکث کوتاهی کردم و گفتم:
_گیریم که اصلا من یه فرصت بهت بدم…با علاقه ای که بین مون وجود نداره چیکار می کنی…!؟

انگشت اشارشو روبه روم تکون داد و با اعتماد به نفس خاصی گفت:
_می تونم در عرض یک ماه این مشکلم حل کنم…!

لبخند تلخی زدم و گفتم:
_خیلی مطمئن حرف می زنی.

لئون:مطمئنم چون که می دونم می تونم انجامش بدم…مطمئنم چون اینبار به انتخابم ایمان دارم…سه سال پیش من یه تصمیم اشتباه گرفتم…سراغ دختری رفتم که به من علاقه ای نداشت و فقط دنبالم ثروتم بود…و آخر سر فکر می کنی چیشد…! من ضربه خوردم…اما از اون ضربه درس بزرگی گرفتم و الان به این انتخابم مطمئنم.

تصمیم گرفتم یکم بترسونمش برای همین تند گفتم:
_بهتره اینقدر مطمئن حرف نزنی…چون یهو دیدی اینبار من هستم که بهت ضربه می زنم و تلافی گذشته رو سرت در میارم.

نه تنها نترسید بلکه لبخند عریضی زد و آروم گونم رو کشید…!

خونسرد گفت:
_تو هیچ وقت همچین کاریو انجام نمیدی…چون نمی تونی…!

_چرا فکر می کنی نمی تونم…؟

لئون:چون تو قلب مهربونی داری و این قلب مهربونت مانعت میشه…

پوزخندی زدم و گفتم:
_من شاید مهربون و ساده باشم اما می تونم در یک لحظه تغییر کنم پس مراقب باش که داری چه تصمیمی میگیری…اون دختر بهت ضربه زد اما من می تونم همه چیزو ازت بگیرم.

لئون:مثلا می خوای با این حرفا منو بترسونی…؟

 

سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و سعی کردم جدی تر حرف بزنم.
قاطع گفتم:
_نه…من قصد ترسوندن تورو ندارم…فقط دارم یه چیزایی رو برات روشن می کنم…!

با تموم شدن آهنگ ازش کمی فاصله گرفتم که تند گفت:
_فقط یک ماه…! فقط یک ماه فرصت می خوام تا تورو عاشق خودم کنم.

ناخوداگاه بلند زدم زیره خنده…
جوری می خندیدم که توجه چند نفر که در نزدیکی ما ایستاده بودن نسبت به من جلب شد…
لابد با خودشون فکر می کردن که از بس مشروب خوردم پاک دیوونه شدم…!

اما این خنده ها دست خودم نبود…
حرفش واقعا تمسخر آمیز بودش…!

به خاطر خنده های پی در پیم از دستم عصبی شد و دستمو محکم گرفت و به سمت گوشه ای از سالن برد.
به طرف دیوار هلم داد و عصبی غرید:
_بس کن کمند…برای چی داری مثل دیوونه ها می خندی…؟!

میون خنده هام گفتم:
_مــ…ن…دیوونم…یــ…ا…تو…؟

چیزی نگفت و جوری غضبناک نگاهم کرد که ترسیدم و دست از خندیدن کشیدم.
وقتی جدی و غصبی میشد واقعا ترسناک بود…!
جوری که ناخوداگاه ازش حساب میبردم…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_زندگی من و تو رمان یا فیلم درام نیست لئون…! تو نمی تونی منو عاشق خودت کنی.

همون طور جدی گفت:
_می تونم چون همین جوریم یه قدم جلو ام…!

متوجه منظورش نشدم و گنگ نگاهش کردم.
لبخند خبیثی زد و سرشو جلو آورد.
جوری که هرم نفس های داغش به گردنم اثبات می کرد و باعث میشد که تنم گر بگیره…

 

لبخند خبیثی زد و سرشو جلو آورد.
جوری که هرم نفس های داغش به گردنم اثبات می کرد و باعث میشد که تنم گر بگیره…

از قصد سرشو جلوتر آورد و نزدیک گوشم پچ زد:
_میبینی…! تو حتی جنبه ی نزدیکی من رو به خودت نداری و سری لش می کنی…

دیگه نمی تونستم اون وضعیت و نزدیکی رو تحمل کنم…
کلافه پسش زدم و ازش فاصله گرفتم و به سمت دره خروجی سالن قدم برداشتم.

فقط چند متر با دره خروجی فاصله داشتم که محکم دستم رو گرفت و به زور به سمت خودش برم گردوند.

عصبی دستمو از میون انگشتاش بیرون کشیدم و غریدم:
_دست از سرم بردار لئون…!

مغرورانه گفت:
_تقصیر من نیست که تو جنبه نداری و سریع وا میری…

خودم رو نباختم و گفتم:
_چی داری میگی مال خودت…! من کی وا رفتم…؟

پوزخندی زد و با لحن اغواکننده ای زمزمه کرد:
_همین چند دقیقه پیش.

_توهم زدی…!

با بدجنسی گفت:
_می خوای یبار دیگه امتحان کنم ببینم من توهم زدم یا تو…؟

اخم کردم و ناخوداگاه کمی ازش فاصله گرفتم.

تقصیر خودم بود.
اینقدر بهش رو دادم که داشت اینطوری با رفتارش آزارم میداد…

درک نمی کردم…!
آخه چرا اینقدر بی جنبه بازی از خودم جلوش نشون دادم…؟
چرا فقط با هرم نفس هاش وا رفتم…

دلیل این رفتارم رو اصلا درک نمی کردم…!
من آدم بی جنبه و ندید بدیدی نبودم.
اما اون رفتارم…؟
واقعا که خیلی غیره طبیعی بود…!

لئون:چیه…؟چرا رفتی تو فکر…!؟

دلم نمی خواست لئون متوجه ضعفی که در مقابلش داشتم بشه…
برای اینکه غرورم رو حفظ کنم گفتم:
_یه شرطی باهم میزاریم لئون.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و متعجب پرسید:
_چه شرطی…؟

مغرورانه گفتم:
_اگه تو یک ماه تونستی من رو عاشق خودت کنی من در مقابلش هرکاری خواستی برات انجام میدم اما اگر نتونی…!

منتظر نگاهم کرد تا جملم رو ادامه بدم.
با لحن جدی گفتم:
_اما اگر نتونی باید منتظر عواقب خیلی بدی باشی.

لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
_من همین الانشم چند قدم جلو ام خانم کوچولو.

از حرفش کمی ترسیدم.
راست می گفت…!
من در مقابل لئون احساس ضعف داشتم و اگر این شرط رو گذاشتم فقط به این خاطر بود که غرورم رو به خاطر اون شل شدن ناگهانی حفظ کنم…

_حالا میبینیم…!

زبونشو دور دهانش چرخوند و خوشحال زمزمه کرد:
_دارم به این فکر می کنم که وقتی شرطو میبازی در مقابلش برام باید چ کاری انجام بدی…!

پوزخندی زدم و گفتم:
_الکی به دلت صابون نزن…من عمرا از تو یکی نمی بازم.

 

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
_هر شرطی که بزارم قبوله…؟

با تردید نگاهی به دستش انداختم.
رسما داشتم خودم رو بدبخت می کردم…؟!
یه صدایی از ته مغزم بهم تلنگر زد:
_مگه به خودت شک داری کمند…؟یعنی واقعا فکر می کنی بعد از گذشت یک ماه عاشق لئون میشی…! اونم با اون همه بدی که در حقت کرده…؟! نگران نباش…تو هیچ وقت تسلیم لئون نمیشی…تو دختر قوی و محکمی هستی.

نفس عمیقی کشیدم و مغرورانه گفتم:
_نیاز به قول دادن با این روش نیست…من پای حرفم هستم…تو منو عاشق خودت کن،من هم در قبالش هر کاری خواستی انجام میدم.

دوتا ابروش رو شیطون بالا انداخت و گفت:
_هرکاری…؟

ناچارا لب زدم:
_هرکاری.

****************************
سه روزی از آخرین باری که لئون رو توی اون مهمونی دیده بودم می گذشت.
و یا بهتره بگم…!
سه روزی از اون شرط مسخرمون گذشته بود و لئون هنوز تلاششو برای عاشق کردن من شروع نکرده بود.

اگه می خواستم صادق باشم،باید می گفتم که یکم می ترسیدم.
می ترسیدم از اینکه خودم رو جلوش ببازم و شل بشم…!

از روی مبل بلند شدم و به سمت چمدونایی که بسته بودم قدم برداشتم.
تصمیم خودم رو گرفته بودم.
می خواستم برگردم ایران پیش ماهی جون و درسمو اونجا ادامه بدم.
و از همه مهمتر…
قصد داشتم از عرصه مدلینگی برای همیشه کنار بکشم…!

فقط این وسط یه مشکلی وجود داشت…
با اون عکس و فیلم هایی که از من پخش شده بود،اجازه برگشت به ایران رو به من میدادن یا نه…!؟

باید دراین مورد حتما از لئون مشورت می گرفتم…

 

با این فکر به سمت تلفنم رفتم و شماره لئون رو گرفتم.
بعد از چندتا بوق بالاخره جواب داد:
_بله…؟

پرو پرو بدون هیچ سلام و احوال پرسی رفتم سره اصل مطلب و گفتم:
_می خوام درمورد موضوع مهمی باهات حرف بزنم.

با لحن شیطونی گفت:
_ممنون از احوال پرسی های شما…منم خداروشکر خوبم.

لبخند کم جونی روی لبام نمایان شد.
مسخره…!
تک سرفه ای کردم و گفتم:
_آخ آخ چه قدر تو با نمکی…فکر کنم هر شب تو قوطی خیارشو می خوابی.

با شوخ طبعی زمزمه کرد:
_عه تو از کجا فهمیدی…؟

ریز ریز خندیدم و گفتم:
_سلفی هات با خیارشورا پخش شده.

لئون:ای خیارشورای نامرد…بهشون گفته بودم عکسای ناموسی من رو پخش نکنید.

به زحمت جلوی خودم رو گرفتم تا بلند بلند نزنم زیره خنده…!
کم هم نمیاورد…
_خب مسخره بازی بسته دیگه جناب آقای نمکدون…جدی شو…می خوام راجب مسئله مهمی حرف بزنم.

صداشو صاف کرد و آروم گفت:
_خب بگو…می شنوم.

یک راست رفتم سره اصل مطلب و زمزمه کردم:
_من می خوام برگردم ایران لئون…! ولی می ترسم که اجازه ورود به من ندن چون که سابقه مدلینگی در آمریکا داشتم.

مکث کوتاهی کرد و سپس پرسید:
_چرا یهو همچین تصمیمی گرفتی و می خوای برگردی…؟!

_یهو تصمیم نگرفتم…خیلی وقته که تو فکرشم…منتها الان می خوام این تصمیمم رو عملی کنم.

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *