خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت صدودو

رمان معشوقه استاد/پارت صدودو

 

خجالت زده سرمو پایین انداختم و اون دوتا هم وقتی دیدن وضع خرابه ساکت سره جاشون نشستن.

یکم که گذشت اون سکوت لعنتی شکست و همه مشغول بگو مگو و بحث باهم شدن.

حدس می زدم موضوع بحث شون منه بدبخت باشم.

لئون از این همه سر و صدا عصبی شد و محکم روی میز کوبید که کلاس به کل ساکت شد.
کلافه غرید:
_چه خبرتونه…! فراموش کردید اینجا کلاسه.
کسی چیزی نگفت و لئون هم برای اینکه جو کلاسو تغییر بدی خیلی جدی شروع کرد به تدریس…!

اما من اینقدر اعصابم به هم ریخته بود که هیچی تو مخم نمی رفت…
فقط با حرص دستامو مشت کرده بودم و به نقظه نامعلومی زل زده بودم…

 

خجالت زده سرمو پایین انداختم و اون دوتا هم وقتی دیدن وضع خرابه ساکت سره جاشون نشستن.

یکم که گذشت اون سکوت لعنتی شکست و همه مشغول بگو مگو و بحث باهم شدن.

حدس می زدم موضوع بحث شون منه بدبخت باشم.

لئون از این همه سر و صدا عصبی شد و محکم روی میز کوبید که کلاس به کل ساکت شد.
کلافه غرید:
_چه خبرتونه…! فراموش کردید اینجا کلاسه.
کسی چیزی نگفت و لئون هم برای اینکه جو کلاسو تغییر بده خیلی جدی شروع کرد به تدریس…!

اما من اینقدر اعصابم به هم ریخته بود که هیچی تو مخم نمی رفت…
فقط با حرص دستامو مشت کرده بودم و به نقظه نامعلومی زل زده بودم…

کلاس که تموم شد حتی میلی متری از جام تکون نخوردم.
می ترسیدم از کلاس بیرون برم و با نگاها و سوالای دانشجو ها مواجه بشم.

جنا و مورگان کوله هاشون رو برداشتن و از روی نیمکت های چوبی بلند شدن.
جنا رو کرد سمت من و گفت:
_پاشو کمند…!

آروم زمزمه کردم:
_شما برید…من می خوام تو کلاس بمونم.
وقتی دیدن حال مساعدی ندارم و هر لحظه ممکنه که حرص و عصبانیتمو رو سره اونا خالی کنم،چیزی نگفتن و از کلاس خارج شدن.

کلاس تقریبا خالی شده بود و جز لئون که خودشو مشغول جمع کردن وسایلش جلوه داده بود و چندتا دانشجو خرخون که هنوز مشغول جزوه برداری بودن کس دیگه ای داخل کلاس نبود…

اون چندتا دانشجو هم بالاخره دل از نوشتن کندن و از کلاس خارج شدن… حالا فقط من بودم و لئون…!

لب های خشکمو تر کردم و از روی نیمکت بلند شدم و خواستم از کلاس بیرون برم اما با صدای لئون میخکوب سره جام ایستادم.

با پرویی گفت:
_من نفهمیدم تو از کی حامله شدی…!

با اخم به سمتش برگشتم که ریز ریز خندید و ادامه داد:
_چیه…!چرا اینجوری نگام می کنی…؟

آشفته دستی میون موهام کشیدم و با اندوه گفتم:
_تو خودتم خوب می دونی که فقط یه شوخی بود…اما حالا به خاطر اون شوخی آبروم جلوی همه رفت…الان دهن به دهن می چرخه که من وسط کلاس چی گفتم…!

با خونسردی به سمتم اومد و شونه ای بالا انداخت و گفت:
_بچرخه…بچه دار شدن مگه جرمه…؟

غضبناک نگاهش کردم و گفتم:
_وقتی پدری در کار نباشه صد درصد جرمه…!

لبخند شیطونی زد و آروم زمزمه کرد:
_ولی من می تونم پدرش باشما…!

از همه پروییش چشمام اندازه دوتا نلبعکی گشاد شد…
من به فکر آبروم بودم و این داشت با من شوخی می کرد…

با حرص محکم به بازو عضلانیش کوبیدم و غریدم:
_من دارم جدی حرف می زنم لئون…!

توی عمق چشمام زل زد و قاطع گفت:
_منم دارم جدی حرف می زنم…می خوام باهات ازدواج کنم.

رسما وا رفتم…!
این چی داشت برای خودش بلغور می کرد…؟

 

تعجبم رو که دید،با آرامش خاصی ادامه داد:
_ببین کمند می دونم بهت بد کردم…می دونم باهات خوب نبودم…همه ی اینا رو می دونم…اما الان هم من تغییر کردم و هم تو…نه تو دیگه اون دختر لوس و از خودراضی گذشته ای و نه من دیگه اون لئون سابق…هر دو ما زخم خوردیم…توی این سه سال تغییر کردیم و عوض شدیم…الان من مطمئنم که تصمیم درستی گرفتم…برای یکبار دارم هم به حرف دلم گوش میدم و هم به حرف مغزم…!

نفس عمیقی کشیدم و فقط خیره خیره نگاهش کردم.
هضم حرفاش برام به شدت سخت بود…

مدت کوتاهی،شاید به اندازه چند ثانیه طول کشید تا از بهت بیرون اومدم.

حالا مونده بودم که واکنشی از خودم نشون بدم…؟

آشفته چنگی میون موهام زدم و گفتم:
_ببین…! حتی اگر درخواستت صادقانه باشه و پشتش هیچ دوز و کلکلی نباشه،باز هم این ازدواج اشتباهه…من و تو به درد هم نمی خوریم.
و بعد از تموم شدن جملم خیلی سریع به سمت دره کلاس دویدم.

خواستم از کلاس خارج بشم اما تند خودش رو به من رسوند و مانعم شد.

توی چشمام زل زد و دلخور غرید:
_چرا…؟چرا ما به درد هم نمی خوریم…؟

صادقانه جواب سوالش رو دادم:
_گفتی ما هر دومون زخم خوردیم…زجر دیدیم…اما به این موضوع اشاره نکردی که من از تو زخم خوردم…من از تو خیانت دیدم…پس دیگه نمی تونم بهت اعتماد کنم و متکی بهت باشم…!

با حرفایی که زدم تموم بادش خالی شد و آروم از جلوی در کنار رفت.

دستمو روی دستگیره در گذاشتم و قبل از اینکه از کلاس خارج بشم آروم زمزمه کردم:
_این حرفا و برخورد امروزمون رو فراموش می کنم…انگار نه انگار که اتفاقی افتاده…تو هم همه چیزو فراموش کن لئون…!

و بعد سریع از کلاس بیرون زدم و لئون رو با همون حال داغون و آشفته تنها گذاشتم.

از موقعی که برگشته بودم خونه فکرم مدام درگیر حرفای لئون بود.
حتی ماهی جون هم متوجه شده بود که حال و روز مساعدی ندارم.

اینقدر درخواست ازدواجش برام غیره منتظره بود که هنوزم که هنوزه با اینکه چند ساعتی از برخورد بین مون می گذره باورش برام سخته و مثل یه خواب می مونه…!

کلافه نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم…
از روی مبل بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم فکری به حال ناهار کنم.

همین که پامو داخل آشپزخونه گذاشتم متوجه شدم که قابلمه روی گازه و ماهی جون غذا درست کرده.

شرمنده به سمت ماهی جون که روی مبل توی سالن نشسته بود برگشتم و گفتم:
_چرا خودتو توی زحمت انداختی ماهی جون…؟ ناسلامتی تو مهمون منی…!

لبخند گرمی زد و گفت:
_دو ساعته که از دانشگاه اومدی تازه غذای روی گازو دیدی…! حتی اینقدر ذهنت مشغول بود که متوجه بوی غذا هم نشدی.

لبخند تلخی زدم که موشکافانه ادامه داد:
_باز لئون کاری کرده…؟

تند گفتم:
_نه بابا…چرا هرچی میشه میندازی گردن اون…!؟

از روی مبل بلند شد و در حالی که داشت به سمتم میومد گفت:
_آخه هیچکس به اندازه ی اون توانایی روی مخ بودن رو نداره…!

از حرفش خندم گرفت…
راست می گفت واقعا…
اگه می خواستم صادق باشم میشه حداقل ۶۰ درصد درگیری و ناراحتی اعصاب من به لئون ختم میشد…

به سمت قابلمه غذا رفت و درشو باز کرد که بوی قرمه سبزی توی فضا پیچید…

با لذت چشمامو جمع کردم و گفتم:
_به به…!

 

ماهی جون:دیگه آمادست…کمک کن میزو بچینیم.

دستمو روی چشمام گذاشتم و با خنده گفتم:
_ای به چشم…
و بعد به سمت یخچال رفتم و شیشه دوغ و پاکت سبزیو از داخل یخچال بیرون آوردم و روی میز گذاشتم.

ماهی جون هم قابلمه برنج و قرمه سبزیو روی میز گذاشت و روی یکی از صندلی ها نشست.
بعد از اینکه بشقاب و قاشق آوردم،مقابل ماهی جون نشستم.

ماهی جون برام مقداری برنج کشید و روی برنج خورشت ریخت.
بشقابو از دست ماهی جون گرفتم و قاشقمو پر کردم و به سمت دهانم بردم که ماهی جون تند گفت:
_دختر داغه…نسوزی…!

لبخند زدم و قاشقو پایین آوردم.
اینقدر گشنم بود که هول کرده بودم.

منتظر به بشقابم زل زدم تا غذا یخ کنه که ماهی جون خیلی ناگهانی گفت:
_خب نمی خوای تعریف کنی…؟

متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم:
_چی رو…!

ماهی جون:خودتو نزن به اون راه دختر جون…می دونم امروز یه اتفاقی افتاده که اینجور دمغی…!

سرمو پایین انداختم و درحالی که مشغول بازی کردن با غذام بودم گفتم:
_چیزی مهمی نیست ماهی جون…یکم درگیر مسائل کاریمم…

ماهی جون:می خوای درموردش صحبت کنی…؟

با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم و گفتم:
_باشه برای یه وقت دیگه…الان غذامونو بخوریم که از دهن افتاد.

و بعد یه قاشق پر برنج و خورشت توی دهانم گذاشتم.
ماهی جون هم وقتی دید قصد حرف زدن ندارم،بیخیال شد و مشغول خوردن شدش.

با لذت قاشق پنجمو به دهنم نزدیک کردم که همون لحظه صدای زنگ آپارتمان بلند شد.

متعجب به ماهی جون زل زدم که گفت:
_فکر کنم لئون باشه…!

 

با شنیدن اسم لئون اشتهام به کل کور شد.
قاشق و چنگالمو داخل بشقاب انداختم و ماتم زده به نقطه نامعلومی زل زدم…

ماهی جون از روی صندلیش بلند شد و به سمت در رفت.
چند ثانیه بعد صدای لئون در حالی که داشت با ماهی جون سلام و احوال پرسی می کرد توی فضا پیچید…

از سره میز بلند شدم و به سمت سینک رفتم که حضورشون رو در نزدیکیم احساس کردم.

بشقابو توی سینک گذاشتم و به سمت شون برگشتم.

لئون و ماهی جون در حالی که داشتن باهم ریز ریز حرف می زدن بین چهارچوب دره آشپزخونه ایستاده بودن.

نمی خواستم ماهی جون متوجه درگیری بین من و لئون بشه برای همین آروم زیر لب بهش سلام و اون هم به گرمی جواب سلامم رو داد.

لئون قدمی داخل آشپزخونه گذاشت که تازه نگاهش جلب قابلمه قرمه سبزی شد.
با لذت زبونشو دور دهانش کشید و گفت:
_اوووووم…به به…ببین ماهی جون چه کرده…!

ماهی جون یه تای ابروش رو بالا انداخت و موشکافانه پرسید:
_از کجا می دونی این خورشت کاره منه…؟

لئون در حالی که داشت سره میز می نشست گفت:
_چون می دونم که کمند از این هنرا نداره…!

طلبکارانه غریدم:
_از کجا می دونی…؟تو که تا حالا دست پخت من رو نخوردی…!

قاشقی درون قابلمه قرمزه سبزی زد و نزدیک دهانش برد.

کمی خورشت رو مزه مزه کرد و گفت:
_چرا اتفاقا خوردم…یادت نیست مگه…؟اون تخم مرغ نپخه و بدمزه ای که جلوم گذاشتی و به زور می خواستی به خوردم بدی…! تو حتی نمی تونی حتی یه تخم مرغ درست کنی.

با حرص به سمتش رفتم و دست به سینه بالای سرش ایستادم.
با طعنه گفتم:
_اتفاقا همه غذایی بلدم درست کنم…اون تخم مرغ بد مزه و نپخته رو هم جلوت گذاشتم چون لیاقتت همون بود.

 

برعکس من که داشتم حرص می خوردم اون کاملا خونسرد بود…

قاشق دیگری داخل قابلمه زد و گفت:
_وقتی بلد نیستی غذا درست کنی،راحت بگو بلد نیستم…لازم نیست این همه بهونه بیاری که…!

یعنی اون لحظه دلم می خواست با دستای خودم خفش کنم…
همیشه قصد آزار دادن من رو داشت…

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که به خودم مسلط بشم…
نباید رفتاری از خودم نشون میدادم که موجب خوشحالی اون میشد…

ماهی جون هم به جای اینکه طرفداری من رو بکنه؛ فقط یه گوشه ایستاده بود و ریز ریز به این کلکل ما می خندید…

پشت چشمی برای ماهی جون نازک کردم که تند حرفو عوض کرد و گفت:
_من پس فردا دارم برمی گردم ایران لئون…!

هردومون متعجب به ماهی جون زل زدیم و من حیرت زده گفتم:
_چرا آخه اینقدر زود…؟

ماهی جون:بالاخره باید برم دیگه عزیزم…خونه و زندگی من توی ایرانه…کاش توهم قید این مدلینگی می زدی و با من برمی گشتی به ایران…اونجا هم درستو می تونی ادامه بدی قشنگم…تازه می تونی بعد از درست ازدواج کنی…آرزوی من اینه که توی لباس عروس ببینمت کمند…! تو برای من مثل دخترمی…دختری که از دستش دادم و توی حسرت دیدنش توی لباس عروس موندم.

با این حرفاش نم اشک توی چشمام جمع شد.
به سمتش رفتم و گفتم:
_چشم ماهی جون…منم حداکثر تا یکی دو ماه دیگه برمی گردم ایران پیش شما…من که آخه جز شما کسیو ندارم…اینجا هم اگر تا حالا موندم فقط به خاطر ادموند بود.

بعد از پایان جملم،تند نگاهی به لئون انداختم.

با شنیدن اسم ادموند،رنگ چهرش به کل تغییر کرد و اخماش درهم رفت.
حالا دیگه نقطه ضعفش رو خوب می دونستم…!

ماهی جون:قسمت نشد که این پسرو من ببینم (منظورش ادمونده)…ولی از تعریفایی که تو کردی معلومه که یه پارچه آقایی بوده…خدا رحمتش کنه…توی این دوره زمونه همچین آدمایی کم پیدا میشه…وقتی هم که پیدا میشه قدرشونو نمی دونیم و از دست شون میدیم.

 

دستی به چشمام کشیدم و با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم.

لئون حسابی از تعریفای ماهی جون داغ کرده بود و فقط یه جمله دیگه کافی بود تا جوش بیاره و بترکه…!

خبیثانه نیم نگاهی به سمتش انداختم و گفتم:
_ادموند تنها مردی بود که می تونستم بهش تکیه کنم…!

ماهی جون اول از حرفای من تعجب کرد اما وقتی نگاهای زیر چشمیم به لئون رو دید،فهمید ماجرا از چه قراره…!

باهام هم دستی کرد و گفت:
_اگه زنده بود حتما زوج خوبی می شدید…اما حیف…!

با تموم شدن جمله ماهی جون،همون طور که حدس می زدم لئون حسابی قاطی کرد.

عصبی از روی صندلی بلند شد و غرید:
_اتفاقا خاله این دوتا اصلا به درد هم نمی خوردن.

ماهی جون یه تای ابروش رو بالا انداخت و آروم زمزمه کرد:
_حالا تو خیلی به درد این دسته گلم خوردی…؟ کاری کردی که من شرمنده کمندم بشم.

لئون سرشو زیر انداخت و چون حرفی برای گفتن نداشت از آشپزخونه بیرون رفت و وارد هال شد.

نزدیک گوش ماهی جون پچ زدم:
_خیلی بد باهاش حرف زدید.

ماهی جون:می دونم اما باید حساب کار دستش بیاد.

سری تکون دادم و چیزی نگفتم و با کمک ماهی جون مشغول جمع کردن میز شدم.

 

لئون کمی توی هال نشست و وقتی دید نه من و نه ماهی جون بهش محل نمیدیم،بعد از خداحافظی سرسری رفت…

***********************
با صدای تق و توق بدی از خواب پریدم و هراسان توی جام نشستم.
از شدت استرس به نفس نفس افتاده بودم.

چندین بار پی در پی نفس عمیق کشیدم و به اطرافم نگاهی انداختم تا متوجه شدم که صدا از کجاست…!

شخصی داشت محکم با مشت به دره آپارتمان می کوبید…

کلافه دستی به موهام که آشفته دورم ریخته بود؛کشیدم و از تخت پایین اومدم و به سمت آباژور داخل سالن رفتم.

آباژور روشن کردم و نگاهی به ساعت انداختم.
ساعت ۳ بود…!
آخه این موقع شب چه آدم بی شعوری می تونست باشه…؟

ماهی جون چون خوابش سنگین بود هنوز بیدار نشده بود و توی اتاق مهمان خواب بود…

نفس عمیقی کشیدم به سمت در رفتم.
از چشمی در بیرون رو نگاه کردم…

با دیدن لئون رسما جوش آوردم و قاطی کردم…
باید حدس می زدم که توی این دنیا هیچ آدم بی شعوری غیر از لئون با من کاری نداره…

کلافه درو باز کردم،اما تا خواستم حرفی بزنم،بدون اجازه وارد شد…
عصبی به سمتش برگشتم و غریدم:
_بفرما تو دم در بده…!

جوابم رو نداد و موشکافانه مشغول بررسی هال شد…

دره آپارتمان رو بستم و به سمتش رفتم و با صدایی که سعی داشتم زیاد ولومش بالا نره گفتم:
_لئون داری چیکار می کنی…؟ اصلا یه نگاه به ساعت انداختی…!

در حالی که داشت به سمت یکی از مبل ها می رفت گفت:
_آره…اما مجبور شدم که این موقع بیام اینجا.

و بعد یکی از کوسن های مبل رو برداشت و با دقت زیرش رو نگاه کرد.

یه قدم به سمتش برداشتم و با انزجار نالیدم:
_چرا مجبور شدی…؟ اصلا داری دنبال چی می گردی…!؟

 

آرشیو پایانی:

 

سرایی را که صاحب نیست ، ویرانیست معمارَش
دلِ بی عشق می‌گردد خراب آهسته آهسته …

👤 صائب تبریزی

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *