خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت شانزده

رمان معشوقه استاد/پارت شانزده

 

درنگ منو که دید داد زدم:
_مگه با تو نیستم!
به تبعیت از خودش صدامو بالا بردم و گفتم:
_به تو هیچ ربطی نداره که من اینجا چیکار می کنم، اصلا نه بزار بهت بگم چرا اینجام…به خاطر اینکه بوی گندت کل فضا رو پر کرده!پس برنامه ی هرشبت اینه که دیر میای..

به سمتم اومد و هلم داد که کوبیده شدم به دیوار…
از میون دندون های کلید شدش گفت:
_تو یه بی کس و کار بیشتر نیستی بعد چه طور جرعت می کنی راجب من!منی که صدتای تورو تا حالا زیرم داشتم ک..شعر تلاوت کنی!
قدم تا شونه هاش بود. سرمو بالا اوردم و به چشمای تیله ایش زل زدم.
چشماش مثل یه گوی ابی رنگ میون مرداب سرخ بود.
همون طور که بهش زل زده بودم،محکم به تخته سینش کوبیدم و گفتم:
_من بی کس و کارم درست ولی تو که کس و کار داری!تویی که همش منم منم می کنی،چرا وضعت اینه؟
مکث کردم و ادامه دادم:
_شاید ارزوی دیگران باشی ولی ارزوی من…نوچ!

_هه!یبارم قبلا بهت گفتم تو فقط ادای تنگا در میاری…نترس تو آب ندیدی وگرنه شناگر ماهری هستی…

ازم فاصله گرفت و به سمت تختش رفت و روش دراز کشید.

_برو بیرون می خوام بخوابم.
نفسمو با حرص بیرون دادم و از اتاق بیرون رفتم.
خوبی به این بشر نیومده…حیف من که نگرانش شده بودم…

 

**********
توی ماشین لئون نشسته بودم و به آهنگ مسخره ای که در حال پخش بود گوش میدادم.
دست دراز کردم و اهنگو عوض کردم که گفت:چرا عوضش کردی!
_بهت نمیومد این قدر سلیقه افتضاحی داشته باشی…
_وقتی تو اهنگ ایرانی گوش نمیدی دلیل نمیشه سلیقه من افتضاح باشه
_اتفافا ایرانی گوش میدم ولی این اهنگه خیلی پاپ و مزخرفه!انگار خوانندش وسطی مستی این اهنگه خونده.
لبخند ملیحی زد و چیزی نگفت…

دلم نمی خواست باهاش به مهمونی می رفتم اما به اصرار ماهی جون مجبور شدم..
فردای اونشب که اقا مست کرده بود،اومد دم اتاقم و بعد معذرت خواهی بابت حرفاش منو به یه مهمونی دعوت کرد.
منم قبول نکردم…اون از دعوتش به سینما که چه قدر بهم خوش گذشت اینم از مهمونیش…
بالاخره رفت و به ماهی جون متوسل شد و ماهی جون منو قانع کرد تا باهاش برم.
قانع هم که حالا نه!یه جور تهدید داعشی بود برای خودش…
می دونستم قراره توی این مهمونی یه بلایی سرم بیاد، چون لئون دلش به حال من نسوخته که منو به مهمونی دعوت کرده!حتما یه برنامه ای داره..
کمی روی صندلی جا به جا شدم و گفتم:
_فکر کنم قرار بود بریم اونور آب!
_اره ولی تو هم قرار بود یکم صبر کنی.. اینقدر باشخصیت حرف می زد که باعث میشد از خودم بپرسم این همون مرد دو شب پیشه!

تک سرفه ای کرد و پرسید:
_بدون من زبانت چه طور پیش میره!
_عالی!تموم زمان ها رو بلد شدم فقط حالا دارم روی مکالمه و کلمات کار می کنم.
سری تکون داد و گفت:
_خوبه پس امشب باید ازت یه امتحان بگیرم.
_منتظرم جناب استاد.

 

بعد از تایم کوتاهی، ماشین جلوی یه عمارت شیک نگه داشت و هر دو از ماشین پیاده شدیم.

بازوشو به سمتم گرفت که منگ نگاهش کردم.
لئون_چیه!چرا این طوری نگاه می کنی؟
_الان چرا من باید بازو تورو بگیرم!
_باشه نگیر هرجور میلته….
بعد هم با قدم های بلند به سمت عمارت که وسط یه باغ مجلل قرار داشت رفت.
شونه ای بالا انداختم و پشت سرش به راه افتادم.
لئون زودتر از من وارد عمارت شد.
همین که به در عمارت رسیدم مردی که قد بلند و هیکلی بود سد راهم شد و گفت:
_خانوم می تونم کارت دعوتتونو ببینم!
با تعجب گفتم:
_چی؟
مرد:اگر کارت دعوت نداشته باشید نمی تونید وارد مهمونی بشید.

نگاه عصبی به لئون که با لبخند، کمی با فاصله از در ایستاده بود انداختم…
باز هم بلایی که سرم توی سینما در آوردو، اینجا تکرار کرد.
چه قدر دلم می خواست اون لحظه خرخرشو بجوم!

_اون با منه…
به صاحب صدا که یه پسر جوون و خوش بر و روش بود زل زدم.
وقتی نگاه منو دید لبخند زد و گفت:
_چرا دیر اومدی؟منتظرت بودم…
مرد:اگه مهمون آرمین خانی می تونی وارد بشی..
لبخند بدجنسی به لئون که حالا داشت با اخم نگاهم می کرد تحویل دادم و از کنار اون مرد گذشتم.
پسره که حالا فهمیدم اسمش آرمین بود بازوشو به سمتم گرفت و منم برای اینکه
حرص لئون در بیارم با روی خوش دستمو دور بازوش حلقه کردم…

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

2 دیدگاه

  1. اوفییییش دلم خنک شد?

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *