خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت سی

رمان معشوقه استاد/پارت سی

کلافه از جام بلند شدم و در حالی که طول و عرض سالن رو طی می کردم گفتم:
_مگه خودش درمورد شهرت و اعتبار جدیدش بهت چیزی نگفته…!

ماهی جون:منظورت از شهرت جدید چیه دختر…؟خودت که می دونی از وقتی که اون حماقتو در حق تو کرد من دیگه مثل قدیم باهاش در ارتباط نیستم…الا تلفن های ماهی یبارش که هر دفعه هم با سردی کلامم و طعنه هام روبه رو میشه.

به اپن آشپزخونه تکیه دادم و گفتم:
_فکر کنم از فروختن اون خونه ای که به نامم زدی یه کسب و راه توپ توی دو سال گذشته راه انداخته و حسابی هم کارش گرفته که صحبتش همه جا پخش شده.

ماهی جون با تعجب پرسید:
_چه جور کسب و کاری…!

_علاوه بر اینکه به شغلش به عنوان یه استاد ادامه میده،یه گالری هم زده…تبلیغات گالریش کل نیویرک رو پر کرده…حتی یبار از برند ما برای تبلیغاتش کمک خواست اما ما قبول نکردیم.

ماهی جون ریز ریز خندید و گفت:
_داری تلافی می کنیااا دختر…!

پوزخندی زدم و عصبی غریدم:
_به هیچ وجه…اینقدر ازش متنفرم که حتی به تلافی کاراش هم فکر نمی کنم…درواقع اگه بخوام تلافی کنم فقط به خودم آسیب می زنم؛با شهرتی که اون داره دشمنش بشم فقط ضربه می خورم.

ماهی جون با لحن دلخوری گفت:
_این پسر حتی کوچیک ترین اشاره ای هم درمورد کسب و کار جدیدش به من نکرد…!

دهن باز کردم تا چیزی بگم که همون لحظه صدای زنگ آپارتمان بلند شد.
حتما دالیاست…!
از ماهی جون خداخافظی سرسری کردم و تماسو قطع کردم و به سمت دره آپارتمان رفتم.

***************
امضا دیگری روی پوستر تبلیغاتیم زدم و به سمت دختر نوجوانی که با ذوق داشت نگاهم می کرد گرفتم.
پوسترو از دستم گرفت و گفت:
_خیلی خیلی ممنونم.

لبخند گرمی زدم و با لحن مهربونی گفتم:
_من از شما فنای عزیزم ممنونم که همیشه حمایتم کردید.
دختره در حالی که داشت از خوشحالی روی سرامیک ها پس میوفتاد برای اینکه بقیه طرفدارا بابت تاخیر زیادش عصبی نشن باهام خداحافظی کرد و عقب عقب رفت.
همین که دختره ازم دور شد کش و قوسی به بدنم دادم و خواستم پوستر بعدیمو برای طرفدارم امضا کنم که ناگهان صدای همهمه ی جمعیت بلند شد.
_هی آقا برای چی می زنی تو صف…!

سرمو بالا آوردم و متعجب به اطرافم زل زدم که چهره آشنایی نظرمو جلب کرد….

 

حتی با ته ریشی هم که گذاشته بود می تونستم اون چهره کثیفشو بشناسم…!
نگاه متعجب و بهت زده ی من رو که روی خودش دید لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_میشه یه امضا هم به من بدید…؟
و بعد پوستر تبلیغاتیم رو به سمت گرفت.

مردی روی شونه لئون زد و گفت:
_هی اقا برو ته صف…اینجا همه می خوان امضا بگیرن.
نگاه کوتاهی به مردی که پشت سرش ایستاده بود انداخت و بعد رو کرد به من و گفت:
_من اشنا ایشون هستم پس فکر کنم باید یه تفاوتی با بقیه داشته باشم.

با اینکه خیلی از حرفش حرصی و عصبی شده بودم اما سعی کردم به خودم مسلط باشم.
موهامو پشت گوشم زدم و خیلی ریلکس گفتم:
_اما من شمارو نمیشناسم اقای محترم…لطفا برید داخل صف!من بین طرفدارام تبعیض قائل نمیشم.

لبخندش به یک آن محو شد و از چهرش مشخص بود که حسابی به خاطر حرفم تحقیر شده.
دستی به ته ریشش کشید و جدی گفت:
_اگه فراموش کردی من کی هستم می خوای به یادت بیارم…؟

عوضی داشت منو تهدید می کرد…!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

6 دیدگاه

  1. اقای
    اقاپور
    چرا
    مشکل
    پشت
    مشکل
    اه
    خسته شدیم
    علاوه
    بر
    اون
    سایتا
    سایت
    رمان برترهم
    باز نمیشه
    اصن
    رسیدگی
    نمیشه
    امیدوارم
    حداقل
    جواب
    قانع
    کننده ی
    داشته
    باشین

  2. سلام نمیدونم چرا همه سایتا یهو دارن فیلتر میشن داریم همه رمانا رو از دست میدیم لطفا رسیدگی کنین ممنون

  3. سلام ببخشید من الان نزدیک یه چار روزی هست که منتظرم پارت سی یک رمان معشوقه استاد رو بزارین.
    کی بقیه پارت هارو می زارین؟

    لطفا پاسختون رو برام ایمیل کنید…

    *وقتتون بخیر*

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *