خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت سیو یک

رمان معشوقه استاد/پارت سیو یک

از جام بلند شدم و محکم دستامو روی میز کوبیدم و گفتم:
_آدمایی مثل تو حالمو بهم می زنن…گفتم که نمیشناسمت!نکنه برای اخاذی کردن اومدی سراغ من…؟

سرشو کمی جلوتر آورد و با ترش رویی ساختگی گفت:
_عه اینجوری حرف نزن دیگه عزیزم دلم می کشنه…!تو منو خوب میشناسی.
مکث کوتاهی کرد و بعد با کنایه ادامه داد:
_مگه میشه آدم کسیو که ازش زخم خورده نشناسه…؟

خواستم دستمو بالا بیارم و سیلی محکمی توی گوشش بخوابونم ولی پشیمون شدم.
نمی خواستم متوجه ضعفی از جانب من بشه…
من دیگه اون کمند سابق نبودم.
اون دختره لجباز و یک دنده نبودم.
حالا تبدیل شده بودم به یه زنه مستقل و قوی که می تونست روی پاهای خودش بایسته.

با لحن قاطعی در جوابش گفتم:
_اره…زخم ها بعد از مدتی التیام میابن.
دستی میون موهاش کشید و لب از هم شکافت تا چیزی بگه که همون لحظه سرکله ی ادموند و دالیا و دوتا از مامورای فروشگاه پیدا شد..

ادموند با دیدن لئون یه تای ابروشو بالا داد و با تعجب گفت:
_تو اینجا چیکار می کنی…!

لئون چشم غره ای به ادموند رفت و گفت:
_اگه جواب مسج و تماس هامو میدادی الان اینجا نبودم.

نه من و نه ادموند اصلا از دیدن لئون خوشحال نبودیم و یه جورایی به زور داشتیم تحملش می کردیم.
ادموند به اجبار رو کرد به سمت اون دوتا مامور و گفت:
_این جمعیت رو متفرق کنید و بگید خانوم اِلن یه کاری براشون پیش اومده…با طرفدارا هم درست برخورد کنید.
الن فامیلی مستعار من بود…

با تشر رو بهش گفتم:
_لازم نیست مردم الکی متفرق کنی…به جای اینکار مسبب بهم ریختگی اوضاع رو از اینجا دور کن.

لئون پوزخندی زد و گفت:
_دوتا لباس تنت کردی یه مشت بیکارم ازت عکس گرفتن و طرفدارت شدن پس بهتره به خاطره این معروفیت چند روزت که اونم به خاطره اندامته الکی هوا ورت نداره…در نظر من که تو هنوز همون دختر بدبخت سه سال پیشی…!
از حرص دستامو مشت کردم و عصبی بهش زل زدم.
چه قدر دلم می خواست می تونستم با دستای خودم خفش کنم.

دالیا که وضعیت به هم ریخته منو دید، با لبخند ساختگی رو کرد سمت ادموند و گفت:
_بهتر نیست تو و آقای آلبرت برید و تنهایی باهم صحبت کنید!اینجوری الن هم به طرفدارای منتظر و البته خشمگینش می رسه…!

ادموند نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
_باشه.
و رو کرد به سمت لئون و ادامه داد:
_همراه من بیا تا بریم یه جای خلوت و باهم صحبت کنیم.

لئون سری تکون داد و خواست همراه با ادموند به سمت کافه داخل فروشگاه بره که بی توجه به چشمایی که روم زوم بودن بازو ادموند رو گرفتم و مانعش شدم.

توی چشمام خیره شد که لب از هم شکافتم و گفتم:
_بخوای با این عوضی همکاری کنی باید به کل قید منو بزنی…!

دستشو روی شونم گذاشت و با لحن آرامش بخشی گفت:
_تو به طرفدارات برس لیدی…من خودم شر اینو کم می کنم،مطمئن باش کاری نمی کنم که باعث ناراحتی تو بشه.

لبخند تلخی زدم که دستشو از روی شونم برداشت و همراه با لئون که داشت تا اون لحظه با تمسخر نگاهمون می کرد به سمت کافی شاپ داخل فروشگاه رفتن.

ادموند در جریان تموم ماجرای زندگی من بود؛برای همین خوب می دونست من چه قدر از لئون متنفر بودم…

روی صندلیم نشستم و با گفتن ببخشید آرومی پوسترم رو از دست طرفدارم گرفتم.
دالیا کنارم ایستاد و گفت:
_فکر می کنه رئیس جمهوری چیزیه…خوبه یه استاد دانشگاه بیشتر نیست…!

همون طور که داشتم روی پوستر رو امضا می زدم گفتم:
_البته استاد بهترین دانشگاه نیویرک.

نزدیک نیم ساعتی خودمو با مکالمه و امضا کردن پوستر برای طرفدارام مشغول کردم اما تموم فکر و ذهنم پیش ادموند و لئون بود.
اگه در خواست همکاری لئون رو می پذیرفت از برند میومدم بیرون و بدون هیچ درنگی برمی گشتم ایران…!

بالاخره بعد از نیم ساعت سر و کله ی ادموند و لئون درست وقتی دیگه هیچ طرفداری در صف نایستاده بود پیدا شد.

از روی صندلی بلند شدم و خواستم به سمت ادموند برم که لئون جلوی راهم ظاهر شد.
چهره پر از خشمش نشون میداد که به مراد دلش نرسیده…

عصبی توی صورتم غرید:
_می دونی می تونم به خاطر این عقده ای بازیت آبروت رو جلوی همه ببرم…! ببین من صدتا گنده تر از تورو از سره راهم برداشتم تو که دیگه برام عددی نیستی…برای رسیدن به خواسته هام مطمئن باش کاری می کنم که ازاین برند شوتت کنن بیرون…کاری می کنم دیگه کسی تف هم توی صورتت نندازه.

پوزخندی زدم و بی اعتنا بهش از کنارش رد شدم و گفتم:
_موفق باشی…!

من ادموند رو درجریان تمام زندگیم گذاشته بودم و حتی توی یکی از مصاحبه های مطبوعاتیم گفته بودم که یه خدمتکار بیشتر نبودم و به کمک ادموند به اینجا رسیدم.
لئون فکر می کرد گذشته من نقطه ضعفمه اما سخت در اشتباه بود.

به سمت دالیا و ادموند که با لبخند نگاهم می کردن رفتم و گفتم:
_چیه چرا اینجوری نگاه می کنید…!

دالیا آروم به شونم کوبید و گفت:
_چی بهش گفتی که داشت عین گوجه رسیده از دره فروشگاه می رفت بیرون…؟

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

3 دیدگاه

  1. پارت بعدی شو کی میزارین؟

    لطفا پاسختون رو ب ایمیلم بفرستید

    روز خوش

  2. مرسی اقای اقاپور
    واقعا عالی بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *