خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت سیو شش

رمان معشوقه استاد/پارت سیو شش

قدمی به سمتش برداشتم و منتظر بهش زل زدم.
از جلوی آینه کنار رفت و کلافه گفت:
_من با پیشنهادت موافق نیستم.
متعجب یه تای ابروم رو بالا دادم و پرسیدم:
_برای چی…؟ خودت گفتی همکاری با اون به نفع ما و برنده…!

دست به سینه روبه روم ایستاد و با اخم گفت:
_اره به نفع مونه اما به شرطی که پشتش نقشه ای نباشه.
مثل خودش گارد گرفتم و با ترش رویی گفتم:
_مثلا چه نقشه ای می تونه باشه…!

ادموند:تو دوباره لئون رو دیدی و هوایی شدی…الان توی اون مخ پوکت فقط داره فکر انتقام می گذره…نشستی با خودت گفتی تو دانشگاه که نمی تونم بهش ضربه بزنم پس بهتره یه جورایی باهاش شریک بشم و اینطوری نقشم رو عملی کنم.
_نه اصـ…

میون حرفم پرید و ادامه داد:
_اصلا که گیریم من خر…اومدم رفتم به لئون گفتم حاضرم باهات همکاری کنم اون بر نمی گرده بگه چی شد یهو پشیمون شدی عزیزم…!
چیزی نگفتم و فقط با غیض نگاهش کردم.

ضربه آرومی به پیشونیم زد و با سرزنش گفت:
_فکر انتقام رو از سرت بیرون کن دختر جون.

نمی تونستم…
حالا که دوباره باهاش رو در رو شده بودم، به هیچ عنوان نمی تونستم به چهرش زل بزنم و به فکر انتقام نیوفتم…

پشتمو بهش کردم و در حالی که به سمت در می رفتم غریدم:
_اون تا جلوم زانو نزنه بیخیالش نمیشم…به کمک هیچ کدوم تون هم نیاز ندارم.

خواستم دستگیره در رو به سمت پایین بکشم و از اتاق خارج بشم، اما با حرفی که زد سره جام میخکوب ایستادم…

ادموند:من دلیل این عطش تورو برای انتقام اصلا نمی تونم درک کنم…!چون طبق داستانی که تو برام تعریف کردی،اون خونه اصلا متعلق به تو نبوده.

به سمتش چرخیدم و در حالی که با غیظ نگاهش می کردم گفتم:
_واقعا فکر کردی من می خوام به خاطر پول ازش انتقام بگیرم؟یعنی توی این مدت اصلا نفهمیدی که من برام به هیچ عنوان ثروت مهم نیست…! انتقام من به خاطر خودمه…به خاطر دردی که کشیدمه…به خاطر تحقیر شدنم و سو استفاده از سادگیمه.

به سمتم اومد و فاصله بین مون رو از بین برد.
دو دستشو قاپ صورتم کرد و با لحن اغواکننده ای گفت:
_دلیلت هرچی که هست فراموشش کن…انتقام قلبت رو سیاه می کنه.

با تموم شدن جملش نگاهمو ازش دزدیدم و سرم رو زیر انداختم.
فراموش کردنش واقعا سخت بود…!

دست چپشو زیر چونم قرار داد و سرم رو بالا آورد.
آروم لب زد:
_توی چشمام زل بزن و قول بده که گذشته رو فراموش می کنی.

ناخوداگاه توی چشمای میشی رنگ و قشنگش زل زدم.
اما لب هام توان حرکت نداشتن.
نمی تونستم بهش دروغ بگم چون فراموشش کردن گذشته و لئون برام حتی از مرگ هم سخت تر بود.

وقتی دید چیزی نمیگم و فقط بر و بر نگاهش می کنم گفت:
_قول بده…!
با انزجار چشمامو جمع کردم و نالیدم:
_نمی تونم…نمی تونم فراموش کنم و ببخشم.

در حالی که سعی داشت مثل همیشه با نصیحتاش کمکم کنه گفت:
_می تونی کمند…می تونی…فقط باید بخوای، آخه تو که آدم سنگدلی نیستی…!

چشمامو باز کردم.
نم اشک توی چشمام خودنمایی می کرد…!
متعجب با دیدن چشمام پرسید:
_این اشکا به خاطر چیه دیگه دختر خوب…؟

آروم جواب دادم:
_به خاطر اینکه قراره ناامیدت کنم…نا امیدت کنم چون نمی تونم اینبار به حرفت گوش بدم و گذشته رو فراموش کنم و ببخشم.
بعد از تموم شدن حرفم در حین ناباوری محکم در اغوشم گرفت و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.

از حرکت ناگهانیش جا خوردم و فقط تونستم گنگ به رو به روم خیره بشم.
از گرمای تنش،تموم بدنم گر رفت و گونه هام به خاطر خجالت گل انداخت…!

با اینکه مدت ها بود که در نیویورک زندگی می کردم و بارها و بارها اینطور نزدیکی ها مخصوصا از جانب طرفدارم برام پیش اومده بود و تقریبا عادت کرده بودم، اما این اغوش برام فرق داشت…!

سرشو نزدیک گوشم اورد و پچ زد:
_دلم نمی خواد به هیچ عنوان اشکت رو ببینم پس دفعه اخرت باشه که گریه می کنی اون هم به خاطر من.

ازم جدا شد و زل زد توی چشمام.
گرفته گفت:
_فکرات رو بکن…ببین واقعا لئون لایق این هست که به خاطر انتقام ازش،گند بزنی به آیندت و قلبت رو سیاه کنی…!
سرد سری تکون دادم و زیر لب باشه ای گفتم.

پشتمو بهش کردم و به سمت دره اتاق رفتم و ازش خارج شدم.
خودم رو به خیابون اصلی رسوندم و منتظر دالیا؛ گوشه ای ایستادم.
طولی نکشید که سر و کله ی دالیا پیدا شد.
به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم.
زیر لب سلام کردم که پر شور جوابم رو داد و گفت:
_ببینم کلک حرفای ادموند تونست قانعت کنه یا نه…!

بی رمق گفتم:
_شاید یکم.
_همین یکمم پیشرفت خوبیه.
جوابش رو ندادم و به بیرون زل زدم، که آروم به ماشین گاز داد و حرکت کرد.
در طول مسیر فقط به خیابونا زل زدم و اصلا با دالیا صحبت نکردم.
وقتی ماشین جلوی دانشگاه ترمز کرد تازه به خودم اومدم و رو کردم سمت دالیا تا باهاش خداحافظی کنم که پیش دستی کرد و پرسید:
_امروز با لئون کلاس داری…؟

سری به معنای نه بالا انداختم و گفتم:
_خوشبختانه امروز از شرش راحتم.
نیمچه لبخندی زد که باهاش خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم.
با قدم های مستحکم به سمت ساختمون دانشگاه حرکت کردم که ناگهان با بلند شدن صدای لئون از پشت سرم،گنگ از حرکت ایستادم.

لئون:فکر می کردم آدمایی مثل تو با این همه دارایی که دارن،حداقل خساستو کنار میزارن و برای راحتی خودشون حداقل یه ماشین ارزون قیمت می خرن…!

وقتی آخرین کلمه جملش رو به زبون اورد تقریبا به من رسیده بود و در دو متریم قرار داشت.
با غیظ نگاهش کردم و گفتم:
_زندگی من یا امثال من به شما ربطی نداره استاد…هرکس لایقه که هر جوری دوست داره زندگی کنه.
پوزخند زد و خوشبختانه اینبار دیگه چیزی نگفت که باعث آغاز بحث و جدال بشه.

کمی بهم نزدیک شد و نیم نگاهی به سرتا پام انداخت.
دستی میون موهاش کشید و گفت:
_خوبه…خوشحالم که ادموند تونسته روت کار کنه و تورو که یه آدم لجبازی و غیر قابل تحمل بودی،به یه شخصیت مقتدر و لوند تبدیل کنه.

متوجه نشدم که این حرفش تعریفه یا کنایه…!
چهره گنگ شده من رو که دید،لبخند ملیحی زد و پشتش رو بهم کرد و به سمت ساختمون قدم برداشت.
سره جام ایستادم و فقط رفتنش رو نظاره گر شدم.

حرفش باعث شد که یه لحظه به یاد این بیوفتم که کی بودم و به کجا رسیدم…!
کی فکرش رو می کرد منی که پدر و مادرم خدمتکارای ساده ای بودن و خودمم که آه در بساط نداشتم به اینجا برسم…؟
واقعا که نمیشد با سرنوشت جنگید…!

سری به طرفین تکون دادم تا از فکر و خیالای پوچ و بیهودم فاصله بگیرم.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت ساختمون قدم برداشتم.
همین که پام رو داخل سالن گذاشتم،یه عده به سمتم هجوم آوردن و دورم حلقه زدن…!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *