خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت سیو هشت

رمان معشوقه استاد/پارت سیو هشت

 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم منطقی باهاش صحبت کنم.
آروم گفتم:
_استاد این واحد خیلی برام مهمه…من واقعا نمی تونم حذفش کنم…!

از پشت میزش بلند شد.
همون طور که به سمت در می رفت گفت:
_من هم نمی تونم با شلوغی و این وضع کنار بیام…!

با گام های کشیده خودم رو بهش رسوندم و بدون فکر کردن گفتم:
_استاد قول میدم تا جلسه بعد این شلوغی حلش کنم.
سری تکون داد و آروم لب زد:
_امیدوارم…!

از لحن و نگاهش مشخص بود که به گفته من شک داره…
راستش خودم هم چندان امیدوار نبودم که بتونم به حال این شلوغی و پچ پچ های آزاردهنده چاره ای کنم.

ازش فاصله گرفتم و به سمت خروجی بزرگ رفتم.
بی رمق وارد محوطه بزرگ و سرسبز دانشگاه شدم.
رو کردم سمت آسمان و زیر لب نالیدم:
_خدایا واقعا شکر…بدبختی پشت بدبختی…انگار سخت با درس خوندن من مشکل داریاااا…!

_میشه بدونم داری با کی حرف می زنی و چی میگی…؟
هراسان به سمت صدا برگشتم که با چهره ادموند مواجه شدم.
دستمو روی قلبم گذاشتم و با ترش رویی گفتم:
_ترسوندیـــــم…!
دستاشو در جیبش فرو برد و چند قدم نزدیک تر اومد.
لبخند ملیحی زد و گفت:
_ببخشید…اینقدر تو حال و هوای خودت بودی که متوجه نشدی خیلی وقته زیر نظر گرفتمت و در چند قدمیت ایستادم…!

آه سوزناکی کشیدم و گفتم:
_تو فکر بودم.
متعجب پرسید:
_فکر چی…؟ باز لئون کاری کرده…!
سری به طرفین تکون دادم و گفتم:
_نه…بلا بدتر از اون سرم اومده.

مکث کوتاهی کردم و بعد ادامه دادم:
_نمی دونم چرا همه ی استادای این دانشگاه با منه بدبخت لجن.
عینکشو برداشت و دستمو گرفت و گفت:
_بریم تو ماشین مفصل برام توضیح بده ببینم چیشده…!

شونه به شونه هم به سمت ماشینش که گوشه ای پارک شده بود،حرکت کردیم.
هنوز چند قدم با ماشینش فاصله داشتیم که ناگهان لئون سره راهمون سبز شد…!

فقط همینو کم داشتم.
لابد ماجرای امروز رو شنیده و برای تحقیر کردن من اومده…

نزدیک تر اومد و در چند قدمی من و ادموند ایستاد.
رو کرد سمت ادموند و با تمسخر گفت:
_به به از این طرفا،خیلی وقت بود که ندیده بودمت…!
ادموند لبخند زورکی زد که بیشتر شبیه دهن کجی به لئون بود.
آروم گفت:
_یکم گرفتار بودم.

لئون پوزخندی زد و در جواب بهونه بافی ادموند گفت:
_الانم فکر کنم برای ساپورت شاهزاده خانوم سر و کلت پیدا شده.

متوجه کنایه ای که لئون بهش زد،شد اما چیزی نگفت و فقط اخم مختصری بین ابروهاش جا خوش کرد.
فشار خفیفی به دستم که میون انگشتان مردونه و قدرتمندش بود آورد و آروم به سمت ماشینش قدمی برداشت که من هم به دنبالش کشیده شدم.
همون طور که قدم های باقی مونده رو به سمت ماشینش طی می کرد و پشتش به لئون بود گفت:
_من فعلا عجله دارم باید برم…بعدا میبینمت.

به ماشین که رسیدیم درو برای من باز کرد که سریع سوار شدم.
منتظر جوابی از جانب لئون نموند و ماشینو دور زد و سوار شد.
بلافاصله گازشو گرفت و به سرعت از محوطه دانشگاه خارج شد و وارد خیابون اصلی شد.

نفس عمیقی کشید و گفت:
_دارم به این فکر می کنم که خیلی اشتباه کردم که تورو به این دانشگاه فرستادم.

نگاهمو به سمتش تغییر دادم و پرسیدم:
_چرا…!

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_دردسر پشت دردسر…دلم نمی خواد تو اذیت بشی.
به پشتی صندلی تکیه دادم.
با اینکه حتی خودم هم حرفم رو باور نداشتم اما برای اینکه ادموند خودش رو سرزنش نکنه گفتم:
_خودم همه چیو حلش می کنم…تازه سه جلسس که میام به این دانشگاه مطمئنم که همه چی با گذشت زمان درست میشه،فقط باید یکم صبر کنم.

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

یک دیدگاه

  1. ای بابا چرا انقدر پارت ها دیر گذاشته میشه 🤨🤨🤨

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *