خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت سیو هفت

رمان معشوقه استاد/پارت سیو هفت

متعجب بهشون زل زدم که یکی از پسرا پرسید:
_باور نمی کنم…!شما خانوم الن هستید…؟ همون مدلینگ معروف…!
سری تکون دادم که یکی دیگشون گفت:
_واییییی…شما آخه دانشگاه چیکار می کنید…؟

چشمامو ریز کردم و در جوابش گفتم:
_مگه مدلینگا حق دانشگاه رفتن ندارن…؟

چندتاشون ریز ریز خندیدن که همون لحظه سر و کله ی برج زهرمار یعنی جناب لئون آلبرت پیدا شد.
رو سرمون برزخ شد و با اخم گفت:
_چه خبره اینجا…؟مگه شماها کلاس ندارید…!

با دیدن لئون همشون سرشون رو زیر انداختن و ثانیه نکشید که متفرق شدن.
فقط این وسط منه بدبخت بودم که مثل منگلا سره جام ایستاده بودم و بر و بر لئون رو نگاه می کردم.
وقتی همه متفرق شدن،لئون به سمتم قدم برداشت و با همون اخمش گفت:
_مگه آقای مایکلسون برات خط و نشون نکشید که نباید از شهرتت توی این دانشگاه سو استفاده کنی…!

دست به سینه روبه روش ایستادم و یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم:
_میشه بگید من الان چه سو استفاده ای کردم…!
لئون:اینکه اینطور دیگران رو دور خودت جمع می کنی و باعث شلوغی میشی،اسمش سو استفاده از شهرت نیست؟…لابد از پس فردام یه صف تشکیل میدی از طرفدارایی که می خوان باهات سلفی بگیرن! اگه قرار به این وضع باشه حتما به آقای مایکسون گزارشت رو میدم.

دیگه واقعا از دستش داشتم دیوونه میشدم.
انگار کار و زندگیش شده فقط گیر دادن به من…!

فاصله بین مون رو از بین بردم و طبق عادت همیشگیم که وقتی می خواستم برای کسی خط و نشون بکشم،تخته سینش زدم و عصبی گفتم:
_خیلی درگیر منی نه…؟ببین یکم سعی کن کمتر به من فکری کنی و حرص موقعیتم رو بخوری…!

اول به خاطر گارد ناگهانی که در مقابلش گرفته بودم تعجب کرد.
اما بعد از مدت کوتاهی که به ثانیه ای هم نکشید،به خودش اومد و گفت:
_ببین بچه تو عددی نیستی که بخوام درگیرت بشـ…

میون کلامش پریدم و با اعتماد به نفس گفتم:
_اگه درگیرم نبودی اینقدر پاپیچم نمیشدی…برای خودت میگم،قبل از اینکه برات بد بشه از من بکش بیرون…!
و بعد تنه ای بهش زدم و از کنارش گذشتم.

راستش دیگه از تحقیر کردنش لذت نمیبردم.
حتی دیگه نمی خواستم ریختش رو ببینم.
این پیگیری هاش دیگه داشت واقعا روی اعصابم می رفت.

******************
با تموم شدن کلاس،کش و قوسی به بدنم دادم و رو به مارگارت که هنوزم درگیر نوشتن جزوه ای که استاد گفته بود،بودش گفتم:
_تموم نشد این لامصب…!
سرش رو بالا آورد و جواب داد:
_تمومه.
و بعد کتابش رو داخل کیفش گذاشت و لبتابش رو بست.

از روی نیمکت های به هم چسبیده بلند شدم و به سمت دره کلاس رفتم. هنوز به چهارچوب در نرسیده بودم که ناگهان استاد صدام زد.

متعجب به سمت استاد رفتم و روبه روی میزش ایستادم.
عینکشو باکمی درنگ از صورتش برداشت و دقیق بهم زل زد.
بعد از گذشت چند ثانیه گفت:
_این واحد رو حذف کن…دیگه نمی خوام سره کلاسم باشی.

هراسان پرسیدم:
_آخه برای چی استاد…؟ من اولین جلسس که با شما کلاس دارم،فکر نمی کنم خطایی هم کرده باشم که شما از دستم رنجیده خاطر شده باشید…!

بی توجه به این همه اضطراب و نگرانی من،خونسرد دستی میون موهای جوگندمیش کشید و گفت:
_متوجه همهمه و شلوغی داخل کلاس شدی…!

گیج سری تکون دادم که ادامه داد:
_این شلوغی ها فقط به خاطر حضور تو.
گنگ پرسیدم:
_آخه چرا به خاطر من استاد…!من که با کسی صحبت نکردم که بخوام باعث شلوغی بشم.
استاد:ببین دختر جون این دانشگاه تا دلت بخواد دانشجو هایی مثل تو داشته…اما کلاس من جای امثال تو نیست چون من وقتی در کلاسم شلوغی باشه نمی تونم درست تدریس کنم…امروزم به خاطر تو کل کلاسم بهم ریخته بود.

عصبی چندین بار پیشونیم رو ماساژ دادم.
این شهرت داشت واقعا برام دردسر میشد.
خودم هم چندین بار متوجه پچ پچ های هم کلاسی هام شدم اما فکر نمی کردم این موضوع برام دردسری ایجاد کنه.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

یک دیدگاه

  1. چ بد شد بی چاره دختره حالا هم ک به شهرت رسید زندگی آسوده ای نداره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *