خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت سیونه

رمان معشوقه استاد/پارت سیونه

 

اندوهگین گفت:
_قصد من این بود که توی این دانشگاه پیشرفت کنی و بتونی با خودت کنار بیای و بفهمی که خیلی قوی هستی…قوی هستی چون می تونی جلوی مردی بشینی که یک روز بهت ضربه زد و تحقیرت کرد…می تونی توی چشماش زل بزنی و نفرتت رو فروکش کنی…من همچین انتظاری رو از تو داشتم و دارم کمند،اگه فکر می کنی که اینجا داره بهت سخت می گذره فقط کافیه بهم بگی…بهم بگی تا به یه دانشگاه دیگه منتقلت کنم چون من نمی خوام ناراحتی و غم تورو ببینم…!

در جوابش قاطع گفتم:
_من همنیجا میمونم…نمی خوام فقط با گذروندن سه جلسه جا بزنم.

**
صندلی چرمی و مشکی رنگ رو عقب کشیدم و با استرس روش نشستم.
نگاهمو از جمعیتی که هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد گرفتم و به سمت میکروفنی که روبه روم قرار داشت دوختم.
تا به حال توی همچین مصاحبه زنده ای شرکت نکرده بودم و چون ادموند هم حضور نداشت،استرس و ترسم چند برابر شده بود.

خودکاری که مقابلم قرار داشت رو برداشتم و توی دفترچه ای که روی میز بود،برای قوت قلب دادن به خودم نوشتم:
”خودت رو باور داشته باش”
”رویاهات رو باور داشته باش”
”تو موفق میشی…فقط کافیه خودت رو باور داشته باشی”
”باور و اعتماد به خودت…دنیا و رویاهات رو می سازه”

با اومدن سه مدلینگ معروف دیگه،یعنی تیلور هیل، باربارا پالوین و کارا دلوین به سختی آب دهنم رو قورت دادم.
کی فکرش رو می کرد روزی من به جایگاهی برسم که بتونم بین سه مدلینگ معروف بشینم و توی همچین مصاحبه زنده و فشنگ مدی شرکت کنم…!
واقعا که همه چیز مثل رویا بود…

هر سه مدلینگ روی صندلی هاشون نشستن و مجری برنامه بعد از مدت کوتاهی از پشت پرده ها بیرون اومد و به ما و تمام جمعیتی که کیپ در کیپ هم نشسته بودن سلام کرد.

از روی استرس لباسمو مرتب کردم و تره ای از موهامو پشت گوشم زدم و صاف توی جام نشستم.
استرس این برنامه از یک طرف و استرس فشن مدی که دو ساعت دیگه شروع میشد از یک طرف دیگه داشت به شدت آزارم میداد…!

مجری به سمت میزی که درست روبه روی ما قرار داشت رفت و روی صندلی مشکی رنگش نشست.
کمی با کارا دلوین که سابقش از همه ی ما بیشتر بود حال و احوال کرد و سر به سرش گذاشت که باعث شد خنده جمعیت بلند بشه.

ناخوداگاه سرمو بالا آوردم و به جمعیتی که روبه روم قرار داشت زل زدم.
با دیدن لئون که ردیف اول نشسته بود و با پوزخند نگاهم می کرد رسما وا رفتم.

اولش فکر کردم اشتباه می کنم اما کمی که در چهرش دقت کردم فهمیدم که قطعا خودشه…!

استرس و ترسم با دیدن لئون چند برابر شد.
برای برطرف کردن استرسم با دستای لرزون بطری آبی که روی میز قرار داشت رو برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم.

من مدت ها منتظر امروز و این مصاحبه بودم،پس نباید خودم رو می باختم.

زیر لب چندین بار نام خدا رو به زبون آوردم تا بالاخره کمی از استرس و نگرانیم کاسته شد.

مقتدرانه به مجری زل زدم و نگاهم رو از لئون گرفتم که همون لحظه مجری با لبخند رو کرد سمت من و گفت:
_خب خب…نوبتی هم باشه نوبت خانوم الن هستش…!
با تموم شدن جملش همه برام سوت و دست زدن.

زیر لب تشکری کردم که مجری ادامه داد:
_خانوم الن دو سال که وارد عرصه مدلینگی شدن اما به دلیل چهره و استایل جذاب شون،توی همین دوسال شهرت زیادی به دست آوردن و لقب ملکه ی نقره ای رو نصیب خودشون کردن.

دوباره تمام جمعیتی که توی استادیو حضور داشتن برام دست زدن.
این حجم از محبت و علاقه مردم هم من رو شاد می کرد هم باعث میشد حس غرور بی حد و مرزی بهم دست بده.

مجری:خب نظرتون چیه اولین سوال رو از خانوم الن بپرسیم…؟

لبخند ژکوندی زدم و با شیرین زبونی گفتم:
_من منتظرم…!
مجری انگشتاش رو در هم گره زد و متفکرانه پرسید:
_مارک لباس زیر مورد علاقتون…!
همه به خاطر سوال مجری بلند زدن زیره خنده اما من داغ کردم.
این چیزا توی این کشور عادی بود اما من هنوزم با گذشت دو سال نتونسته بودم عادت کنم.

با شرمساری نام مارکی رو به زبون آوردم تا بیخیال بشه.
بعد از مجری چندین نفر دیگه هم سوال پرسیدن که خوشبختانه درمورد کار و زندگی شخصیم بود.
آخرین نفر بعد از پرسیدن سوالش سره جاش نشست.
مجری خواست سراغ تیلور هیل بره که ناگهان لئون از جاش بلند شد…!

مجری خواست سراغ تیلور هیل بره که ناگهان لئون از جاش بلند شد…!
با غرور کرد سمت من و گفت:
_خانوم الن آیا قبول دارید که تموم موفقیت هایی که تا امروز به دست آوردید رو مدیون جناب اندرسون هستید…؟

از سوال ناگهانیش همه جا خوردن…!
حتی زبون منم قفل شده بود.
منظورش از جناب اندرسون،ادموند بودش…

به سختی آب دهانم رو قورت دادم و حقیقت رو به زبون آوردم:
_بله قبول دارم…اگه آقای ادموند اندرسون نبودن من هرگز به این جایگاهی که الان هستم نمی رسیدم.

بعد از اتمام حرفم،هیچکس حتی جیکش هم در نیومد.
لئون هم که به خواسته قلبیش که یعنی تحقیر کردن من بود رسید،پوزخندی زد و سره جاش نشست.

جو استادیو به خاطر سوال ناگهانی و پر از تحقیر لئون غرق در سکوت بود.

مجری برای اینکه جو رو تغییر بده رو کرد سمت تیلور هیل و شروع به پرسیدن سوال از اون کرد.

ذهنم سخت درگیر سوال لئون شده بود و اصلا نمی تونستم حواسم رو به صحبت های مجری و بقیه مدلینگ ها جلب کنم.
تا آخر برنامه با قیافه برزخی سره جام نشستم و فقط به این فکر کردم که چه طور این تحقیر رو تلافی کنم.
هرچی سعی می کردم لئون رو فراموش کنم و از ذهنم دورش بندازم نمیشد…!
انگار اون نمی خواست…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *