خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت سیودو

رمان معشوقه استاد/پارت سیودو

شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_هیچی…فقط براش آرزوی موفقیت کردم،رسیده شدنش دستپخت ادمونده.
هرسه ریز ریز خندیدیم که ادموند گفت:
_تو برام خط و نشون کشیدی منم مجبور شدم که به کل ناامیدش کنم.
یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:
_حالا نه که چقدرم تو خط و نشون های منو جدی میگیری…!

ادموند:عزیزم تو هم جای من بودی با شنیدن اون لحنت جرعت نمی کردی مخالفت کنی…ولی از من یه تو نصحیت یکم با شوهر سابقت مهربون باش شاید یه روزی به دردت خوردااا.
محکم با پام ضربه ای به زانوش زدم که از درد قیافش جمع شد.

انگشتمو تهدید گرانه روبه روش تکون دادم که گفت:
_شوخی کردم وحشی…بیخود نیست طلاقت داد، بیچاره حق داشته دیگه چون تو بیماری لائلاج هاری داری.

چشم غره ای بهش رفتم که دالیا نیشگونی ازبازو هردومون گرفت و گفت:
_بسته دیگه…به جای گفتن این شر و ورا یکی تون منو بستنی مهمون کنه.

ادموند با حالت مسخره ای لباشو برچید و دستاشو در جیباش فرو برد و گفت:
_من که بدبخت و بی پولم…باید کمند زحمت مهمون کردن رو بکشه.
دالیا:الهی بمیرم برات…از بی پولی یهو رو به گدایی نیاری…!

حتی تصور ادموند در حال گدایی کردن با لباسای کثیف و موهای بهم ریخته و چهره کثیف هم خنده دار بود.
اون هم ادموندی که اگر یک روز نمی رفت حموم و به موهاش ژل نمی زد روزش شب نمیشد.

 

ادموند:نه عزیزم تو نگران من نباش…!
و بعد هم رو کرد به من و ادامه داد:
_خسیس خانوم می خوای مهمون کنی یا نه…؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نوچ…دارم پولامو جمع می کنم ماشین بخرم نمیتونم به خاطر شما دوتا پولایی رو که با زحمت در آوردم حروم کنم.
ادموند چشماشو ریز کرد و گفت:
_اوهوووو یه جوری میگه زحمت میکشم یکی ندونه فکر می کنه این بنده خدا شب و روز داره توی معدنی جایی کارمی کنه…خوبه حالا کارت ژست گرفتن جلوی دوربین بیشتر نیست!

با غیظ نگاهش کردم که به سمت کافه داخل فروشگاه قدم برداشت و گفت:
_اصلا جهنمو ضرر…مهمون من.
دالیا شکمو با تسلیم شدن ادموند،خندان دنبالش به راه افتاد و همون طور که پشت سره ادموند حرکت می کرد گفت:
_سهم کمند هم اگه نیومد من میل می کنم.

سری از روی تاسف تکون دادم و دنبالشون به راه افتادم.
وارد کافه شدیم و گوشه دنجی نشستیم.
خداروشکر با کل مشتری های کافه حداقل من و ادموند دو باری رو عکس گرفته بودیم و کسی مزاحم مون نمیشد.

همین که خواستم منو رو از روی میز بردارم ادموند ناگهانی پرسید:
_نمی خوای درست رو ادامه بدی کمند…!
شوک زده از سوالش با تپه تپه گفتم:
_د..ر…س!برای…چی…ی..هو…می پرسی…؟

ادموند:خیلی وقته قصد دارم این سوالو ازت بپرسم اما خب وقتش پیش نیومد.خودت یبار گفتی ایران که بودی داشتی برای پرستاری درس می خوندی…!چرا الان که فرصتش رو داری توی یکی از بهترین دانشگاه های نیویرک ادامه نمیدی…؟
دالیا:اخه کمند که شغل به این خوبی داره…سرمایه و از همه مهمتر شهرت هم که داره چرا باید درس بخونه…!می دونی چه قدر درس و دانشگاه تایمشو میگیره…؟

 

ادموند ریلکس شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
_اتفاقا همین شهرت می تونه بهش کمک کنه…من دارم بهترین راه ها رو جلوی راه کمند میزارم…من کناره شغل مدلینیگی تحصیلات مهندسی دارم و می تونم ادامه بدم و تو هم مدیر برنامه ای و حتی وقتی پیرم بشی می تونی شغلت رو ادامه بدی اما کمند چی!…فکر کردی اگه چند وقت دیگه سن به سرش بیاد و پیر بشه باید چیکار کنه…؟
رو کرد سمت من و با لحن قاطعی ادامه داد:
_تموم این مدیرای برندها تا وقتی تورو می خوان که زیبایی داشته باشی، از من می شنوی درستو حالا که فرصتش رو داری ادامه بده و به فکر آیندت باش…

حرفای ادموند چنان قانع کننده بود که دالیا به کل ساکت شد و من رو هم به فکر فرو برد.
حق با اون بود…
ادموند هیچ موقع بدون فکر حرفیو نمی زد…
ده سال یا حتی بیست سال بعد که پیر میشدم و دیگه چهره جذابی نداشتم باید چیکار می کردم…!

با ضربه آرومی که ادموند روی دستم زد از افکار بهم ریختم فاصله گرفتم و گیج بهش زل زدم.
لب از هم شکافت و گفت:
_خب حالا نمی خواد الان بری تو فکر…بعدا مفصل راجبش حرف می زنیم،الان بگو ببینم چی می خوری…؟

با اینکه اشتهام به کل کور شده بود اما زورکی چیزی سفارش دادم.

بعد از اینکه هر سه بستنی میوه ای نوش جان کردیم از کافه زدیم بیرون و دالیا بعد از خداحافظی با من و ادموند به سمت ماشینش رفت.
مثل همیشه ادموند مجبور بود منو به آپارتمانم برسونه…
اتفاقا بهتر بود چون می تونستم توی راه درمورد دانشگاه ازش سوال کنم.

***************
سوار ماشینش شدم و درو بستم که سریع پرسید:
_پروندتو آوردی…!
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
_اولن سلام…دومن اره آلزایمر ندارم که فراموش کنم،سه بار پشت تلفن یاد آوری کردی.

چیزی نگفت و ماشینو روشن کرد و به راه افتاد.
کمی که گذشت سکوت بین مون رو شکستم و گفتم:
_شانس آوری هنوز پرونده دانشگاه ایرانمو دارم…پارسال که چشمم بهش افتاده بود از حرصم می خواستم آتیشش بزنم اما پشیمون شدم.

تک خنده مردونه ای کرد و همون طور که حواسش به رانندگیش بود گفت:
_ببین می تونی بیخیال درس و دانشگاهم بشیاااا…بیست سال سی سال بعد هم اگر پیر و از کار افتاده شدی می تونی تبلیغات ویلچر و واکرو این جور چیزا رو انجام بدی.

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_تو لطفا دیگه از این نظرای چرت و پرت نده…حالا که تصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم پس عملیش می کنم.
متوجه لبخند محوش روی لباش شدم اما به روی خودم نیاوردم.
کاش یه روزی بتونم این محبت های ادموند رو جبران کنم.

دیگه صبحتی بین مون رد و بدل نشد تا اینکه به دانشگاه رسیدیم.
ادموند ماشینشو توی محوطه دانشگاه پارک کرد و هر دو پیاده شدیم.
به سمت ساختمون دانشگاه شونه به شونه هم حرکت کردیم و یک راست به سمت اتاق مدیرت رفتیم.
در طول مسیر هر دانشجوای که متوجه ما میشد،گیج و منگ نگاهمون می کرد.
از این نگاه ها همیشه احساس غرور بهم دست میداد اما این غرور کاذب رو فروکش و ریشه کن می کردم.

به قول ادموند این غرور جز اینکه موفقیت رو ازم دور می کرد هیچ فایده ای نداشت…!

 

وارد اتاق مدیرت شدیم که فقط دو مرد در داخلش قرار داشتن.
مرد میانسالی که موهای جو گندمی داشت و پشت میز بزرگ و شیکی نشسته بود با دیدن ما از جاش بلند شد و لبخند زنان به سمت مون اومد.
با ادموند و من دست داد و بعد رو کرد سمت ادموند و گفت:
_خوش اومدی پسر…از این طرفا..!

ادموند در جواب اون مرد لبخند گرمی زد و چیزی نگفت.
مرد به سمت صندلی هایی که رو به روی میزش قرار داشت راهنمایی مون کرد و خودش هم دوباره رفت و پشت میزش نشست.
رو کرد سمت اون یکی مرد که در اتاق ایستاده بود و گفت:
_برو برای مهمونای من قهوه بیار.
مرد:چشم اقا.
و بعد از اتاق خارج شد.

روبه روی اومد مرد روی صندلی ها نشستیم که ادموند به من اشاره کرد و گفت:
_ایشون همون دوستم هست که در موردش پشت تلفن باهات صحبت کردم.
مرد که فکر کنم مدیر دانشگاه بود نگاهم کرد و با خوش رویی گفت:
_خوش اومدی خانوم.

زیر لب تشکر کردم که ادموند آروم گفت:
_پرودنتو تحویل آقای مایکلسون بده.
سری تکون دادم و از جام بلند شدم و پرونده رو به دست آقای مایکلسون دادم.

پرونده رو ازم گرفت و با لحن شوخی گفت:
_قصد نداری که از شهرتت توی دانشگاه برای نمره گرفتن از اساتید سو استفاده کنی…!
تک خنده ای کردم و خواستم چیزی بگم که همون لحظه در باز شد و صدای آشنایی طنین بر روح و روانم انداخت…

دوستان ادرس اینستاگراممون رو حتما دنبال کنید و یا در ادرس گروه تلگراممون عضو بشین چون بیشتر سایت های رمان در خطر فیلتر هستن عضو بشین تا ادرس جدید سایتارو براتون اعلام کنیم

Ali_aghapoor22

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

4 دیدگاه

  1. پس پارت بعدش رو کی میزارید

  2. شرط میبندم لئون بوده. می خواستم بدونم همه رمان ها هر سه روز پارت گذاری میشه؟

    لطفا پاسختون رو به ایمیلم ارسال کنید*روز خوش*

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *