خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت بیستو چهار

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو چهار

_لئون:همکاری که من ازش حرف می زنم نیاز به سرمایه داره…!
سرمو زیر انداختم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم.
مطمئن بودم ماهی جون نه تنها ناراحت نمیشد بلکه خوشحالم میشد که من سند خونه ای که به نامم زده بود رو خرجه سرمایه ای که لئون می خواست کنم و باهاش شریک بشم.

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
_سندی که ماهی جون زد به نامم هست،اما….اما نمی دونم کاره درستیه که اون سندو پای خوانندگی و زدن یه استادیو خرج کنم یا نه…!

نفس عمیقی کشیدم و حرفی که توی دلم مونده بود رو بیرون ریختم:
_احساس می کنم این خونه اصلا حقه من نیست…اصلا نمی فهمم چرا ماهی جون این خونه رو به منی که هیچکارشم و فقط یه مدت پرستاریش رو می کردم داد…!
لئون که تا اون لحظه ساکت نشسته بود به حرفام گوش میداد،کلافه دستی بین موهای خوش حالتش کشید و گفت:
_من نمی تونم راجب اینکه اون خونه حقته یا نه نظر بدم…خاله اختیار مال و امولشو داره، اما دلیل اینکه اون خونه رو به تو داده اینه که تو شباهت زیادی به دخترش لیلی داری…

با تعجب توی چشمای لئون زل زدم و گفتم:
_ماهی جون مگه دختر داره…؟

_لئون:بهتره بگی دختر داشت…تقریبا بیست سال پیش ناپدید شد…هرچی هم خاله و شوهر خالم دنبالش گشتن نتونستن پیداش کنن.

قیافه گیج و منگ من رو که دید نیمچه لبخندی روی لباش نمایان شد و ادامه داد:
_من چیزه زیادی یادم نیست چون اون موقع فقط شیش یا هفت سال داشتم…اما قیافه لیلیو خوب یادمه!خیلی به تو شباهت داشت…قرار بود با یه پسری ازدواج کنه اما شوهر خالم مخالف پسره بود…می گفت ادم درستی نیست و به خاطر مال و اموالمون بهت نزدیک شده اما لیلی گوشش بدهکار نبود…این قدر به رابطش با پسره ادامه داد تا اینکه خانوم حامله شد و اخرسرم با پسره ناپدید شدن…سره همین ندونم کاریه لیلی بود که شوهر خالم دق کرد و مرد!

آب دهنمو به سختی قورت دادم و سری به طرفین تکون دادم.
با حیرت گفتم:

_باورم نمیشه…!اخه چرا ماهی جون هیچ وقت درمورد دخترش چیزی به من نگفت…؟
از جاش بلند شد و در حالی که به سمت تلفن خونه می رفت گفت:

_اون معمولا راجب لیلی با هیچکس صحبت نمی کنه…سخته ادم یه فرزند بیشتر نداشته باشه و همونم از دست بده…!

روبه روم ایستاد و تلفن رو به سمتم گرفت.
خیلی آروم گفت:

_اگه هنوز پای حرفت هستی و می خوای با من همکاری کنی یه زنگ به ماهی جون بزن و ازش کسب تکلیف کن اما اگر پشیمـ…
تلفنو از دستش گرفتم و وسط حرفش پریدم و گفتم:

_پای حرفم هستم…می خوام آرزو هام رو حالا که فرصتش هست به واقعیت تبدیل کنم…!

***************
”لئون”

زودتر از اونی که فکرش رو می کردم، همه چی داشت تموم میشد…!
بهش گفته بودم خاله اختیاره اموالشو داره و می تونه به هرکسی که دلش می خواد اموالشو ببخشه اما حرف دلم رو بهش نزده بودم…
حقیقت رو نگفته بودم…
حقیقت اینه که من اصلا نمی تونستم قبول کنم که اون خونه ای که مدت ها انتظارش رو می کشیدم تا خاله به نامم کنه یه شبه زده شد به نام دختری که معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای سر و کلش یهو پیدا شد…
من جای فرزند خاله بودم…
من همیشه کنارش بودم…
من هیچ وقت تنهاش نزاشتم و پشتش بودم…
اونوقت چه طور تونست چیزی که حق من بوده رو بده به یه دختر بی پدر و مادر و بی اصل و نسب!

ناگهان با دستی که جلوی روم تکون خورد به خودم اومدم و از افکارم فاصله گرفتم.

سام وقتی دید از فکر بیرون اومدم گفت:
_میبینم که تو فکری…نکنه داری به زنت فکر می کنی؟

پاشو از روی میز پرت کردم پایین و گفتم:
_نه داشتم به ابجی تو فکر می کردم.

سقلمه ای به رونم زد و گفت:
_نه جدی لئون…به این فکر کردی وقتی اون سندو بالا کشیدی با این دختره چیکار کنی…؟

سری تکون دادم و گفتم:
_اره…یه دو هزار میزارم کف دستش ردش می کنم بره پی زندگیش…خیلی دوست داشتم به عنوان وسیله ی سرگرمیم نگهش دارم اما نمی دونم با جولیا چیکار کنم…تا همین الانشم جولیای بیچاره بیش از اندازه منتظرم مونده!

دستی میون موهاش کشید و گفت:
_کمندو بدش به من.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

یک دیدگاه

  1. سلام
    ببخشید چرا انقدر کم بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *