خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت بیستو هفت

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو هفت

”کمند”

به سختی پلکامو از هم شکافتم.
تمام بدنم به شدت درد می کرد و حتی نمی تونستم میلی متری تکونش بدم.
احساس می کردم یه تریلی ۱۸ چرخ از روم رد شده.

چند باری پلک زدم تا دیدم بهتر شد.
به سختی سرمو به طرفین چرخوندم و تازه متوجه شدم کجام…!

نگاهم جلب پایی که توی گچ بود و دستی که سرم خون بهش وصل شده بود،شد…!

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم یا کسیو صدا کنم در باز شد و قامت شخصی که روپوش سفید به تن داشت بین چهارچوب در نمایان شد.

با دیدن من لبخندی زد و چیزی به انگلیسی گفت.
اینقدر گیج و منگ بودم که حتی حوصله ترجمه کردن رو هم نداشتم.
چشمامو روی هم فشردم و طولی نکشید که بیهوش شدم…

با صدای زمزمه هایی که بالای سرم میشد،آروم لای پلکامو باز کردم.
حالم کمی بهتر شده بود اما هنوز کمی درد داشتم.
سرمو به سمت صداها چرخوندم که نگاهم جلب دوتا مرد شد که بالای سرم ایستاده بودن!

مردی که روپوش سفید به تن داشت و مطمئن بودم که دکتر بود،نگران پرسید:
_بهتری…؟

حالم کمی مساعد شده بود و می تونستم حرف بزنم و صحبت هاشونو ترجمه کنم.

آروم لب زدم:
_کمی درد دارم.

لبخند گرمی زد و گفت:
_چیزی نیست طبیعی یکم که بگذره این دردم برطرف میشه…

و بعد رو کرد سمت مردی که کنارش ایستاده بود و ادامه داد:
_حالا خیالت راحت شد؟می تونی بری به کارت برسی این خانوم تا شب مرخص میشه…کارای ترخیصشو خودم انجام میدم.

نگاهو از دکتر گرفتم و به مردی که کنارش ایستاده بود زل زدم.
قیافه جذاب و مردونه ای داشت.
با اینکه حالم خوش نبود اما می تونستم بوی عطر تلخ مردونشو حس کنم.

با تردید پرسیدم:
_کاره تو بوده نه! تو با من تصادف کردی…؟

دستی میون موهای لخت و قهوه ای رنگش کشید و با پرویی گفت:
_عجله داشتم…تو هم که انگار وسط خیابون چادر زده بودی،هرچی بوق زدم نرفتی کنار…!

عصبی داد زدم:
_با هرکسی که تصادف می کنی اینجوری طلبکارانه حرف می زنی؟باید بهت یاد آوری کنم که مقصر تو بودی نه من…!

از فشاری که بهت خودم وارد کردم قیافم از درد جمع شد و چشمامو روی هم فشردم.
این دیگه چه مصیبتی بود که سره راه من قرار گرفت!

دکتر با نگرانی گفت:
_نباید به خودت فشار وارد کنی دختر…

چشمامو باز کردم و در حالی که با خشم به اون مرده پرو نگاه می کردم گفتم:
_برید بیرون…!خوشحال میشم وقتی کمی حالم بهتر شد باهاتون یه مکالمه دیگه داشته باشم.

اون مرد پوزخندی زد و غرید:
_البته اگر مکالمه بعدی وجود داشته باشه.
و بعد با قدم های محکم از اتاق بیرون رفت…!

*******************
لباس بیمارستانو به سختی با یه دست لباسی که در چمدون داشتم عوض کردم و دوباره لنگون لنگون به سمت تخت برگشتم.
خدا لعنتش کنه…ببین چه بلایی سره من اورد.
فقط چلاق نشده بودم که حالا به لطف این کوه غرور این بدبختی هم روی سرم آوار شد.

داشتم زیرلب فوش نثارش می کردم که ناگهان در باز شد و قامتش میون چهارچوب در نمایان شد.

دره اتاق رو بست و قدمی به سمتم برداشت.
بوی عطر تخلش کل فضای اتاقو پر کرده بود…
دستی میون موهاش خوش حالتش کشید و گفت:
_تازه الان فهمیدم که تو تابعیت آمریکا نداری…توریستی؟

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

9 دیدگاه

  1. سلام لطفاا ادامه رمان معشوقه استاد پارت ۲۸رو بذارید هر چی گشتم پیداش نکردم خیلی گریه کردم دلم برای شخصییت کمند میسوزه حقشه لئون و له کنم بچه پرو رو

  2. سلام لطفاا پارت بیست و هشتم رمان معشوقه استاد و بذارید مچکرم علی اقا

  3. سلام لطفاا میشه یه رمان هم از زندگی من بنویسید که واقعی شه لطفااا من دانشجوی هنر هستم علی اقا لطفاا

  4. Salam ali agha lotfan part 28 bezarid mashogheye ostad

    Behem nakhandiya kheliiiiii delam mikhad
    ye etefaghe fogholade hayejan angiz intori baraye nan biuofte too vagheyat ?

  5. سلام خسته نباشید کی پارت ۲۸ رمان معشوقه استاد گذاشته میشه؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *