خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت بیستو نه

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو نه

به در تکیه داد و گفت:
_اره و منتظر تو هستن.

به سمتش رفتم و گفتم:
_من آمادم بریم.
چیزی نگفت و از جلوی در کنار رفت.

همراه با ادموند به مکانی که همیشه عکاسی در اونجا انجام میشد رفتیم.

شارلوت مثل همیشه قبل از اینکه جلوی دوربین برم در حالی که کرم پودری به دست داشت به طرفم اومد و گفت:
_چه عجب تو یبار آرایشتتو خراب نکردی…!
لبخند دندون نمایی زدم و چیزی نگفتم که کمی از اون کرم پودر فیکس کننده رو به پیشونیم نواخت و گفت:
_موفق باشی…مثل همیشه جذاب و تو دل برو…!

تشکر زیر لبی کردم و جلوی دوربین رفتم.
حدود یک ساعتی عکس گرفتن با ژست های متفاوت طول کشید اما بالاخر تموم شد.

به سمت آب سردکن رفتم و لیوان آبی برای خودم ریختم.
جرعه ای از آب رو نوشیدم و منتظر به ادموند چشم دوختم.

با اون پیراهن مردونه و شلوار رنگ اسلشی که پوشیده بود حسابی تو دل برو تر به نظر می رسید.
برعکس ظاهر مغرور و جذابش قلب مهربونی داشت.
هیچکس جز من و شارلوت از کمک های مالی که ادموند در حق کودکان سرطانی می کرد خبر نداشت…
حقا که واقعا جنتلمنی برای خودش بود…!

 

بعد از اینکه عکس های تبلیغاتی ادموند هم گرفته شد،به سمت اتاق پرو رفتیم.
لباسمو عوض کردم و منتظر به دیواره اتاق پرو تکیه دادم تا کار ادموند هم تموم بشه.

بعد از مدت تقریبا کوتاهی در حالی که مثل همیشه تیپ اسپورتی به تن داشت از اتاق پرو بیرون اومد.
عینک دودیشو روی چشماش گذاشت و گفت:
_ناهار کجا بریم…؟

_رستوران همیشگی چه طوره…!
سری تکون داد و گفت:
_خسته نشدی از غذا های تکراری اون رستوران…؟

تکیمو از دیوار برداشتم ودر حالی که عینکمو از توی کیف دستیم در می آوردم گفتم:
_خب راستشو بخوای من آدم تنوع طلبی نیستم.

_باشه پس بزن بریم.
و بعد زودتر از من از اتاق خارج شد.
همراه با ادموند از آتلیه شارلوت بیرون زدم و به سمت ماشینش که جلوی دره آتلیه پارک شده بود،رفتم.

همین که سوار ماشینش شدم گازش گرفت و به راه افتاد.

کمی که گذشت سکوت بین مون رو شکست و گفت:
_راستش وقتی وارد عرصه مدلینگی شدی فکر کردم از این دخترا هستی که عقده ی دیده شدن دارن اما حالا….

مکث کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد:
_اما حالا میبینم که سخت در اشتباه بودم.
آه سوزناکی کشیدم و گفتم:
_من یه زمانی تمام فکر و ذهنم دیده شدن و معروف شدن بود…حالا که شهرت و ثروت به دست آوردم نمی خوام مثل یه آدم عقده ای و ندید بدید رفتار کنم،می خوام کسی باشم که طرفدارام واقعا دوستم داشته باشن.

دنده ماشینو عوض کرد و گفت:
_تا اینجا که حسابی دوستت داشتن…مطمئنم آینده درخشانی در پیش رو داری کمند…!

لبخند ریزی روی لب هام جا خوش کرد و چیزی نگفتم.
حدود یک ربع بعد جلوی رستوران همیشگی ماشین رو پارک کرد و هر هم زمان از ماشین پیاده شدیم.
به سمتم اومد و دستشو دور کمرم حلقه کرد.

باهم وارد رستوران شدیم و گوشه خلوتی رو برای اینکه توی چشم نباشیم و دیده نشیم انتخاب کردیم و نشستیم.
عینکشو برداشت و نگاهی به منو انداخت.

هنوز چند ثانیه هم از برداشتن عینکش نگذشته بود که دوتا دختر جوون به سمتمون اومدن.
یکی شون با هیجان گفت:
_واییییی شما ادموند اندرسون هستید؟مدلینگ معروف nike store؟

ادموند:بله خودم هستم.
دختره با ذوق بیشتری دستاشو به هم کوبید و گفت:
_وایییییی آرزوم این بود که برای یکبارم که شده شما رو ببینم…شما معرکه هستید…من واقعا عاشق پسترای جدیدتون شدم.

اون لحظه قیافه ی ادموند دیدنی بود!
به زور داشت جلوی خودش رو می گرفت تا کله ی دختره رو از وسط نصف نکنه.
ادموند متنفر بود که کسی موقع ناهار مزاحمش بشه.

به زور تشکر زیرلبی کرد که دختره به سمت من چرخید و گفت:
_خانوم میشه از ما عکس بگیرید.
اون لحظه خداروشکر کردم که مثل ادموند عینکمو برنداشته بودم.
لبخند زورکی زدم وگفتم:
_باشه.
دختره گوشیش رو به من داد وهمراه با دوستش کنار ادموند که حالا به زور از جاش بلند شده بود ایستاد.
چندتا عکس ازشون گرفتم و گوشی به دختره تحویل دادم.

بعد از اینکه اون دوتا دختر رفتن ادموند با حرص منو برداشت و گفت:
_دارم از گشنگی میمیرم.

عینکم رو محتاطانه برداشتم و خواستم چیزی بگم که همون لحظه گارسون سر رسید.
گارسون:خیلی خوش اومدید…چی میل دارید…!

 

_استیک مخصوص با سبزیجات.
گارسون در دفترچه کوچکش یادداشت کرد و گفت:
_چشم… وشما چی آقای اندرسون…!

ادموند:ماهی کبابی.
گارسون چشم دوباره ای گفت و رفت.
همین که گارسون ازمون دور شد،ادموند لب از هم شکافت و گفت:
_شب چی کاره ای…!
دستی میون موهای لختم کشیدم و گفتم:
_احتمالا دالیا میاد دنبالم تا باهم بریم برای mode shopping بعدی لباس بخریم.

تک خنده مردونه ای کرد و گفت:
_تو نمی خوای بالاخره ماشین بخری تا دیگه مزاحم این دالیا بدبخت نشی…؟

_همین خونه رو هم با کمک تو خریدم وگرنه باید می رفتم زاغه نشین میشدم…کاش بشه یه روزی تموم این محبتات رو جبران کنم.

چشمکی زد و گفت:
_امیدوارم که بتونی…!
دهن باز کردم تا چیزی بگم که همون لحظه گارسون اومد و غذاهایی که سفارش داده بودیمو رو به رومون قرار داد.
اینقدر گرسنم بود که عین قحطی زده ها افتادم به جون استیک.
بعد از اینکه ناهارو کنار هم خوردیم،ادموند منو دم آپارتمانم رسوند و رفت.

وارد لابی شدم و چون آسانسور خراب بود مجبور شدم سه طبقه رو از پله ها بالا برم.
کلید توی در انداختم و وارد آپارتمان نقلیم شدم.
مثل همیشه اولین کاری که کردم چک کردن تماس هام بود.
دکمه منشی خودکار رو فشار دادم و بعد از بوق کوتاهی اولین پیغام پخش شد.

_الو دختر هنوز برنگشتی…؟رسیدی حتما به من زنگ بزن.
با شنیدن صدای ماهی جون سریع تلفن رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم.

شمارش توی سیوی های تلفن بود برای همین خیلی سریع تونستم باهاش تماس بگیرم.
بعد از چند بوق صدای مهربونش توی تلفن پیچید:
_کجا بودی دختر…!

ریز ریز خندیدم و گفتم:
_اولن سلام لیدی جذاب…دومن تو که می دونی من همیشه تا این تایم درگیر کارای برند و عکسا هستم.

ماهی جون:اوه اوه حسابی سرت شلوغ شده ها.
درحالی که روی مبل می نشستم گفتم:
_اره تقریبا.
چند ثانیه ای بین مون سکوت بود که بالاخره ماهی جون با اندوه خاصی گفت:
_برنمی گردی ایران…؟

_با اینکه خیلی دلم می خواد اما فعلا نه…ولی به زودی زود قول میدم که ببینمت.

حدود یک ساعتی مثل همیشه با ماهی جون صحبت کردم که بالاخره از مکالمه طولانی مون خسته شد و خواست قطع کنه که ناگهان انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
_راستی کمند…لئون برگشته نیویرک.

با شنیدن اسمش تمام وجودم رو نفرت فرا گرفت.
بعد از سه سال هنوزم با شنیدن اسمش احساس جنون می کردم.
با غیض گفتم:
_می دونم.
ماهی جون با تعجب پرسید:
_از کجا…؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

یک دیدگاه

  1. ممنون عالی بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *