خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد/پارت بیستو سه

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو سه

 

با تعجب پرسیدم:
_من که درو قفل کرده بودم تو چه طوری اومدی توی اتاق…؟

عصبی به سمتم قدمی برداشت و گفت:
_از هشت دیشب که رفتی توی اتاق تا الان که دو ظهره خوابیده بودی؟…لعنتی مگه تو خرسی!نه غذایی نه آبی نه حتی دستشویی ای!فکر کردم مردی از شرت راحت شدم ولی دیدم نه زکی خیال باطل…!

کش و قوسی به بدنم دادم و خیلی ریلکس گفتم:

_خب خسته بودم نکبت..

کنارم روی تخت نشست و گفت:
_الان که خسارت درو ازت گرفتم یاد میگیری دیگه درو قفل نکنی بگیری عین خرس بخوابی…!

قبل از اینکه بتونم از دستش فرار کنم منو بین حصار دستاش گیر انداخت و دره گوشم پچ زد:
_خب فکر کنم خسارت در با یه لب کوچولو جبران نشه…!

سعی کردم از حصار دستاش فرار کنم اما سفت منو چسبیده بود.

سرشو نزدیک گردنم برد و لبشو روی گردنم کشید.
هرم نفس های داغش و خیسی لبش که به گردنم خورد باعث شد لرزش خفیفی توی بدنم ایجاد بشه.
فکر کنم متوجه لرزش بدنم شد که منو بیشتر به خودش فشرد.

موهامو پشت گوشم زد و گاز ریزی از گردنم گرفت که سقلمه ای به پهلوش زدم و گفتم:
_لئون تمومش کن…!

لئون_چرا!…چون داری شل میشی عزیزم…؟

حرفی نزدم و گذاشتم به کارش ادامه بده.
وقتی دید تکونی نمی خوردم و چیزی نمیگم فکر کرد تحریک شدم برای همین دوباره سرشو تو گودی گردنم فرو برد.
حلقه دستش که کمی شل تر شد،دستمو بالا آوردم و با آرنج به سرش که توی گودی گردنم قرار داشت کوبیدم…!

عربده بلندی کشید و سرشو بین دستاش گرفت.

مثل فشنگ از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون پریدم.

خواستم از دستش فرار کنم و برم توی دستشویی که مثل یه ببر زخمی از توی اتاق بیرون اومد.
دستی به سرش کشید و گفت:
_دعا کن دستم بهت نرسه کمند…!

_عزیزم می خواستی حد خودتو بدونی تا این بالا سرت نیاد…
خواست به سمتم خیر برداره که ناگهان صدای زنگ تلفنش مانعش شد.
نگاه غضبناکی بهم انداخت و به سمت تلفنش رفت.

حالا که خیالم راحت شده بود،خطر برطرف شده به آشپزخونه رفتم تا یه چیزی بخورم.
از توی یخچال کره و مربا و نون تست در آوردم و روی میزه وسط آشپزخونه گذاشتم.
همین که روی صندلی نشستم لئون تلفن به دست وارد آشپزخونه شد.

لئون_گفتم که برای استدیو زدن نیاز به سرمایه و البته یه خواننده خوب داریم.
داشت با کسی انگلیسی صحبت می کرد و از اونجایی که من انگلیسیم خیلی خوب شده بود می فهمیدم چی داره میگه!

لئون_از خواننده هم که بگذریم سرمایه چی کار کنیم…؟
متعجب به حرفای لئون که راجب خوانندگی و موزیکسین بود،گوش سپردم.

لئون_باشه حالا ببینم چی میشه،خودم خبرت می کنم.
خداحافظی سر سری کرد و گوشیو روی میز قرار داد.

روبه روم نشست و لقمه ای که برای خودم گرفته بودمو از توی دستم قاپید.
با اخم نگاهش کردم که گفت:

_چیه…؟
لقمه رو توی دهنش گذاشت و درحالی که داشت می جویدش با تهدید ادامه داد:
_تازه…هنو…ز…تنبهیتم…مو…نده دختره ی وحشی…
بی توجه بهش گفتم:

_می خوای استادیو موزیکال بزنی…؟

لقمه رو قورت داد و گفت:
_اره چه طور…!
شونه ای بالا انداختم و سعی کردم خودمو خونسرد جلوه بدم.
_هیچی همین طوری پرسیدم.

ابرویی بالا انداخت و گفت:
_اره جون خودت…چیه نکنه می خوای همکاری کنی…!

_همکاری…اونم با تو؟عمرااااا.
از جاش بلند شد و به سمت یخچال رفت و گفت:
_باشه هر جور مایلی اما مطمئن باش فرصت از این بهتر گیرت نمیاد.

شاید لئون می تونست بهم کمک کنه تا به آرزو هام برسم.
می تونستم از طریق استادیو لئون شهرتی کسب کنم و یه خواننده محبوب بشم اما…
اما سرمایه ای که لئون ازش حرف می زد رو از کجا میاوردم؟
ناگهان یاده سندی افتادم که ماهی جون توی محضر بهم داده بود!

به سمتش که تا کمر توی یخچال خم شده بود برگشتم و گفتم:
_منظورت چه طور همکارییه!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

یک دیدگاه

  1. پارت بعد رو کی میزاری؟؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *