خانه / رمان / رمان معشوقه استاد/پارت آخر

رمان معشوقه استاد/پارت آخر

 

به سختی آب دهانمو قورت دادم و چیزی نگفتم که خم شد و گونم رو با عشق بوسید.

چه قدر این مهربونی هاشو دوست داشتم…!

روزی که باهاش ازدواج کردم شک داشتم که آیا دارم کار درستو انجام میدادم یا نه!
حتی می خواستم وسط مراسم بزنم زیره همه چیز و فرار کنم.
اما چه قدر خوب شد که این کارو نکردم.

من حالا مالک مردی بودم که واقعا بهم اهمیت میداد.
در هر مسئله ای پشتم بود و دوستم داشت…
دیگه چی از این بهتر می خواستم؟

دستمو محکم گرفت و به سمت میزی که چندتا از مدلینگ های معروف که از قضا دوسته من و لئون بودن کشید.
به نزدیک میز که رسیدیم همه به احترام مون بلند شدن و با من و لئون دست دادن.

نئومی که دختر مهربون و جذابی بود دوتا صندلی برای من و لئون خالی کرد و با خوش رویی گفت:
_به به بالاخره تشریف آوردید! دیگه کم کم داشتم به این فکر میوفتادم تا بهتون زنگ بزنم.

درحالی که داشتم روی صندلی می نشستم با لبخند گفتم:
_همش تقصیره لئونه…به زور با یه پارچ آب از خواب بیدارش کردم.

با تموم شدن جملم همه زدن زیره خنده و لئون نگاه معنا داری بهم انداخت.

در حقیقت به خاطر من بود که اینقدر دیر به مراسم رسیدیم چون سه ساعت جلوی آیینه ایستاده بودم و آرایش می کردم.

 

همسر نئومی با خنده گفت:
_من جای شما بودم خودم تنها میومدم مراسم…می زاشتم لئون هم خیلی ریلکس به خوابش ادامه بده.

لبخند گرمی زدم و چیزی نگفتم.

حدود نیم ساعتی سره اون میز نشستیم و باهم گپ زدیم تا اینکه کل نور سالن خاموش شد و فقط پیست رقص توسط رقص نور روشن بود.

با پخش شدن موزیک لایتی، همه ی زوج ها از سره میزهاشون بلند شدن و به سمت پیست رقص رفتن.

لئون نیم نگاهی سمت من انداخت و دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
_بلند شو خانومم.

با اینکه حال رقصیدن نداشتم اما برای اینکه ناراحت نکنم دستش و گرفتم و همراه هم راهی پیست شدیم و یه گوشه ایستادیم.

یکی از دستامو دور کمرش حلقه کردم و دیگریو روی شونش گذاشتم.
اون هم متقابل همین کارو انجام دادم و با ریتم آهنگ شروع کردیم به تکون دادن بدنامون…

درحالی که توی چشماش زل زده بودم آروم زمزمه کردم:
_این آهنگ چه قدر آشناس!

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
_یکم فکر کن…این آهنگ چه موقعیت یا خاطره ای رو یادت میندازه؟

کمی فکر کردم!
کم کم خون به مغزم دوید و به خاطر آوردم.
همون آهنگی بود که اونشب من و لئون توی مهمونی باهاش رقصیدیم.
همون شبی که لئون قراره شرط بندی رو گذاشت…

از چهرم متوجه شد که همه چیزو به یاد آوردم برای همین گفت:
_اونشبو خوب به خاطر داری…؟ حتی شرطی که گذاشتیمو…!

 

ترس برم داشت…
نکنه به خاطر اون شرط مسخره با من ازدواج کرد و الان می خواد حقیقتو به زبون بیاره؟

انگار فکرمو خوند که تند گفت:
_نترس عزیزم…من اگه ذره ای به علاقم شک داشتم هیچ وقت جلو نمیومدم…من از صمیم قلبم عاشقتم!

نفسی از روی آسودگی کشیدم.
برای یه لحظه واقعا ترسیدم…

موشکافانه پرسیدم:
_خب پس چرا حرف اون شرطو پیش کشیدی…؟

سرشو جلو آورد و با تردید گفت:
_می خوام بدونم حس تو نسبت به من چیه؟ اندازه ی من دوستم داری یا نه…؟!

مطمئن گفتم:
_معلومه که دوستت دارم…تو که خوب منو میشناسی، به نظرت اگه علاقه ای یهت نداشتم باهات ازدواج می کردم؟

لبخند ملیحی زد و سرشو جلو آورد و عمیق لب هامو بوسید.
باهاش همراهی کردم و دستمو بین موهاش کشیدم.

چه عشق جالبی بود!
اولش با نفرت پیش رفت و بعد تبدیل
به علاقه شد…
هیچ وقت فکر نمی کردم بعده اونکاری که باهام کرد دوباره بهش اعتماد کنم و زنش بشم…

اما سرنوشت خیلی دور از باور های ماست و ما اختیاری در برابر قلب و احساسات مون نداریم!

❤️پایان رمان معشوقه استاد❤️

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

یک دیدگاه

  1. ایزی ایزی تامام تامام ولی خو اخرش با اون شرط منتظر هیجان بودم . مرسی خسته نباشی نویسندع و ادمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *