خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت یازده

رمان فرشته تاریکی/پارت یازده

با بهت و تعجب به مرد مقابلش خیره میشود شوکه شده بود
خنده های هیستریکی میکند وهم زمان دانه های درشت اشک از چشمانش جاری میشود
لب های خشک شده اش فقط یک کلمه را تکرار میکند
-بابا …. بابا … بابا ؟!
حس میکرد که با امدن پدرش تکیه گاهش را پیدا کرده افکارش او را به خبر های خوب سوق میدهد انگار دلش را چراغانی کرده اند
پدرش تکیه از دیوار میگیرد با چهره ی عصبی به طرفش حمله ور میشود و میغرد
-شنیدم صیغه ی این و اون میشی ؟!
اررره؟
به محض خوردن سیلی اول خونی از گوشه ی لبهایش جاری میشود که بوی ان در بینی اش میپیچد
یعنی پدرش هم اورا باور نکرده بود؟
خنده ی تلخی روی لبهانش مینشیند
اینبار ناامید میشود از همه کس و همه چیز ناامید میشود
اشک هایش را پس میزند که باز صدای زمخت پدرش بلند میشود
-اون از مادرت که مهر طلاقش خشک نشده رفت بایکی دیگه ریخت روهم ،اینم از تو تا دیدی پدری بالا سرت نیست خود سر شدی اینایی که شنیدم درسته هانیا؟!!
باتوام؟!!!
از این همه قضاوت های نابه جا درمانده میشود نمیتوانست لب بگشاید و حقیقت را بازگو کند وقتی باورت نداشته باشند با گفتن حقیقت هم باورت نمیکنن چشم به اسمان دوخته بود وفقط یک معجزه میخواست معجزه ی کوچکی که فقط رهایی بخش باشد
انگار خدا منتظرش نشسته بود تا خواسته اش از دل بیرون اید وبراورده کند با دیدن ماشین کیارش لبخندی از ذوق روی لب هایش مینشیند معجزه ای که میخواست خیلی زود تر براورده شد
عقب عقب میرود که با حلقه شدن دستان زبر پدرش دور مچش متوقف میشود تقلا میکند تا دستانش را بیرون بکشد اما زورش نمیرسید
صدای ناهنجار پدرش به قدری بالا بود که پرده ی گوش هایش را به لرزه در اورده بود
-دیگه بهت اجازه نمیدم این قدر وقیح باشی ،مادرت نتونست اما من ادمت میکنم راه بیوفت!

کیارش با دیدن حال وروز دخترک ماشین را در وسط کوچه رها میکند به سرعت خود را به انها میرساند
یقه ی پدرش را میگرد وبه دیوار میکوبد و میغرد
-قلم میکنم اون دستی که به دستای هانیا بخوره !
پوزخندی میزند وچشم هایش را به دخترش میدوزد و لب میزند
– پس اینه ؟!
به چند نفر صیغه شدی که این اخریشه ؟!هااان؟!
-حرف دهنتو بفهم مرتیکه !
صدایشان اوج میگیرد چند مشت پی در پی به هم میکوبند
دخترک که فقط نظاره گر بود با دیدن دعوایشان به گریه میافتد و به طرف کیارش میدود و سعی در مهار کردن دستانش دارد اما توانش را نداشت
با گریه و زاری لباسش راچنگ میزند ومیکشد و فریاد میزند
-کیارش بسته !..کیارش بسته
وقتی به نتیجه ای نمیرسد با کلافگی داد میزند
-کیارش بسته اون بابامه!!… بابامه !
گریه اش شدت میابد صدای هق هق اش میپیچد
باشنیدن کلمه ی بابا دستان کیارش شل میشود وکنارش میافتد
پدرش از فرصت استفاده کرده و کیارش را با تمام قدرت به عقب پرتاب میکند که به زمین میخورد و بالای سرش میایستد و فریاد میزند
-با دیدن بی صاحب بودن این دختر هرچقدر که تونستی سوءاستفاده تو کردی ،گوش هاتو باز کن، دیگه صاحب داره دیگه نمیزارم حالیته ؟!
از جایش برمیخیزد و با پوزخندی لب میزند
-صاحب ؟!
تا حالا کجا بودی اقای صاحب ؟!هاان

-تواز حال و روز این دختر چی میدونی اقای صاحب ؟!
صدایش اوج میگیرد ومیغرد
-وقتی اون ناپدریه بی ناموسش بهش تجاوز کرد کجا بودی ؟! هاان
وقتی به خاطر ترسش از خونه فرار کرده بود و توی کوچه های این شهر پیداش کردم کجا بودی اقای پدر؟!
وقتی نتونست ثابت کنه و اون کثافتو بالای دار بفرسته کجا بودی ؟!
باتوام اقای صاحب کجا بودی ؟!دِلعنتی کجا بودی اخه ؟
قامت بلند پدرش میشکند و کنار جدول روی زمین مینشیند نفسش به سختی بالا میامد با سری افتاده چشمان سرخ شده اش را به زمین میدوزد
سکوتی که بین هر سه ایجاد شده بود با صدای بغض الود هانیا میشکند
-بابا… بابا …من … بابا من
با بالا امدن دست پدرش حرفش را ناتمام میگذارد
-همه ی اینها راسته ؟!
باصدای بلندی فریاد میزند
-راسته ؟!!!
دخترک که از ترس با سکسکه لب میزند
-ار ررره!
پدرش از زمین بلند میشود و مشت محکمی به دیوار میکوبد وبی توجه به خونی که از دستش راه افتاده فریاد میزند
-میکشمش ،ننشو به عزاش میشونم
به چشمای دخترش خیره میشود واز بین دندون های قفل شده اش میغرد
-تو هم تا من بیام سریع وسایلتو جمع میکنی شنیدی ؟!
دیگه مِن بعد جات پیش منه !شیر فهم شد؟!

به سرعت خود را داخل اتاقش میاندازد روی زمین مینشیند وبا صدای بلند هق هق میکند ترس اینکه پدرش قاتل شود تمام وجودش را گرفته بود چشمانش به سیاوشی می افتد که خیلی اروم از گوشه ی در به او خیره شده بود و اشک میریخت
به سرعت بلند میشود و سیاوش را در اغوش میکشد اشک هایش را پاک میکند ولب میزند
-عزیز دلم چرا گریه میکنی ؟!
-خاله اون بابات بود مگه نه؟!
-اره عزیزم
-پس چرا تو رو دعوا کرد ؟!
-خب بعضی بابا ها بچه هاشونو دعوا میکنن اشکالی نداره که
-ولی میخواد تورو هم با خودش ببره!
-قول میدم زود به زود بیام دیدنت باشه؟!
با بستن ساکش در پذیرایی نشسته بود واز استرس زیاد با پایش روی زمین ضرب گرفته بود
لیوان ابی به سمتش گرفته شد که با دنبال کردن دست به چشمان کیارش میرسد چشمانش پر از غم و اندوه بود
با گرفتن لیوان اب کنارش مینشیند ولب میزند
-نترس اتفاقی نمی افته !
-از کجا اینقدر مطمئنی ؟!
-اون بابایی که من دیدم ده نفرو حریفه!
-میترسم بکشش ،میترسم بابایی که تازه پیداش کردمو دوباره به خاطر اون عوضی از دست بدم کیارش
اون موقعی که مارو ول کردو رفت بدجور اعتیاد داشت خیلی باهامون دعوا میکرد ،مامانمو کتک میزد ماهارو بیرون مینداخت تا خودش بشین سر منقل اما ….اما هرچی بود بابام بود
با وجود همون اعتیادیش با همون قد خمیده ولاغرش باز بابام بود کسی جرعت نمیکرد چپ نگام کنه
از دیدنش شوکه شدم این بابا اون بابای ده سال پیشم نبود کیارش
-خب شاید ترک کرده !
-شاید
خودش هم از افتادن سرش روی شانه های کیارش خبر نداشت و به درد دل کردن مشغول بود که با صدای زنگ هر دو از جایشان میپرند

بادیدن چهره ی خشمناک پدرش با دستانی کبود شده لرزید اما هیچ اثر زخم یا کبودی در چهره ی پدرش نبود
صدای زمخت پدرش در فضای خانه پیچید
-وسایلتو جمع کردی ؟!
-بابا؟!
-هیس!! رفتم در خونه ی اون مرتیکه میخواست اش ولاشش کنم اما هه…
خدا زودتر از من جزاش رو داده
تصادف کرده کل بدنش فلج شده حتی اون زبون کثیفشو نمیتونه تکون بده اما منم حسابشو گذاشتم کف دستش و ریختشو عوض کردم
دخترک با حرف هایی که میشنید مات مونده بود و هیچ حرکتی نمیکرد با بهت وحیرت روی مبل میافتد زیر لب تکرار میکند
-تصادف کرده؟ …..تصادف کرده؟ ….تصادف کرده؟…
کیارش مقابلش زانو میزند و با چشمانی که شادی در ان موج میزد لب میزند
-هانیا میشنوی بابات میگه تصادف کرده خدا جزای کارشو بهش داده
پدرش برمیگردد و هنگام خروج از در با صدای بلند میگوید
-بیرون منتظرتم دخترم؟!
با گفتن کلمه ی دخترم بغضش میترکد واشک هایش یکی پشت دیگری میریزند
-راستی مادرت گفت که بهت بگم آهت خیلی زود گرفت حلالم کن
بارفتن پدرش گریه اش شدت میابد خودش هم نمیدانست این اشک های شوق است یا اشک هایی که برای مادرش میریزد
مادری که الان خدا میدانست چه حال وروزی دارد
برمیخیزد و اشک هایش را پاک میکند
دیگر برایش کافی بود بارونی شدن چشمانش دیگر کافی بود دلش ارامش میخواست چشمانی میخواست که جز بارونی بودن خندیدن رانیز بلد باشن
هنگام رفتن دستانش دربند دستان کیارش میشود هردو به هم خیره میشوند تن هر دو گر گرفته بود
نزدیک تر میشود موهای ریخته شده روی صورتش را کنار میزند و خیلی ارام زمزمه میکند
-اخه با رفتنت من …. من چه جوری تحمل کنم دلبر کوچولو !
لپ هایش گل میاندازد و از خجالت سرش پایین میافتد،لب میزند
-اقا کیارش …
-هیس نگو اقا فقط و فقط کیارش
-اخه …
-اخه نداره هانیا من … من …
قلب و ذهنش به مقابل هم برخواسته بودن که سرانجام با پذیرفتن ندای قلبی اش به جدال انها خاتمه میدهد ودر یک آن دخترک را به اغوشش میکشد و غرق در لذتی وافر میشود ضربان قلب هر دو به اوج میرسد هیچ کدام قصد کنار کشیدن نداشتن
ثانیه ها هم به این نزدیکی و اغوش حسادت میکردند

هنوز از اغوش گرمش سیر نشده بود که با صدای پدرش از حیاط از هم جدا میشوند و روبه هانیا لب میزند
-مطمئنی چیزی جا نزاشتی ؟!
-چرا یه چیزی جا گذاشتم مواظبش باش
به سرعت از خانه خارج میشود
کمی طول میکشد تا جمله ی دخترک را تجزیه و تحلیل کند
با لبخندی روی لب به دنبالش میدود و از بالکن به هانیا و پدرش که دست در دست میرفتن خیره میشود
نمیتوانست از عشقی که شیرینی اش به دل نشسته بود بگذرد انگار با رفتن هانیا قلبش نیز با او میرفت
نمیتوانست دوری اش را تحمل کند وقتی از دیده اش ناپدید میشود دلتنگی بزرگی به دلش چنگ میزند
از فکر اینکه نتواند در این شهر دوباره پیدایش کند دیوانه میشود
اگر از دستش میداد ،اگر دیگر سرنوشت فرصت دیدار را از انها میگرفت ،اگر اسیبی به او برسد
تمامی افکار به رقص درامده در ذهنش را پس میزند و فقط به یک نتیجه میرسد
(من بدون اون نمیتونم )
به سرعت پله ها را طی میکند و با ماشینش به تعقیب انها میپردازد و سرانجام به محله ای در جنوب شهر میرسد و در مقابل خانه ای قدیمی و کاه گِلی به انتظار مینشیند

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *