خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت چهار

رمان فرشته تاریکی/پارت چهار

ببین هانیا میدونم خیلی سخته ولی ازت یه خواهش دارم یه دوستی دارم به اسم سعید ،روان پزشکه ،دوست داری بریم پیشش ؟ من فقط میخوام کمکت کنم
خیلی سریع و جدی تو صورت کیارش لب میزند:
-چرا ؟
نمیتوانست جوابش را بدهد ابتدا باید حال درونی اش التیام می یافت و بعد کم کم قله ی قلبش را فتح میکرد
گفتن دوستت دارم را الان جایز نمیدید
شاید با گفتن این جمله دید دخترک نسبت به اوعوض میشد بهترین عملکرد این بود که به روح زخمی اش فرصت دهد وقتی از بهبودی اش اطمینان حاصل میکرد ان وقت از احساس پاکش بیان میکرد
برمیخیزد پشت به هانیا میگوید
-فکر کن از روی وظیفه انسانی ،ما باید همه به هم کمک کنیم هانیا ،اخه جز هم کی رو داریم؟
باعجله از اتاق خارج میشود وپشت در دمی عمیق میکشد و حجم زیادی ا هوا را وارد ریه هایش میکند و سری از روی تاسف برای خود تکان میدهد که نمیتوانست حقیقت را به زبان اورد ،بعضی وقت ها نگفتن حقیقت خود کمکه بزرگی ایست

سرمای سانفرانسیسکو بد جور تنش را به لرزه دراورده بود دستانش به طور ضرب دری پالتوی بلند کیارش که روی دوشش انداخته بود را جلوتر میشد وبیشتر دور خود میپیچد انگشتانش یخ بسته بود
پابه پای کیارش همقدم میشود
نزدیک ظهر بود ابتدا به هتل میروندو کیارش دواتاق مجزا برایشان میگیرد در سکوت تمام ناهار میخورند
نزدیک عصر دراتاقش به شدت کوبیده میشود با دستپاچگی خود را به در میرساند کیارش را در لباسی اسپرت میبیند درحالی که لبخند به لب داشت و لب میگشاید ومیگوید:
-بله امری دارین؟
-اِ هانیا تو که اماده نیستی !!
-ببخشید ؟!
-نکنه واسه دیدن اتاق های هتل سانفرانسیسکو تا اینجا اومدی بدو اماده شو دختر الان غروب افتاب رو از دست میدی
با خجالت رو میگیرد لپ هایش قرمز شد با گفتن الان میام سریع به سمت ساک کوچکش میرود لباسی پوشیده به تن میکند وموهای پریشانش را در کلاهی مخفی میکند با پوشیدن نیم پوت های قهوه ای اش که ست کلاهش بود سریع جلوی در حاضر میشود
کیارش بادیدن لباس پوشیده اش غرق در خوشی میشود ولی هیچ واکنشی نشان نمیدهد ولی چشمانش حال درونی اش را به نمایش میگذارند
باگفتن یک بریم خشک وخالی ،قبل از این که چشمانش بیشتر از حقایق را باز گو کند راه میافتد
به پل نرسیده در کنار پارک جنگلی بزرگی از تاکسی پیاده میشوند
-اینجا که پارکه ،اشتباه نیومدیم ؟
-صبر داشته باش عزیزم جای بدی نمیریم
ابتدا راه سنگ فرش شده را در سکوت طی میکنند و به قسمتی میرسند که کمی باید از روی سنگ های درشت بالا بروند جایی که میخواست فقط از بالای صخره ها قابل دیدن بود
کیارش به سرعت سنگ هارابالا میرود و وقتی صدای پایی پشت سرش نمیشنود برمیگردد وبا قیافه ی درمانده هانیا پایین صخره ها روبه رو میشود
باصدای بلند میپرسد
-چیشد چرا نمیای ؟!
-اخه چه جوری بیام من که …
-معذرت میخوام هانیا اصلا حواسم بهت نبود الان کمکت میکنم
راه رفته را باز میگردد و دستی به سمتش میگیرد
-دستمو بگیر بیا ،کمکت میکنم نیوفتی
دو دل بود دستش را تانزدیکی اش برد و اورد عاقبت انگشتان یخ زده اش با دستان پر حرارت کیارش جان میگیرد و تمام وجودش گر میگیرد با خجالت سر به گریبان میبرد
کیارش با احتیاط تا بالای صخره اورا هدایت میکند لحظه ی اخر پایش در گلی فرو میرود که نتیجه اش افتادن بر روی گِل های زمین میشود
صدای خنده های بلند کیارش سکوت جنگل را میشکند

گیج ومبهوت به چهره ی کیارش خیره میشود وقتی میبیند خنده های کیارش تمامی ندارد از خنده هایش خنده اش میگیرد به تقلید از کیارش او هم میخندد ،خنده ای عمیق از ته دلش که عجیب حالش را عوض میکند خیلی وقت بود این خنده ها را به لب هایش هدیه نداده بود
بعد مدتی که هر دو از خنده خسته میشوند اینبار او دست های گرم کیارش را میگیرد و میایستد
لباس های خوش فرمش قشنگ گِلی شده بود باصدای کیارش نگاهش را از لباس هایش میگیرد
-غصه نخور میریم لباس میگیریم
،بیخیال
-حالا بیا اینجا ببین چی میخوام نشونت بدم
چند قدم جلوتر میروند
ابتدا شوکه میشود باورش نمیشد انگار در وسط ان مه های پایین نقاشی ابرنگ ایستاده بود همان مه و همان پل وهمان غروب خورشیدِ پشت پل
دستش را از اسرارت دست کیارش ازاد میکند وجلوی دهانش میگیرد

هنوز از منظره ی مقابلش سیر نشده بود که صدای کیارش را نزدیک گوشش شنید
-هانیا غروب این افتاب رودیدی اما من….
خیره به چشمانش میشود و اینبار محکم تر میگوید:
اما من …هانیا من میخوام طلوع افتاب رو هم بهت نشون بدم
میخوام افتاب خوشبختی توی زندگیت طلوع کنه
دست چپش در دست راست و دست راستش در دست چپ هانیا قفل میشود ادامه میدهد
-هانیا بزار کمکت کنم البته باید خودتم بخوای .من حاضرم هر کاری لازم باشه واست انجام بدم فقط لطفا با من همکاری کن
سر افتاده اش را با دوانگشت بالا میاورد لحظه ای از شیطان غافل میشود بوسیدنش را در ذهن تجسم میکند اما لحظه ی اخر پشیمان شده وزیر لب استغفرالله میگوید و هانیا را دنبال خود میکشاند وهمزمان میگوید
-بدو بریم که هوا داره تاریک میشه ،توکه نمیخوای شب رو تو جنگل بمونیم ؟
در این یک هفته در سانفرانسیسکو از مناطق جاذبه بیشتری دیدن کردن ولباس میخریدن حتی با دیدن لباسی پسرانه پشت ویترین هیراد جلوی چشمانش میاید وکیارش بی توجه به او از فروشنده لباس را مناسب سایز سیاوش میگیرد
هر صبح طلوع خورشید را نشانش میداد و برایش از اینده ای که نیامده بود حرف میزد از اتفاق های خوب میگفت پس از بازگشت به ایران باز تفریحاتشان ادامه داشت سیاوش که از غیبت انها حسابی گله میکرد قول پارک و دوچرخه سواری داده بودن

احساس بهتری میکرد ،احساس میکرد هنوز هم کسانی هستن که مرد بودن را به ارث برده باشند نمونه بارز ان کیارش بود میفهمید که چگونه برای خوب شدنش دست و پا میزند واصلا میلی به فهمیدن ماجرا نداشت وفقط خوب شدنش را میخواست ،خنده هایش را میخواست ،خواب ارام شبانه اش را میخواست
خوش و سرحال لباس بلندی به رنگ فیروزه ای که تمامش از شکوفه های ریز بود به تن کرده بود
مو هایش که بلندی ان به کمرش میرسد را با حوصله شانه میزند و سپس انهارا جمع کرده با گیره ی کوچکی پشت سرش میبندد شالی به رنگ شکوفه های لباسش روی سر میاندازد هنگام خارج شدن سینه به سینه کیارش میشود از خجالت سرش میافتد که صدای بم کیارش را میشنود
-امروز بهتری ؟
-بله ؟!
-خب خیلی خوبه
سیاوش بدو بدو خود را در بغل هانیا میاندازد عجیب بهم وابسته شدن
سیاوش را مانند هیراد دوست داشت
صدای ظریف ودلنشینش را به گوش های انها میبخشد
-خاله هانیا میشه امروز بریم دوچرخه سواری ،هر چی به داداش میگم نمیاد بریم ،میشه شما بگین لطفا
-سیاوش الان وقتش نیست خاله هانیاتو اذیت نکن برو اتاقت ،من فعلا کار دارم به موقع میبرمت
-اِ خودتون که خوب میگردین اما به که میرسه میگین کار دارین تازه شما قول دادین !!
حالت قهر به خود میگیرد و دست به سینه رو به دیوار میایستد ،هانیا دلش برای این رفتار های کودکانه اش قنج میرود محکم در اغوشش میگیرد وکنار گوشش زمزمه میکند
-قربونت برم قهر نکن حتما کار داداشت مهمه ،یه روز دیگه میریم باشه ؟
با گفتن باشه ای بی توجه از کنارشان رد میشودکه توسط دست کیارش به اغوشش میافتد
-باشه بیا کوچولو حالا قهر نکن پارک هم میریم
در بغلش هورایی میکشد که هر دو از این رفتارش خنده شان میگیرد

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *