خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت پنج

رمان فرشته تاریکی/پارت پنج

چشمان درشتش پارک را از نظر میگذراند دستان ظریف وکوچک سیاوش را میگیرد و پشت کیارش قدم برمیدارند بعد از دوچرخه سواری مفصل هر سه خسته به گوشه ای پناه میبرند وروی نیمکت های سرد پارک مینشینند کیارش لحظه ای انهارا تنها گذاشته و برای خرید وسایل به مغازه ای که در وسط پارک قرار دارد میرود
با صدای سیاوش چشم از قامت کیارش میگیرد و رو به سیاوش میکند
-خاله هانیا ،میای بریم دستشویی ؟
-باشه عزیزم بزار داداشت بیاد باهم بریم من که این اطراف رو نمیشنایم
-ولی من میشناسم خاله ، خیلی باداداش اینجا میایم ،کارم فوریه خاله لطفا زودتر بریم
باتردید از جایش برمیخیزد لحظه ای سیاوش دستهایش را رها میکند و جلوتر میدود نامش را تند تند تکرار میکند ولی کوچکترین توجهی نمیکند
به قدم هایش سرعت میبخشد تا سیاوش را گم نکند درهمان حین سمت راست بدنش با شخصی محکم برخورد میکند چشمانش مرد گرگ صفت را تایید میکرد ولی دلش هنوز باور نمیکرد پلکی میزند تا شاید اگر تصویری که روی مردمک چشمش نقش بسته وهم وخیال باشد محو شود اما یک میلیمتری هم جابه جا نمیشود
بازویش اسیر دستان پرقدرت ناپدری اش میشود خون حاصل از سیلی که میخورد در دهانش پخش میشود
دستان ناپدری به قصد زدن سیلی دوم بالا میرود هنگام فرود امدن توسط دستان پرقدرت کیارش مهار میشود کیارش که از دور شاهد ماجرا بود مشتی زیر چشمانش میگذارد میغرد
-تو به چه حقی دست روی این دختر بلند کردی ؟هااان؟
گلاویز میشوند صورت مقابل صورت
چشم توی چشم ،سینه جلوی سینه
این تصویر برای دخترک چقدر تضاد به همراه داشت
تصویری که در ان مرد ونامرد ، انسان و پست فطرت ، زیبا وزشت همه ی این تضاد ها درمقابل هم قرار گرفته بودند
یقیه کیارش را رها کرده
وفریاد میزند
-این دختر واسه زنمه ،اختیاردارشم
به هیچ کسم ربطی نداره
این دختره ی بی ابرو وهرزه از خونه فرار کرده
انگشت اشاره به سمتش میگیردو با حرص میگوید
-میکشمت دختره ی چشم سفید میکشمت
از شنیدن سخنان این مرد رذل دردی که از قلبش متصاعد میشود سراسر وجودش را میگیرد

به سمتش هجوم میبرد وبا تمام وجود فریاد میزند
-هرزه تویی ،تویی که پا به حریمم گذاشتی پست فطرت رذل ،کثیف تر از تو هم هست؟ یه ادم چقدر میتونه این همه پستی رو یه جا توی خودش جمع کنه؟
کیارش با شنیدن این حرف هایش که تازه از ماجرا پی برده بود با بیشترین حالت عصبی به طرفش حمله ور میشود مشت دوم را میزند
-پست فطرت عوضی خودم میکشمت کثافت ،چه جور تونستی
دعوایشان شدت میابد طولی نمیکشد که صورت هر دو زخمی وخونی میشود
از دیدن کیارش دران وضع خود را به اومیرساند و لباسش را میگیرد وهم زمان که اشک میریزد و میگوید
-کیارش ولش کن تو رو خدا بس کنید
طاقت اشک های دخترک را نمیاورد با حرصش ناپدری را به عقب پرتاب میکند که بازمین برخورد میکند و سریع دخترک را در اغوش میکشد اشک هایش را پاک میکند وزمزمه میکند
-هانیا تموم شد ، تموم شد ناراحت نباش عزیزم بد تقاص میده قول میدم
-نه کیارش من نمیخوام اتفاقی برات بیوفته تورو خدا بیا بریم
باصدای گرگ کثیف هر دو به سمتش برمیگردند
-اون دختر با من میاد ،راه بیوفت دختره ی بی همه چیز
-فکرشم نکن ،بیچارت میکنم عوضی ،به خاک سیاه میشونمت
با پوزخندی زشت کنج لبش دست هانیا را میکشد ومیگوید
-این دختر با من میاد فهمیدی من ناپدریشم ،اختیار دارشم فهمیدی
-نه تونفهمیدی هانیا زنمه ،شنیدی زنه منه ،حالا من اختیاردارشم
یکه خورده نگاهش میکند

-چی ؟!! تو چیکار کردی دختره ی بی چشم رو
رو به کیارش میگوید
-کدوم محضری بی اجازه این دختر رو به عقدت دراورده که برم گل بگیرمش
-زن صیغه ایمه ؟
-چی؟؟ صیغه ،با بهت به چهره ی غرق در اشک هانیا خیره میشود و میغرد
-چی ؟کارت به جایی رسیده که صیغه این واون میشی؟ خودم ادمت میکنم دختره ی عوضی
-راستی یه سورپرایزم واست دارم اقای ناپدری ،من یه وکیلم ،خودم وکالت هانیا رو به عهده میگیرم پدرتو درمیارم عوضی تقاص کاری که کردی رو بد باید پس بدی !!
-برو شازده هیچ کس به توهمات یه زن صیغه ای توجهی نمیکنه ،هه
برو هر کاری دلت میخواد بکن
لباسش را میتکاند و هنگام رد شدن از کنار هانیا کنارش زمزمه میکند
-دیگه دور و برم نبینمت دختره خیره سر اگه بخوای دردسر واسم درست کنی خودت بهتر میدونی مادرت پیش منه کاری میکنم از دنیا سیر بشی ،از ماگفتن بود
راهشو میگیرد ومیرود
نمیداند چه به روز این دختر وپسر میاورد
زانوهایش خم میشود و روی زمین مینشیند وزار میزند نگاه مستاصل کیارش را میبیند انگار هرچه رشته بود پنبه شده

توان ایستادن نداشت صورتش را مقابل اسمان میگیرد خیره به رنگ ابی ارامش بخش اسمان میشود و فریاد میزند
-خدایا اخه منو میبینی ،منو نگاه کن ،بندتو ،خدایا اخه منم بندتم چرا؟
چرا اینجوری میشه؟
چه خطایی کردم که مجازاتش این بود ؟دیگه نمیتونم،دیگه نمیکشم ،طاقتم تموم شده خدا میشنوی ؟
کیارش وقتی این رفتارهای دخترک را میبیند صبرش تمام میشود مقابلش زانو میزند ودست هایش را میگیرد وخیلی ارام میگوید
-هانیا ،این کارو باخودت نکن لطفا
اشک چشمانش امانش نمیدهند
-کیارش سخته ،خیلی سخت
وقتی از پرتگاهی پرتاپ میشی ،فقط پرتابت رو میبینند اما از اون بالا زمین خوردنتو نمیبینند ، بازمین یکی شدنت را نمیبینند ،شکستن وخورد شدنت را نمیبینند ،جوری زمین میخوری ،جوری زخم برمیداری که توان بلند شدن نداری خیلی سخته
تو مردونگی رو در حقم تموم کردی
ذره ذره وجودم شکسته ،با این که شکستن وداغون شدنم رو میبینی باز انتظار داری سرپا باشم و خیلی معمولی باشم اخه من چجوری میتونم ؟
-اره ازت انتظار دارم سرپا باشی میفهمی؟ چون تو خیلی قوی هستی هانیا خیلی اراده محکمی داری
ازت میخوام سرپا باشی چون تو لیاقت خوشبختی رو داری ،
لیاقت خوب شدن رو داری

دستان سرد وظریفش را در دستان بزرگ خود پنهان میکند صدای سیاوش از پشت صندلی پارک به گوششان میرسد از او غافل شده بودن و پسرک کوچک بادیدن انها در ان وضعیت ترسیده وبه پشت صندلی پناه برده بود
سیاوش را نیز در بغل خود جای میدهد وهنگام حرکت متوجه کشیده شدن دست هانیا از دستش میشود اما اصراری به گرفتن دوباره ی دستانش نمیکند
پس از پیاده کردن سیاوش وتحویل دادنش به منیژه خانم ماشین را به حرکت درمیاورد
طولی نمیکشد که مقابل ساختمانی بزرگ و شیک با نمایی گرانولیت نگه میدارد اول خود پیاده شده سپس هانیا پشت سرش پایین میاید با سری افتاده میگوید
-ببخشید اقا کیارش اینجا کجاست ؟
-دنبالم بیا خودت متوجه میشی ؟
در کنار واحد دومی میایستدو کلید هایش را درمیاورد لحظه ای ترس و تردید رفیق هم میشوند وبر فکر دخترک قالب میشوند اما با داخل شدن کیارش به درون واحد ،تابلویی که روی دیوار نصب شده بود خودنمایی میکند (دفتر اقای کیارش مهرجو ،وکیل )
هزار بار به خاطر قضاوت عجولانه اش به خود لعنت میفرستد و داخل دفتر میشود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *