خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت هفت

رمان فرشته تاریکی/پارت هفت

باصدای بلند مادرش ،هیراد بیرون از خانه میپرد وبادیدن هانیا به سرعت خود را دراغوشش رها میکند درحالی که ابجی ابجی میگوید لحظه ای چشمان قرمز خواهرش را میبیند و با لحن کودکانه ی خود میگوید
-عه ابجی گریه کردی؟
-نه عزیزم
-ابجی کجا بودی ؟دلم واست تنگ شده بود
چرا تنهامون گذاشتی ؟
مگه تو دوستم نداشتی ؟
راستی بابا میگفت تو دیگه نمیای ، من خیلی گریه کردم ابجی
گفت که تو ادم بدی شدی ؟
ولی من میدونم که ابجیم هیچ وقت بد نمیشه چون یه فرشتست
فرشته هاکه بد نمیشن ابجی ،میشن؟
جوابی برای سوال هایش نداشت
پاهایش دیگر توان نگه داشتن وزنش را نداشت پاهایش میلرزیدند زبانش بند امده بود ،نمیتوانست باور کند
،این همان مادر دلسوزش بود ؟
چی عوض شده بود؟
سرگیجه داشت ،چشم هایش سیاهی میرفت مادرش بابی رحمی سعی میکرد هیراد را از اغوشش بیرون بکشد و همزمان میگفت
-بیا هیراد ،پاشو بریم خونه ،تو دیگه خواهر نداری

– اما مامان اون ابجی منه ؟
صدای هق هق خواهر و برادر در کوچه میپیچید
کیارش فقط نظاره گر بود به هیچ وجه قصد دخالت نداشت اما با هر قطره اشکی که از چشمان دلبرش میچکید انگار دنیا روی سرش خراب میشد
تاب نمیاورد واز ماشین پیاده میشود وهم زمان نامش را تکرار میکند
-هانیا… هانیا
هر سه به سمت کیارش برمیگردند
و مادرش زودتر به نطق میاید
-دیگه یقیق کردم که تو یه دختره ی عوضی هستی ،برو دیگه نبینمت
با درماندگی ناله میکند
-مامان!! مامان اشتباه میکنی !
چرا حرفامو باور نمیکنی ؟
-چون الان بهم ثابت شد برو دیگه این طرفا نبینمت!
اینبار صدای بم کیارش در چند قدمیشان بلند میشود
-ببین خانم،شما اشتباه میکنید من…
-تودیگه هیچی نگو از اون ماشین وریخت وقیافت معلومه چیکاره ای ،این دختره من ساده واحمقه که گول حرفای تورو خورده !
-یعنی چی خانم حرف دهنتون رو بفهمین شما به جای اینکه حرف دخترتون رو باور کنید حرفای اون عوضی رو باور کردین؟
این دیگه چه جورشه ؟
مادرش نگاهی به هردو انها میاندازد و سپس دست های هیراد را میگیرد وبه سرعت داخل خانه میشود ومحکم در را میکوبد

دستش را به دیواری بند میکند حالت تهویی عجیب گریبانگیرش شده خم میشود ومحتوای معده اش را در گوشه ای تخلیه میکند به کمک کیارش بلند میشود ودست های کیارش را تکیه گاهش میکند و بیشتر وزنش را در دستان کیارش میاندازد
چند قدمی تا ماشین برمیدارد باز به طرف خانه شان برمیگردد خیره به در کوچک اب رنگشان میشودو باز اشک هایش سرازیر میشوند
کیارش دستانش را میکشد وهمزمان میگوید
-بیا هانیا ،دنبالم بیا
ناراحت نباش برای کسانی که قدرتو وارزش تو نمیدونن
یه لحظه برمیگردد وخیره به چشمان خیس دخترک لب میزند
-دیگه نمیزارم کسی اذیتت کنه هانیا
هیچ کس!
هیچ کس حق نداره ناراحتت کنه !وگرنه بامن طرفه
خیلی سفت ومحکم در اغوشش میگیرد
انگار دخترک بی پناه هم دنبال فرصتی بود تا در بغلش بخیزد
تنها چیزی که میخواست ارامش بود انگار در اغوش کیارش هوای تازه بود
خیلی عمیق نفس میکشید وعطر تلخ کیارش را همراه هوا وارد مجرای تنفسی اش میکند
انگار زمان قصد حرکت نداشت وفقط ایستاده بود
ای خدا این لحظه تمام نشود
باید تصویری میشد تا قاب گرفت
وجودش سراسر نیازوخواستن ارامش بود ارامشی که مدتیست تنهایش گذاشته است
الان ذره ذره ازان ارامش را میچشید از وجود کیارش ،از هوا وعطر کیارش ،از اغوش و حمایت های کیارش

مرزی جز لباس های تنشان نبود
بیشتر وبیشتر به سینه اش فشرده میشد و اشک های صورتش حتی لباس کیارش را هم خیس کرده بود
قصد جدا شدن از اغوشش نداشت و بی توجه به نگاه های خیره و نوچ نوچ های زیر لبی همسایه ها که از کنارشان عبور میکردن هم چنان سر بر سینه ی کیارش گذاشته بود
دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود
دیگر کسی را نمیشناخت ،کسی برایش مهم نبود
کم کم به طرف ماشین حرکت میکنند
مسیر تا خانه در تمام سکوت طی میشود
کیارش هنوز دودل بود که چگونه ماجرای دادگاه و پزشک قانونی رو برایش مطرح کند
میخواست لب باز کند و از شکایتشان بگوید اما وقتی جسم بی جان دخترک را که جنین وار در گوشه ی صندلی جمع شده بود را میبیند منصرف میشود وبه زمان دیگری موکول میکند
شب همانطور در سکوت تمام میگذرد
با صدای تقه ای که به در میخورد از خواب میپرد
کیارش با اجازه ی ورود هانیا به اتاقش قدم تیز میکند
ابتدا خونسردی خود را حفظ میکند و سپس رو به هانیا میگوید
-امروز از اول صبح سیاوش ….
-سیاوش چی؟!
-نمیخوام بترسی هانیا ،اما … اما سیاوش پیداش نیست
-چی؟!!
کلافه دستی به موهایش میکشد و رو به هانیا ادامه میدهد
-امروز صبح برده بودمش مهد اما الان بهم زنگ زدن و گفتن که نیست
با صدای زنگ گوشی اش ،چشم از هانیا میگیرد و خیره به شماره ی ناشناسی که روی صفحه افتاده بود میشود
سریع تماس را وصل میکند
صدای ناهنجار مردی درون گوشی میپیچد
-اقای کیارش مهرجو ؟!
-بله …بله خودم هستم
بفرمایین ؟شما؟!
-اگه داداش کوچولوتو میخوای باید تو کله ی اون دختره فرو کنی که شکایتشو پس بگیره وگرنه تضمینی نمیدم که بلایی سرش نیاد
چهره اش سرخ میشود چشمانش گرد میشود ودر کثری از ثانیه خون در چشمانش میدود برمیگردد ومشتی محکم به دیوار میزند و با صدای بلندی فریاد میزند
-عوضی، پس فطرت اون رئیستو که فعلا تو هلوف دونی کردم
کاری میکنم که همتون مثل سگ پشیمون بشین
-ببین بچه سوسول ،اق وکیل ،این بار اخر دارم میگم دارم باهات اتمام حجت میکنم اگه اون دختره ی زبون نفهم شکایتشو پس نگیره دیگه روی این بچه رو هم نمیبینی، شنیدی ؟

با صدای بوق ازاد در گوشی ،خشمش برافروخته تر میشود ،نمیتوانست عصبانیتش را مهار کند گوشی را با تمام زورش به دیوار روبه رو پرتاب میکند و تکه های ان به زمین میریزند
تمام فکر وحواسش محور برادر کوچک میچرخد و اصلا توجهی به دختری که در گوشه ای از زمین نشسته و از ترس به خود میلرزد نداشت ،لحظه ای چشمانش به او میافتد و دستی به صورتش میکشد و مقابلش زانو میزند دیگر برایش یک دختر معمولی نبود ،تمامش شده بود
با تن صدایی ارام که کمی هم لرزه داشت لب میزند
-هانیا … معذرت میخوام
من …. من نمیخواستم ،ناراحتت کنم
متاسفم !
سیاوش فقط منو داره!
اون یه بچست الان خدا میدونه که چقدر ترسیده
سرش را از زانو هایش برمیدارد وخیره به چشمان کهربایی کیارش میگوید
-همش تقصیره منه !
من خیلی بد بختم کیارش خیلی
خدا لعنتم کنه که هیچ خیری ندارم !

اشک هایش سرازیر میشود ،چشمان قهوه ای تیره اش بارونی میشود
به سیاوش وابستگی داشت ،اورا جای هیرادش گذاشته بود و دوستش داشت
از فکر این که اسیبی به او برسد عذاب وجدان گرفته بود خود را باعث ان میدید از جایش برمیخیزد وبه سرعت به سمت کمد لباس هایش میرود هول هولکی مانتویی به تن کرده ،قصد رفتن میکند که کیارش مانعش میشود و صدای بم مردانه اش در سکوت اتاق میپیچد
-کجا ؟!!
– میخوام شکایتمو پس بگیرم !
-چیی؟!
-همین که شنیدی !نمیتونم به خاطر خودم از سیاوش بگذرم ،اونا خطرناکن از این که بلایی سر سیاوش بیاید افکارش درهم میریزد اگر اتفاقی برایش میافتاد به طور حتم خود را نمیبخشید گوشه ی کت کیارش را میگیرد و با درماندگی ناله میکند
-اگه اتفاقی واسه سیاوش بیفته دیگه نمیتونم تحمل کنم کیارش
تو هیچ وقت بهم بدی نکردی ، همیشه باهام خوب بودی وفقط خوبی دیدم ازت ،بزار یک بارم من خوبی کنم ،بزار سیاوش و صحیح وسالم برگردونیم
اونو مثل هیراد دوستش دارم میفهمی؟!مثل هیراد ،جای داداش کوچولوم گذاشته بودمش
-اما این راهش نیست هانیا ؟!
توبخوای هم من نمیزارم ،اون کثافت باید به جزای کارش برسه
نمیتونم از کاری که باهات کرده بگذرم میفهمی؟!!
سیاوش رو خودم پیداش میکنم غصه نخور باشه ؟!
-چه جوری ؟!چه جوری پیداش میکنی ؟هاان!

خودش هم نمیدانست برادرش را از زیر سقف کدام بی پدر و مادری پیدا کند
بین دوراهی سختی قرار گرفته بود
از طرفی برادرش سیاوش جلوی چشمانش بود و از طرفی دختر مورد علاقه اش بود که نمیتوانست ظلمی که در حقش شده را ندید بگیرد
درمانده بود ودنبال چاره میگشت
قلبش تیر میکشید کدام راه را انتخاب میکرد ؟
کلافه دستی به ته ریشش میکشد و پشت به دخترک به در خیره میشود
با خود میاندیشد که حتما راهی باید باشد
تصمیمش را با گفتن اینکه تو هیچ جا نمیری میگیرد
توی دادگاه همه حاضر بودن بند کیف در دستانش به رقص در امده بود
استرس داشت شانه به شانه کیارش ایستاده بود کنارش احساس قدرت میکرد چرا که کیارش همه جوره مرد بودنش را به او اثبات کرده بود
تا اینکه چهره ی کریه هومن (ناپدری) در سالن ظاهر شد
دست بند به دست همراه سربازی نزدیک تر میشد
وقتی به چند قدمی کیارش و هانیا میرسد پوزخند زشتی تحویلشان میدهد و سرش را نزدیک تر میبرد و با لحنی پر از نفرت ومشمئز کننده خیلی ارام لب میزند
-کارخودتو کردی دختره نکبت
ولی پیشنهاد میکنم قبل اینکه پا تو توی اون سالن بزاری یه نگاه به گوشی جدید اقا وکیلت بندازی ،به نفعته ،از ما گفتن بود
بانگاه کیارش فاصله ی خود را از هانیا بیشتر میکند و با چشم وابرو به گوشی توی دست کیارش اشاره میکند
گوشی کیارش را میگیرد و با دیدن عکسی از سیاوش با صورتی خونی تاب نمیاورد
به دیوار چنگ میزند،راه گلویش بسته میشود تقلای ذره ای نفس میکند
کیارش که گرم صحبت با وکیل دیگری بود متوجه حالش میشود دستان یخ زده اش را میگیرد

 

نویسنده مریم مداری

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *