خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت نوزده

رمان فرشته تاریکی/پارت نوزده

صدای پدرش و کیارش اوج گرفته بود از فرط گریه واشک سردرد بدی در پیشانی اش افتاده بود هق هقش بلند میشود صدای فریاد های پدرش و کیارش به گوشش میرسد توان بلند شدن نداشت
از پدرش میترسید
با بسته شدن در صدایشان قطع میشود و باصدای کیارش سرش را بالا میگیرد
وخیره به چشمانش میشود
-پاشو قربونت برم ،چرا اینجا نشستی ؟!پاشو پاشو عزیزم مریض میشی رو کاشی سرد نشستی
با کمکش بلند میشود و وارد اتاق میشود باصدای گرفته ای لب میزند
-کیارش ؟!
-جانم!
-بابا….
-هیچی نمیشه نترس ،باید بریم کلانتری بابات از من شکایت کرده
-شکایت؟!
-اره فکر میکنه به زور اوردمت یعنی دزدیدمت!
-الان چی میشه کیارش بابام منو میبره؟!
از نگرانی و دلشوره ی دخترک مطلع میشود فاصله اش را از کمد تا دخترک تمام میکند وبا همان نیم تنه برهنه اش دخترک را دراغوش میکشد و سرش را به سینه اش میچسباند و زمزمه میکند
-کسی نمیتونه تورو ازم بگیره دلبری !
یعنی نمیزارم، همیشه جات اینجاست نگاه کن
یعنی تو بغلم
-الان چی میشه کیارش ؟!
-فعلا که باید بریم کلانتری حاضر شو با من بیا
با رفتن کیارش به سرعت لباسش را با یک مانتو و شلوار ساده عوض میکند
ودنبالش راه میافتد
چهره ی سرخ شده ی پدرش لحظه ای از مقابل چشمانش نمیرود
از اینکه کیارش را از دست بدهد واهمه داشت و ترس بزرگی در دلش میافتد
در سکوت تمام به شیشه ماشین تکیه میکند و خیره به خیابان میشود که باصدای کیارش به خود میاید
-به چی فکر میکنی عزیزم !
-بابام
-کاری نمیکنه نگران نباش
اوهومی میگوید وباز به بیرون خیره میشود هنگام پرواز افکارش باقرار گرفتن دستان گرم کیارش روی دستان یخ زده اش از جا میپرد وبه طرفش میچرخد که همزمان صدای خش دارش را میشنود
-اینقدر نگران نباش من خودم درستش میکنم تو غمت نباش دلبر کوچولو
فوقش میگم صیغمی ،زنمی حرفیه!
-اما مدرکی نداریم که..
-فکر اونجاشم کردم مهرداد داره واسمون صیغه نامه میاره بهش زنگ زدم تو راهه

از حرفای کیارش کمی از استرسش کاهش میابد ولی همچنان از اتفاقاتی که قرار بود رخ دهد میترسید
درکلانتری به چهره ی سرخ شده ی پدرش خیره میشود که با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود از ترس پشت کیارش پناه میگیرد و گوشه ی شال ابی رنگش را به بازی میگیرد که ناگهان پدرش به سمتش هجوم میاورد که توسط دستان کیارش متوقف میشود صدای بلندش سکوت سالن رو بر هم میزند
-دختره ی عوضی !!! حالا زرنگ شدی مثلا اره؟!!
با این پسره فرار میکنی واسه من ؟!
حالا منو قال میزاری تو محضر ؟!
عه عه عه فکر ابروی منو نکردی تو در و همسایه دختره ی عوضی !
چشمان پراز اشکش را به زمین دوخته بود و فقط صدای دعوای بین پدرش وکیارش را میشنید
با رسیدن مهرداد و دادن صیغه نامه به کلانتری ازاد میشوند
همچنان که دست در دست هم قصد خروج از کلانتری را داشتند دستهای دخترک کشیده میشود به دنبال ان کیارش نیز متوقف میشود وخیره به پدری میشود که خشم و حرص بر او مسلط شده بود با سیلی که به صورت دخترک میخورد از کوره درمیرود وبه سمتش یورش میبرد و فریاد میزند
-دیگه هیچوقت ،هیچوقت دست روی زنه من بلند نمیکنی فهمیدی ؟!
-اون دختره ی بی ابرو یه خانواده رو به لجن کشونده
خیره به چشمان خیس دخترک بلندتر فریاد میزند
-دیگه دختری ندارم شنیدی با انتخاب خودت پدرتو از دست دادی حالا برو!
با سکسه لب میزند
-با با ..بابا…!!
-بابا و زهر مار برو رد کارت دیگه بابا بابا نکنیا!
با اشاره ی کیارش به سمت ماشین میدود و تن وروح خسته اش را روی صندلی رها میکند
با رفتن هانیا پدرش چنگ میزند و بازوی کیارش را میفشارد واز بین دندان های قفل شده اش میغرد
-چیزایی که به دخترم گفتمو فراموش کن!
الان دارم میرم ولی اگه بفهمم فقط بفهمم ناراحتش کردی تاوانشو بد میدی
شنیدی ؟!
به خاطر هانیا کوتاه اومدم فکر نکنی دخترم بی کسو کار هرغلطی خواستی بکنی خوب گوشاتو باز کن اون دخترمه از خونووجودمه واگه دلشو بشکنی دنیارو روی سرت خراب میکنم فهمیدی ؟

با جرعت ومحکم لب باز میکند و زمزمه میکند
-خیالت تخت ،من مثل تو رهاش نمیکنم
هانیا رو با تموم وجودم میخوامش، کاری میکنم معنای زندگی رو بفهمه
کاری که شما ها هیچ وقت نتونستین واسش کنین
پدر دخترک را با پوزخند روی لبهایش در سالن رها میکند و به سمت دختری که اشفته بود حرکت میکند
با نشستن کنار دخترک ودیدن گریه هایش تاب نمیاورد موهای کوتاهش که لجوجانه روی صورتش ریخته بود و دیدن چهره اش را مشکل کرده بود کنار میزند وپشت گوش هایش میگذارد وبا گذاشتن دستش زیر چانه اش وادار به چرخاندن سرش میکند
خیره به چشمان درشت و قرمزش لب میزند
-اینقدر گریه نکن عزیزم ،خوشگلیه دختر به چشماشه گریه نکن!
با انگشت شست اشک های جمع شده در حفره ی زیر چشمش را پاک میکند
و ماشین را به حرکت درمیاورد
از هق هق دخترک که در فضای ماشین میپیچید کلافه میشود و ماشین را کنار اتوبان متوقف میسازد و پیاده میشود
نفس عمیقی میکشد و هوای تازه را وارد ریه هایش میکند وباز ارام نمیشود به سمت ماشین حرکت میکند و دخترک را بیرون میکشد وروبه رویش میایستد وبلند فریاد میزند
-دیونه نکن منو بهت میگم بسته یعنی بس کن
این قدر باگریه هات روی اعصاب من نرو هانیا
وقتی به چهره ی معصومانه ی دخترک زل میزند دلش ضعف میرود به اغوشش میکشد و کنار گوشش زمزمه میکند
-اینقدر خودتو و بامنو عذاب نده هانیا
نگران نباش ،بزار یکم بگذره خودم یه راهی پیدا میکنم با پدرت اشتی کنی خوبه؟!
هنوز از فکرهای منفی که در ذهن دخترک جولان میداد خبر نداشت وتنها دلیل حال خرابش را به پدرش نسبت میداد درحالی که بیشتر ترس دخترک از دست دادن کیارش بود
از اینده ای که کیارش هم اورا تنها بگذارد وباز در کوچه های بی کسی بیافتد

سرش را برای تایید حرفای کیارش بالا وپایین میکند از اغوشش جدا میشود وبا گفتن دیگه بریم سوار ماشین میشود
تمامش شده بود ترس از اینده و نگرانی و دلشوره
چقدر به وجود یک مادر احتیاج داشت مادری که با بی رحمی طردش کرد و حرفایش را نشنید
با رسیدن به ویلا وپارک شدن ماشین در حیاط سیاوش به سرعت خود را در اغوشش میاندازد وشروع به شکایت وگله میکند
-خاله کجایی تو؟!
من دلم واست یه کوچولو شده بود !
تودلت واسم تنگ نشده بود؟!
از بلبل زبانی سیاوش لبخند به لبهایش مینشیند و با خنده لب میزند
-چرا عزیزم مگه میشه تنگ نشده
تو نفس خاله شدی عزیزم
-دروغگو!
اینبار کیارش برادرش را مخاطب قرار میدهد
-عه سیاوش این چه حرفیه خاله هانیا یه مدت کار داشت نمیتونست بیاد پیشت
ازش معذرت خواهی کن زود باش
-خب من دلم واسش تنگ شده بود هرچی از خاله منیژه هم میپرسیدم نمیدونست
-خب حالا که اوردمش اینقدر اذیتش نکن
خاله خستست بزار بره استراحت کنه
-اره خاله؟! توخسته ای ؟!
-نه عزیزم فقط یکم بی حوصله ام !!

هر سه وارد ویلا میشوند با چشمانش نگاهی به کل خانه میاندازد انگار اپارتمان کوچک وسط شهر بیشتر به دلش میچسبید تا این ویلای بزرگ وتجملاتی با کیارش پله هارا طی میکند هنگام باز کردن در اتاقش صداهای خدمتکارهارا میشنوند
-اره دختره عجب شانسی داره والا!
-حالا امارشو داری؟!
-اینجور که شنیدم دختر فراریه بدجور اقارو تور کرده !
-حالا تحفه ای هست ؟!
-یه بار دیدمش نه بابا همچین مالی هم نیست ! ولی خوش شانسه طرف
-اره بابا بدبخت ماییم که اقا گفته اتاقشو مرتب ….
کیارش با ضرب دراتاق را باز میکند که حرفشان قطع میشود
با چهره ی برزخی خیره به دوخدمتکار درحال غیبت میشود نزدیک تر میشود وبا صدای بلندی سرشان فریاد میزند
-شما ها اینجا داشتین چه غلطی میکردین ؟هااان؟!
باشمام؟!
نمک نشناس های بی همه چیز
اینجا کار میکنین یا غیبت وبدگویی هاان؟!
دخترک بیشتر ازاین نمیتوانست بهم ریختگی اش را تحمل کند خودرا به اومیرساند ودستانش را روی سینه ی بزرگش قرار میدهد ولب میزند
-اروم باش عزیزم اروم باش
-نه اخه اینا اینجا پول میگیرن کار کنن یا فوضولی ؟!
-اشتباه کردن ببخششون !
-غلط اضافی کردن من به ادم های نفهم دوزار پولم نمیدم
انگشت اشاره اش را به طرفشان میگیرد وفریاد میزند
-از جلوی چشمام گمشید بیرون تا تکلیفتون رو بعدا مشخص کنم
گمشید

خدمتکارا با ترس ولرز به سرعت بیرون میروند
وکیارش گوشه ی تخت مینشیند و دست هایش را روی شقیقه های نبض گرفته اش میگذارد
دخترک از پارچ اب کنار تخت برایش میریزد و لیوان را مقابلش میگیرد ولب میزند
-بیا یکم اب بخور بیخیال باش اشکالی نداره کیارش
اینقدر خودتو اذیت نکن
نگاهی به لیوان در دست دخترک میکندو سپس نگاهش به صورتش کشیده میشود وبالبخند کم جانی زمزمه میکند
-راست میگی بیخیال بیا اینجا ببینم کوچولو
دست هایش را میگیرد و وادار به نشستن روی پاهایش میکند
دخترک به چشمان کهربایی خوش رنگش زل میزند با گذاشتن لیوان اب پایین تخت دستانش را دور گردنش قفل میکند
خیره مردی میشود که عاشقانه به او دل بسته بود
با اولین بوسه ی کیارش از گردنش تمام بدنش در کوره حرارت میافتد
با یک حرکت کیارش روی تخت میافتد

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

2 دیدگاه

  1. چرا رمان آقای مهربون و خانم … رو نمیذارید؟؟ پاسخگو هم نیستید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *