خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در دستش مشت میکند و به راهش ادامه میدهد به نفس نفس میافتد اما به سختی وسایل سنگین را حمل میکند با حلقه شدن دستی دور مچ دستش چیزی درونش فرو میریزد و میلرزد عرق سردی بر کل تنش مینشیند که باصدای کیارش نفس عمیقی میکشد
-تو اینجا چیکار میکنی ؟!هان
-خودت اینجا چیکار داری ؟! مثلا اینجا محل ماست
-بهت گفتم اینجا چیکار داری هانیا؟!
-اه کیارش این چه وضعشه خب دستامو ببین اومدم خرید کنم دیگه
-کسی نبود که تو اومدی وسایل بخری ؟!
نگاهش به فروشنده هایی که به انها خیره شده بودن میافتد و زیر لب میگوید
-کیارش همه دارن نگامون میکنن بسته بزار برو!
-تازه اومدم ،کجا برم؟!
-ای وای کیارش ابرومو بردی ،تو این محل همه بابامو میشناسن تو رو جون هر کی که عزیزه برات بزار برو
وبابامو به جونم ننداز!
-باشه ولی حرفایی دارم که باید بهت بگم بعدش میرم
-باشه اینجا که نمیشه
وسایل را از دستش میگیرد وهم زمان لب میزند
-منم میدونم اینجا نمیشه پس راه بیوفت
با فاصله از دخترک دنبالش میرود که کسی شک نکند ولی از طرز لباس پوشیدنش پیداست که مال این محل نیست

وسایل را جلوی درشان میگذارد وبه دیوار تکیه میدهد
خیره به دختری میشود که تمامش شده بود با چادری که به تازگی سرش میکرد دیوانه ترش کرده بود با صدای دلنشینش به خودش میاید
-خب کیارش کارتو بگو و زود برو تا کسی نیومده
-اینجا که نمیشه بریم تو حرف بزنیم
-نه کیارش میترسم یه وقت بابام بیاد توی خونه نه
-پس بیا بریم تو ماشین !
چشمش را بین کوچه و کیارش میچرخاند وبا دودلی لب میزند
-باشه ولی خیلی زود برگردیم
-باشه کوچولو ،باشه عزیزم
سوار ماشین که میشوند ،ماشین با تمام سرعت از جایش کنده میشود
به سرعت در اتوبان حرکت میکنند
با تکیه به صندلی چشمانش را بسته بود و زیر لب ذکر میگفت
از حرکات هانیا به خنده می افتد اهنگ ملایمی را میگذارد و سرعتش را پایین میاور و میگوید
-باز کن
-چیکار کنم؟!
-باز کن اون چشاتو ، اون دنیارو بازش کن میگم
-باز نمیکنم کیارش میترسم خیلی بد میری
-بابا سرعتمو پایین اوردم بازش کن
نوچی میکند و زیر خنده میزند
-عه اینجوریه باشه!
کنار اتوبان ترمز میکند و ماشین را خاموش میکند به طرفش میچرخد و لب میزند
-خب که چشاتو باز نمیکنی نه؟!
-نه !!!
در یک لحظه لب هایش را روی لب های داغ دخترک میگذارد که چشمان بسته اش به سرعت گرد میشود
حس خوبی در بدن هر دو به جریان میافتد ضربان قلب دخترک را به صراحت میشنود قصد عقب نشینی نداشت و همچنان سفت لب هایش را روی لب های دخترک نگه داشته بود
با تقلاهای هانیاکنار میکشد وبا خنده لب میزند
-دیدی چشماتو باز میکنی!
-خیلی بدی کیارش چرا اینکارو کردی ؟!
-چون که اون چشمات دنیامه و تو دنیامو ازم گرفته بودی حالا دنیام برگشتن ببین

به طرف شیشه میچرخد وخنده اش را با گاز گرفتن لپ هایش مهار میکند و میگوید
-اصلا واسه چی منو اوردی اینجا ؟!
من که گفتم زیاد نمیتونم بمونم بیرون!
حالا حرفتو بگو و زودتر برگردیم
-میخوام بیام خواستگاریت؟!
-چی خواستگاری؟!
-اره خیلی شیک و سنتی !اونوقت بابات میزاره و تو هم زنم میشی
-دروغ میگی ؟!
-دروغم چیه عزیزم خواستگاری که جرم نیست
-چه جوری میخوای به بابام بگی ؟!
-میرم سرکارش اونجا میگم
-کیارش !!
-جان کیارش
-اگه نزاره ؟!
-من فدات بشم تو غصه نخور چرا نزاره اخه حتما میشه یکمی مثبت فکرکن
گوشی را به طرفش میگیرد و میگوید
-بگیر گوشیتم نبرده بودی بمونه کنارت شاید کارت داشتم
-اما من به بابام بگم از کجا اوردمش اخه کیارش !نوچ نمیخوام ،پیش خودت بمونه
-قرار نیست بابات بدونه
رو سایلنت بزار و وقت هایی که بابات خونه نیست بحرفیم
-با تردید دست هایش را دراز میکند و گوشی را میگیرد و اهسته زمزمه میکند
-مرسی ،میشه حالا برگردیم ؟!
-نه ؟!
-ای وای چرا؟!
-چون هنو از دیدنت سیر نشدم
لپ هایش سرخ میشود و سرش را پایین میاندازد ،با دستش گوشه ی روسری بلندش را میگیرد و دور انگشتان میپیچد
کیارش با دیدن این خجالت و شرم او ذوق میکند و دلش غنج میرود هیچ میلی به بردنش نداشت ولی راه دیگری هم نبود
سویچ ماشین را میچرخاند و روشنش میکند

با رسیدن به سرکوچه به سرعت دستگیره ماشین را میگیرد هنگام پیاده شدن گوشه ی چادرش اسیر دستان کیارش میشود و به طرفش میچرخد و لب میزند
-دیگه چیه؟!
-خیلی دوستت دارم ،مواظب خودت باش
با شنیدن این جمله ذوقی که ته دلش افتاده بود اوج میگیرد و درتمام وجودش پخش میشود پاهایش سست میشود و انگار تمام خون های تنش در صورتش جمع میشود اگر ثانیه ای بیشتر میماند دیگر نمی دانست چه میشود با صدایی که به زور قابل شنیدن بود لب زد
-مرسی ،تو هم مواظب خودت باش
به سرعت در ماشین را میکوبد و با سری افتاده به سمت در کوچکشان حرکت میکند از اینکه همسایه ها او را ببینند پر از ترس و اضطراب میشود
با داخل شدن در حیاط کوچک و باصفایشان نفسی عمیق میکشد و به بیرون فوت میکند باگذاشتن دست هایش لرزانش روی قلبش قصد ارام کردنش را دارد چشم هایش را میبندد و پی در پی دم های عمیق میکشد که باصدای پدرش از جایش میپرد
-کجا بودی هانیا؟!
دنبال جمله ای قانع کننده در ذهنش میگردد و به سرعت لب میزند
-رفته بودم خرید بابا
-میدونم رفته بودی چون وسایل رو تو خونه دیدم بعدش کجا بودی!
-چیزه … یعنی
فکری که به سرعت به زبانش میاید را باز گو میکند
-یعنی اینکه وقتی اومدم خونه فهمیدم که میوه فروشه اشتباهی حساب کرده واسه همین دوباره برگشتم
-اهاان ،باشه
حالا برو یه شام درست کند دختر بابا که حسابی گشنمه

گوشی را زیر چادرش در مشتش میفشارد وبه سرعت از مقابلش رد میشود و پس از رسیدن به اتاق همزمان که مشغول عوض کردن لباس هایش میشود به یاد حرف های کیارش میافتد و لبخند به لبهایش مینشیند، جای بوسه ی کیارش را با انگشتانش لمس میکند پلک هایش سنگین میشود ومیافتد وتنها دوستت دارم های کیارش در ذهنش تکرار میشود هم چنان که به اشپزخانه میرود رویا پردازی اش شروع میشود
با شور وشوق و حال وهوای خوشی قابلمه ها را به هم میکوبد و کابینت هارو یکی یکی باز و بسته میکند
با حرف های کیارش که در ذهنش مدام تکرار میشد تنش گر میگرد
مثل پروانه در اشپزخانه میچرخید ودر دلش غوغایی برپا بود
دوست نداشت به چیز دیگری فکر کند شیرینی افکار کیارش وحرف هایش را به هیچ چیز دیگر نمیداد

به سرعت مشغول پخت وپز بود ولی افکارش حوالی کیارش میچرخید
خودرا کنار کیارش تصور میکند از لحظات شیرینی که میتوانند بسازند از روزهایی که در ان هیچ اثری از غم و اندوه نباشند در پرورش این افکار به سر میبرد که اصلا حضور پدرش را در کنارش احساس نمیکند چشمانش به غذای روی گاز بود و چشم دلش در چشمان خوش رنگ کیارش زل زده بود لحظه ای ان چشم ها با ان رنگ خیره کننده اش از فکرش کنار نمیرود
با تک سرفه ی پدرش سرش را به طرفش میچرخاند و با دیدن پدرش انگار از اوج سقوط میکند تن گر گرفته اش سرد میشود و پرنده ی خوشی از افکارش پر میکشد و حسرت روی دلش اوار میشود وبه یک باره تشویش و ترس جای تمام لذت ها وذوقی که در دلش بود را میگیرد
وسوالی های که در ذهنش میچرخند را در دلش تکرار میکند
(اگه بابا نزاره چی؟ اگه بابا رضایت نده! اگه نتونیم بهم برسیم ؟اگه کیارش خسته بشه از اصرار کردن؟!)
افکار بهم خورده اش را کنار میگذاردو لب میزند
-بله بابا کاری داشتین ؟!
-نه داشتم به دخترم نگاه میکردم که باذوق و شوق داره اشپزی میکنه خبریه ما نمیدونیم؟!
-نه بابا چه خبری مثلا؟!
-نمیدونم همین جوری پرسیدم ،مثل همیشه نیستی اخه ؟!
-نه چیزی نیست بابا
-باشه نگو بالاخره که میفهمم، حالا هم اگه کارت تموم شده یه چایی بردار بیار ‌
-چشم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *