خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی / پارت سوم

رمان فرشته تاریکی / پارت سوم

زیر لب با خودش حرف میزد
-لعنتی کجایی پس؟!!
تکه سنگی که توی مسیرش بود با لگدی به طرف دیگر خیابان پرتاب میکند
به اپارتمانش که میرسد اینبار با اسانسور بالا میرود
دسته ی کلید را دراورده که با صدای در پشت بام که توسط باد محکم به دیوار میخورد کلید ها از دستش افتادن به سرعت چند پله تا پشت بام راطی میکند دست پاچه بود باد شدید مو هایش را به حرکت دراورده بود نگاهی کلی به پشت بام میاندازد درست لحظه ی برگشت نگاهش روی هانیا که روی لبه در کنجی که دید ندارد قفل میشود لحظه ای ترس تمام وجودش را پر میکند مغزش فرمانی صادر نمیکند نمیداند الان چه کاری درست است
اهسته اهسته نزدیکش میشود
دخترک با ان لباس نازک در سرمای پاییزی در لبه ی دیوار ایستاده بود
تمام تنش میلرزید سرما از مرز لباس نازکش عبور کرده بود وتمام تنش را احاطه کرده بود
صدای قدم های اشنایی رو پشت سرش میشنید حدس میزد که کیارش باشد ولی برایش مهم نبود هق هقش اوج گرفت خیلی بلند زار میزد
خیره به مردمانی بود که هر کدام پی زندگیشان بودن فکری منفی روی مغزش مثل دارکوبی که با نوکش تنه ی درخت را سوراخ میکند مغزش را سوراخ میکرد (بود ونبود من برای هیچ کس مهم نیست ،پس چرا به این زندگی بی معنی و سیاه ادامه بدم)
باپشت دست اب بینی اش را پاک میکند بی توجه به کیارشی که کنارش ایستاده نگاهش را به پایین میدوزد مردم اندکی پایین ساختمان ایستاده اند وبه او زل میزنن چه جالب !
ایا دیدن مرگ یه ادم اینقدر لذت بخش است ؟!
با صدای کیارش خیره به چشم هایش میشود چشم هایی که به طور عجیب رنگ زیبایی دارد
شایداگر دست تقدیر کمی زود تر ان دو رابهم رسانده بود الان همه چیز زیبا به چشم هایش میامد
-هانیا این کارو نکن لطفا !بیا پایین
ببین من کمکت میکنم خب! بهم اعتماد کن خواهش میکنم
دستش را به سمتش باز میکند
-دستمو بگیر بیا پایین
با صدای لرزونی لب میزد:
-تو از کجا پیدات شداخه؟
بزار واسه بدبختی خودم بمیرم من.. من دیگه پاک نیستم میفهمی ؟
صدایش اوج میگیرد بی توجه به لبه ای که رویش ایستاده دستانش را تکان میدهد
-اشتباه میکنی تو پاکی هانیا تو .. تو که کاری نکردی بهت قول میدم کسی که باهات این کارو کرده به سزای کارش برسونم فقط بیا پایین ،کار احمقانه نکن

-تو هیچی از من نمیدونی چرا؟چرا میخوای کمکم کنی هان؟
-چون میتونم معصوم بودنتو توی چشمات ببینم تازه با این کارت باعث میشی اون عوضی این کارشو تکرار کنه
باصدای بلند تری تقریبا فریاد میزند میفهمیییی ؟!!
تازه تو خوانواده داری اینطور نیست ؟
اون ها چه گناهی کردن!!
لحظه ای خنده های هیراد جلوی چشمانش امد حلقه ی اشکی روی
مردمک چشمهایش نشست کیارش را تار میدید
-نمیتونم تحمل کنم میفهمی ؟ نمیتونننم
-کمکت میکنم هانیا قول میدم خوب بشی فقط بیا پایین
لحظه ای به سمت خیابان برگشت که مچ دستش توسط کیارش کشیده شد ودر اغوشی گرم غرق شد همه چیز جلوی چشمانش به چرخش در امده بود وصدای کیارش توی سرش اکو میشد
-هانیا … هانیااااا
دخترک بی جان در اغوشش افتاده بود وپلک هایش روی هم افتادن سریع به طرف پله ها خیز برداشت با احتیاط پایین میامد پایش را با شدت به در میکوبید منیژه خانم سراسیمه درو باز کردوبادیدنشان کناررفت
-منیژه خانم سریع به دکتر زنگ بزن
منیژه خانم که شوکه شده بود با صدایی که میلرزید گفت:
بلله بله اقا چشم

دکتر پس از معاینه وزدن سرم رو به کیارش میگوید :
اقای مهرجو دخترمون خیلی ضعیف شده باید بیشتر رسیدگی کنید فعلا سرمش هست ولی یه سری دارو هم نوشتم که تهیه کنید باید مرتب استفاده کنن
با دادن نسخه به دستان کیارش با خداحافظی ساده بیرون میرود منیژه خانم برای بدرقه به دنبالش میافتد
فقط صدای نفس کشیدنشان در اتاق میپیچد با دیدن چهره ی بی جان دخترک صبرش لبریز میشود در گوشی اش بین مخاطبان نام سعید را انتخاب کرده و تماس برقرار میکند
به بوق دوم نرسیده بود که صدای بم وخواب الود سعید را میشنود
-جانم کیارش چیزی شده؟
-سلام الان چه وقت خوابه اخه مردک ؟
-به جون داداش یه مدت سرما خوردم ،خودت که درجریانی فصل پاییز،فصل الرژی منه ،کاری داشتی ؟
خیره به صورت رنگ پریده دختر ادامه میدهد
-اره یه نفر هست که میخوام خوب بشه سعید ،حالش خیلی بده ،امروز اگه دیر رسیده بودم خودکشی کرده بود
-ای وای ، باشه حتما بیار پیشم ولی نه به اجبار ، باید خودش هم بخواد
-باشه ، ولی اصلا حرفی نمیزنه ،چیکار باید کنم ؟
-سعی کن بهش نزدیک تر بشی باید بهت اعتماد کنه کیارش ،حالشو بدتر نکنی ؟ اصلا یه کاری کن، یکمی بیرون ببرش بزار حال وهواش عوض بشه بعد یه مدت بیار پیش خودم

فرشته ی تاریکی پارت ۱۶
-باشه ، ببینم چی میشه ، تو هم خوب استراحت کن که حالا حالا ها بهت نیاز دارم
-باشه فعلا
با یه شب بخیر کوتاه تماسش را تمام میکند
سعید رفیق قدیمی اش بود سر اولین پرونده وکالتش با او اشنا شده بود دختری که حال روحی مناسبی نداشت و همین اسیب روحی اش باعث شده بود که قتلی مرتکب شود گرچه با رای دادگاه به تیمارستان معرفی شد ولی سبب اشنایی این دومرد بود
ابتدا وارد اتاق خود میشود لباس هایش را از تنش میکند وزیر دوش میایستد قطرات اب برروی عضلات بدنش به رقص درامده بودن و خستگی را از بدنش میزدودن
بعد یه ربع لباس های راحتی اش را به تن کرده و با همان موهای خیسش به طبقه پایین میرود وبعد از اینکه سفارش پخت سوپ را به منیژه خانم میدهد خود را به اتاق سیاوش میرساند چند روزی ازش غافل شده بود روی تخت کنارش مینشیند و موهای سمجش را که روی چشم هایش ریخته کنار میزند تا چهره اش را بهتر ببیند برایش بیشتر پدری میکرد تا برادر.
دلش طاقت نمیاور بوسه ای عمیق بر شقیقه اش میگذارد و سپس به دیدن هانیا میرود
درست به موقع رسیده بود سرم کاملا تمام شده بود به ارامی از دستش جدا میکند که اخ ریزی از لبانش خارج میشود همزمان منیژه خانم با سینی سوپ و دارو وارد اتاق میشود خیلی ارام سینی را کنار تخت میگذارد و میرود

باصدای در از خواب میپرد چشمانش ابتدا کیارش را میبیند که سینی سوپ به دست نزدیکش میشود از لحظه ی اخر فقط اغوشش را به خاطر دارد
چقدر این اغوش ها برایش تکرار میشد و هیچ توجیهی برایش نداشت
اهسته روی تخت مینشیند خیره به تابلوی ابرنگی بزرگی میشود که درست روبه رویش به دیوار وصل شده بود
منظره ی فوق العاده از غروب خورشید پشت پلی طویل که بخش جلویی نقاشی توسط نقاش به طور ماهرانه ای پر از مه کشیده شده بود به طوری که پایه های پل در مه گم شده بود
خدا میداند که دیدن غروب خورشید برای کسی که دلش گرفته چقدر ارامش میدهد
متوجه قاشقی پراز سوپ که نزدیکش شده میشود ابتدا نگاهی به چشمان خوش رنگ کیارش میاندازد و سپس بی چون وچرا سوپ را میخورد نمیداند این طمع خوب سوپ به خاطر خود سوپ بود یا از گرسنه گی زیادش
وقتی اخرین قاشق سوپ از دهان خارج میشود صدای کیارش را میشنود:
-خیلی دوست داری ؟
متوجه نمیشود سری به معنی این که متوجه نمیشوم تکان میدهد
-متوجه نگاهت به تابلو ابرنگ شدم
پل گلدن گیته توی سانفرانسیسکو که من عاشقشم
اهانی میگوید و خیلی ارام زمزمه میکند
– خیلی قشنگه

-دوست داری بریم اونجا ؟
لحظه ای از حرفش مات میماند کیارش وقتی سکوتش را میبیند خنده اش را به زور کنترل میکند و خیلی ارام میگوید :
-نترس هانیا ،من که حرف بدی نزدم
به پشت صندلی تکیه میکند ودستانش را پشت سرش قلاب میکند
و زمزمه میکند:
-من هرسال چند روزی اونجا میرم غروب خورشید در اونجا منظره فوق العاده ای داره ،خیلی دیدنیه
حتما یه روزی میبرمت
دوباره چشمان درشتش به تابلو میافتد لبخندی کم رنگی روی لب هایش جان میگیرد کیارش بادیدن لبخندش میفهمد که همچین بی میل هم نیست چه جایی بهتر از سانفرانسیسکو !
هم از اینجا دور میشد وهم اب و هوایی عوض میکرد شاید این سفر باعث میشد به دلبر کوچولو نزدیکتر شود واعتمادش را به دست اورد
و مُهری که روی لب هایش زده را باز کند ولب به سخن بگشاید

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *