خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت دوم

رمان فرشته تاریکی/پارت دوم

عاقبت خود دست به کارشد
-خوبی؟!!
-اسمم هانیاست
-چه اسم خوبی داری!!
با پوزخندی که کنج لب های دخترک نشست فهمید که سوالش چقدر مسخره بود
-باشه هانیا دوست داری از خودت بگی ؟
نمیدانست از کجا شروع کند ،اصلا باید شروع میکرد یا نه؟!!
خیلی مطمئن نبود به همین دلیل با لکنت ادامه داد
-م من م نن
در همان حال درباشدتی باز شد وپسر بچه ای مو طلایی درحالی که داداش داداش میگفت به سمت کیارش دویید احساس پرنده ای که از قفس گریخته را داشت فرار کردن از بیان حقیقت های تلخ همانند پرواز در اوج بود انگار این فرار کردن خیلی به دلش چسبید ،باصدای پسر کوچولو به خو امد با دیدنش در بغل کیارش باز پرنده افکارش به پرواز درامد یاد برادر کوچکش افتاد که درست هم سن موطلایی به نظر میرسید هیراد برادر کوچکش درسته ناتنی بود ولی باتمام وجوددوستش داشت

لحظه ای چهره ی هیراد را در چهره ی پسرک دید دست هایش را برای به اغوش کشیدن کودک دراز کرد و تند تند اسمش را تکرار میکرد
-هیراد هیراد داداشی هیراااا
با صدای ظریف کودک حرفش ناتمام ماند
-خاله جون من سیاوشم نه هیراد!!!
کیارش که فقط نظاره گر بود سیاوش را مخاطب خود قرار داد
-سیاوش داداش کوچولو میشه بری اتاقت من الان میام پیشت .بابوسیدن پیشانی سیاوش به سمت اتاقش راهنمایی کرد
با چهره ی سوالی به هانیا نگاه میکرد ودست به سینه مقابلش ایستاده بود و منتظر حقایق بود با پایش روی زمین ضرب گرفته بود
باز اشک هایش سرازیر شدن ،چگونه میتوانست پرده از حقایق بردارد،چگونه میتوانست هیراد را نادیده بگیرد با گفتن حقایق هیراد چه میشد ،چه طور میتوانست بگوید که از طرف پدر برادرش مورد تجاوز قرار گرفته
با گفتنش چه اتفاقی سر مادرش میامد ؟
اشک هایش تمامی نداشت انگار چشمه ای بودن که میخروشید
دیگر نتوانست به تماشای اشک های دخترک بنشیند خود را به او رساند و لبهایش به حرکت درامد
-باشه هانیا ،بزار واسه بعد الان فقط استراحت کن دست های درشتش روی شانه های دختر مهمان شد
-بخواب بعدا حرف میزنیم
هانیا بی چون وچرا زیر لاحاف خزید

سریع چشمانش را بست تا شاید کمی از استرسش کم کند اما دریغ از یه لحظه مگر میشد فراموش کرد
دستش به دستگیره نرسیده بود که صدای ضعیفش از زیر لاحاف به گوشش رسید
-میشه نری ..م ن منن میترسم
میتوانست به عمق فاجعه پی ببرد سریع جوابش را داد
-باشه من همین جا پیشت هستم نترس بخواب
روبه روی تخت روی صندلی تک نفره فیروزه ای نشسته بود تا اینکه نفس کشیدن منظم دخترک خواب بودنش را ثابت کرد به ارامی لاحاف را کنار زد
صورتی سفید و گرد خیلی ارام و معصوم ارمیده بود ،خیره به اون صورت گرد شده بود ولبخندی از ته دل برلبهانش نشست ،مهر دخترک چنان به دلش نشسته بود که حاضر بود تمام توانش را برای خوب شدنش به کار ببرد لحظه ای دستش هوس لمس صورتش را کرد وتانزدیکی گونه هایش پیش برد ولی فریاد وجدانش سریع عقب کشید وبلافاصله از اتاق خارج شد
روی صندلی چوبی با پایه های بلند ،پشت اپن اشپزخونه نشسته بود و قهوه ای که منیژه خانم درست کرده بود رو مزه مزه میکرد هنوز افکارش درهم بود حدس میزد چه اتفاقی افتاده دنبال جواب هایی برای سیل عظیم سوال هایی که روی مغزش به حرکت درامد بود میگشت
خیره به چشمان منیژه خانم بود که لبهایش تکان میخورد ولی عجیب صدایی ازش نمیشنید با پس زدن افکار درهمش اجازه ی شنیدن صدای منیژه خانم را به گوش هایش صادر کرد

– درست نمیگم اقا؟!!
-ببخشید چیزی گفتین منیژه خانم حواسم نبود!
-میگفتم که چه دختر خوشگلیه مثل فرشته هاست اینطور نیست اقا ؟!
منیژه خانم از وقتی که همسن سیاوش بود امده بود جای مادرش را پرکرده بود ودوستش داشت احترام خاصی برایش قائل بود با اینکه اشپزی خونه رو انجام میدادولی دلش رضا نمیدادکارهای دیگر بر دوشش باشد ،
یه مستخدم هم استخدام کرده بود ،کمی جوون تر ولاغر تر از منیژه خانم والبته فرزتر که کارهای نظافت بر عهده اش بود
-بله به راستی زیباست اما قلب زیبا هزار برابر بهتراز چهره ی زیباست منیژه خانم
-درسته پسرم ولی بهش نمی خوره دختربدی باشه
گرم صحبت بودن که باصدای وحشتناک جیغ دخترک سریع از صندلی پرید پایین واصلا به قهوه ای که روی لباسش ریخته شد توجهی نکرد پله هارو دوتا یکی طی میکرد به نفس نفس افتاده بود خود را درون اتاق انداخت و چیزی که میدید باور نمیکرد
ترس تمام وجودش راگرفته بود چشمانش بسته ولی اشک هایش جاری بودن ،دستانش درحال مبارزه با کسی در هوا تکان میخوردن وفریاد میزد ،فریاد های بلند وبا تمام وجود کمک میطلبید، کابوس هایش تمامی نداشت ،سرتاپایش عرق سرد نشسته بود وتنش در حرارت بالا میسوخت مثل کوره ی اتش بود
به سمت دخترک خیز برداشت

ابتدا دستان ازادش که در هوا به رقص درامده بود را دردستان درشتش گرفت و ارام ارام نامش را تکرار میکرد
-هانیا هانیا
باز چشمانش بسته بودن لب هایش تکان میخورد با صدایی ضعیف زمزمه میکرد
-به من دست نزن نه نه تو روخدا نه ..نه
وقتی از تکرار اسمش به نتیجه ای نرسید شانه هایش را گرفت ،لب های خشک شده اش را با کشیدن زبانش تر کرد وبا شدت بیشتری شانه هایش را تکان میداد اینبار باصدای بلند تری نامش را به زبان اورد
-هانیا بلند شو هانیا هانییی
با باز شدن چشمانش نفس عمیقی کشید و بازدمش را باصدا بیرون فوت کرد
وخیره به چشمانی که حالا از فرط اشک وگریه قرمز شده بود لب زد:
کابوس دیدی اینجا کسی نیست نترس
ناخوداگاه انگشت شصتش اشک های زیر چشمهایش را پاک کرد لرزش تنش را احساس میکرد خیس عرق شده بود ورنگی به رخ نداشت
منیژه خانم که از ترس پشت در ایستاده بود وجرعت داخل شدن نداشت با صدای کیارش که نامش را
باصدای بلند تکرار میکرد سراسیمه داخل شد
-بله اقا منو صدا زدین؟!!
-بله منیژه خانم میشه چند دست لباس بیارین هانیا خیلی عرق کرده ممکنه سرما بخوره
-بله اقا الان از لباس های خودم میارم
-خیلی خوب

هنوز میلرزید توان حرکت نداشت کابوس هایی که ذره ذره وجودش را میخوردن و انگار سهم بزرگی از زندگی اش را تصرف کرده بودند وخیال رفتن نداشتن
دست روی دست دخترک گذاشت با شدتی حاصل از ترس دستش را از بین دستان کیارش کشید
میلرزید
-نترس هانیا نترس من نمیخوام به تو اسیبی برسونم خب !نترس
ولی شنیدن این کلمات برایش کافی نبود دلش ارامش میخواست ،خوب شدن میخواست ،زندگی بی کابوس میخواست ،یه تکیه گاه میخواست
،کسی که بتواند به او اعتماد کند
خسته و درمانده بود روحش زخمی بود مانند اهویی زخمی دنبال سرپناه میگشت جایی که ادم هایش از جنس پاکی باشند ،کسانی که مرد بودن را بلد باشن
در یک ان دخترک تن وروح زخمی اش را در بغل کیارش رها کرد خودش هم از کارهایش متعجب میشد ولی دیگر دستوری از مغزش صادر نمیشدو فقط قلبش تصمیم گیرنده بود
تامیتوانست با صدای بلند گریه سر داد
کیارش هنوزم مات رفتار نقیض دخترک بود ان همه اجتناب و این نزدیکی بی قید و شرط،دست معلقش را پشت کمر دخترک گذاشت وفقط سکوت کرده بود تا شاید کمی ارام شود
منیژه خانم به ارامی در را باز کرد با دیدن ان دو در ان وضع لحظه ای شوکه شد وبا علامت چشم وابروی کیارش ارام لباس ها را کنار تخت گذاشت و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد مدتی در همان حالت بودند زمان ایستاده بود گریه هایش تمام شده بود هردو ساکت بودند با نفس های منظم دخترک که به گوشش میرسید ابتدا باور نکرد سپس با جدا کردنش ودیدن چشمان بسته اش لب هایش به سمت بالا انحنا پیدا کرد وخیره به صورتش بود مثل دختر بچه ای خوابیده بود خیلی ارام وبی صدا روی تخت گذاشت

نزدیک عصر بود با دردی توی پایش از خواب میپرد روی مبل تک نفره خوابش برده بود پای خواب رفته اش را تکان میدهد تا خون در رگ هایش به جریان بیفتد نگاهش روی تخت خالی ثابت میماند هجوم افکار منفی در ذهنش به رژه درامده بود
بی توجه به پایش سریع برمیخیزد ابتدا در کوچک سرویس بهداشتی گوشه ی اتاق را چند بار میکوبد با شدت در را میگشاید وقتی هانیا را نمیابد دستش را داخل موهایش میکشد کلافه پوفی میکشد و از اتاق خارج میشود پله هارو به سرعت طی میکند منیژه خانم طبق معمول درحال درست کردن غذا برای شام بود
با صدایی نه چندان بلند نامش را صدا میزند
-هانیا هانیا
منیژه خانم جوابش را با پرسیدن سوالی میدهد؟
-چیزی شده اقا ؟!!
-هانیا توی تختش نیست شما ندیدیش؟
-نه اقا، شاید همین اطراف باشه
اتاق هارا یکی پس از دیگری وارسی میکند وقتی به نتیجه ای نمیرسد پالتواش را از جالباسی کنار در به تن کرده و کنار اسانسور میایستد با عجله دکمه را چند بار فشار میدهد دکمه ی اسانسور روی شماره ۲ چشمک میزد قید اسانسور را زده و با عجله از پله ها سرازیر میشود وقتی به طبقه ی دوم میرسد به نفس نفس افتاده بود چشانش به دو زنی میافتد یکی در اسانسور و دیگری بیرون ان صحبت میکردن حرفی نمیزند و دو طبقه ی باقی مانده را نیز با پاهایش طی میکند پارکینگ را از زیر نظر میگذراند
در را باشدت میکوبد تا دوخیابان بالا تر رو جستجو میکند به چند عابر هم مشخصات هانیا رو میدهد و پرس وجو میکند اما انگار اثری ازش نبود

 

نویسنده:مریم مداری

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *