خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت دوازده

رمان فرشته تاریکی/پارت دوازده

هوا تاریک شده بود وخسته وکلافه از ندیدن دخترک ماشینش را روشن میکند وبه سمت خانه حرکت میکند
تمامی لحظاتی که کنار دخترک سپری کرده بود را در ذهنش تکرار میکند گاهی لبخند میزند وگاهی نم اشک در چشمانش مینشیند
از علاقه ی دخترک مطمئن بود ولی میدانست راه رسیدن تا معشوقش صاف نیست و پیچ وخم های بسیاری دارد
بارسیدن به خانه پرس وجو های منیژه خانم و سیاوش شروع میشود
درونش داغون بود دیدن جای خالی هانیا در خانه برایش عذاب اور بود
به هر دویشان بعدا میگوید و به سرعت وارد اتاقش میشود
باکلافگی لباس تنش را میکند و وارد حمام میشود
زیر دوش میایستد و قطرات اب سرد روی شانه هایش به رقص درمیایند
افکارش به قدری درگیر بود که سردی اب را احساس نمیکرد
دلش بد جور هوای هانیا را کرده بود
دختری که اینقدر عمیق در تار وپودش وارد شده بود ودراین مدت کوتاه صاحب قلب پاکش شده بود تند تند مسیر افکارش را کج میکرد تا بیشتر از این دلتنگی قلبش را لگد مال نکند
ولی خیال محال بود همه ی مسیر ها به سمت هانیا برمیگشت
با پوشیدن ربدوشامپرش ،تن یخ زده اش را بیرون حمام میاندازد
با پوشیدن لباس هایش و دراز کشیدن روی تختش طولی نمیکشد که به خواب عمیقی میرود

صبح زود بعد از خوردن صبحانه سریع تر از روزهای دیگر اماده میشود
بیقراری ها امانش را بریده بودن
یک روز ندیدنش به اندازه ی ده سال دلتنگی همراه خود اورده بود
سوار موتورش میشود و به سمت دیدار دوباره عزیمت میکند
مسیر چند ساعته را در نصف زمان طی میکند بدون اینکه کلاهش را از سرش بردارد سر کوچه شان کشیک میدهد دلش برای دیدن چند لحظه ی دخترک به تلاطم میافتد
هنوز نیم ساعت از امدنش نگذشته بود که با صدای جیرجیر در اهنی به طرفش میچرخد و بادیدن پدرش کمی خود را جابه جا میکند تا از دید ان در امان باشد
وقتی از رفتن پدرش مطمئن میشود به سرعت از موتورش پایین میپرد و به سمت در پرواز میکند
ابتدا دست روی زنگ قدیمی فرسوده میگذارد وقتی صدایی از زنگ نمیشنود دست هایش را محکم به در میکوبد وپراز اضطراب و دلهره میشود سرعت دستهایش را بیشتر میکند حال مجرمی دارد که هر ان امکان گرفتار شدنش را دارد
با شنیدن صدای لخ لخ دمپایی دست از روی در برمیدارد
با باز شدن در و دیدن چهره ی محبوب خود لبخندی از روی ذوق بر لبانش مینشیند قلبش به سرعت خون جمع شده را پمپاژ میکند
با چشمان براقش خیره به دوچشم مقابلش میشود به صورتی که حالا توسط چادر سفید گل دار قاب گرفته شده بود چقدر چهره اش را دلنشین تر کرده بود

با صدای دخترک به خود میاید
-ای وای اقا کیارش ؟! اقا کیارش .. شما! اینجا چیکار میکنید!…ای وااای بابام!
-نترس هانیا فقط خواستم ببینمت زودی میرم
-اما اقا کیارش …اینجا … ای وای اگه بابام بیاد ؟!
-نترس باز که بهم گفتی اقا کیارش
نمیتوانست به این دیدار کوتاه خاتمه بدهد هنوز از دیدنش سیراب نشده بود دلش کمی هم شیطنت میخواست
دلتنگی اش برای این دیدار خیلی بزرگتر بود
به سرعت سرش را میچرخاند وابتدا وانتهای کوچه را دید میزند وقتی رفت وامدی نمیبیند دخترک را به عقب هل میدهد وبه سرعت وارد خانه میشود
دخترک عقب عقب میرد و پایش به سکویی که پشتش قرار داشت گیر میکند
هنگام افتادن توسط دستان بزرگی کشیده میشود ، چادرش روی زمین رها میشود و دست دیگر کیارش روی سینه اش مینشیند و به دیوار کاه گلی میچسباند ضربان قلب هر دو اوج میگیرد هر دو گر میگیرند نمیخواست کوتاه بیاید اما از طرفی هم میخواست با دل دخترک همراه شود تا اسیبی به او نرسد
باشک و دودلی نزدیک تر میشود نسیم خنکی که بین انها جریان داشت قطع میشود عطرش را با ولع بو میکند در دلش غوغایی برپا بود پراز اشوب و خواستن بود اما نمیتوانست پا روی خط قرمز هایش بگذارد
سر افتاده ی دخترک را بالا میاورد و خیره به چشمانی میشود که تمام دنیایش شده بودن چقدر دلکندن از این چشم ها برایش سخت بودن
نگاه تب دارش را به چهره ی پر از ترس دخترک میدوزد لب میزند
-دلم واست تنگ شده بود اخه دختر
چیکار کردی با این دل من که هر دقیقه بهونتو میاره
وقتی میبینم کنارم نیستی دیونه میشم ، کلافه میشم ،از هرچی دوریه بیزار میشم
هانیا با چهره ی سرخ شده و صدایی که میلرزید گفت
-اقا کیارش..!
-هیس ؟!
چند بار بگم فقط کیارش! شنیدی ؟! کیارش
-کیارش اگه بابام بیاد و اینجا ببیندت
منو میکشه .برو خواهش میکنم برو
-نترس دلبر کوچولو فوقش از بالای پشت بوم میپرم تو نگران هیچی نباش
تا وقتی من هستم از هیچی نترس
لبهایش انحنا میابد و تازه طرح لبخند به خود میگیرد که با صدای کیارش به چشمانش خیره میشود
-آهاان .همینه بخند ،تو فقط بخند ، خودت نمیدونی با این چشمات و با این خندیدنات چه بلایی سرم اوردی

شیطنت دخترک هم به دنبالش شروع میشود
-چه بلایی ؟!
دستانش را روی دیوار کنار سرش میگذارد
-میگم برات !
سرش را به قدری نزدیک تر میکند که نوک بینی شان مماس هم میشود خیلی اهسته لب میزند
-که میخوای بدونی چه بلایی سرم اوردی اره ؟!
باشه خودت خواستی پشیمون که نمیشی هان؟!
لبهایش برای گفتن نه باز میشود که با صدای کوبیده شدن در خشکش میزند
بادست روی گونه اش میزند و میگوید
-ای وای بابام کیارش، بابامه حالا چیکار کنیم ؟!
مارو میکشه کیارش ،دیگه کارمون تمومه
دستان درحال لرزیدن دخترک را میگیرد خیلی اهسته لب میزند
-نترس هیچی نمیشه تو سرووضع تو درست کن وچادرتم بردار به منم راه پله ها رو نشون بده
-باشه… باشه !…
خم میشود و چادرش را برمیدارد همچنان که موهای پریشانش را داخل چادر میزند روبه کیارش میگوید
پله ها انتهای راهروی توی خونه دست چپه ، بدو کیارش بدو

به سرعت به طرف خانه میدود راهروی باریکی را طی میکند تمام ترسش به خاطر ترس دخترک بود از اینکه پدرش حرفی به او بزند میترسید وگرنه مرد جا زدن نبود پله های کوتاه وبلند را با عجله طی میکند صدایشان را از پشت بام میشنید به پشت بام همسایه پا تیز میکند وبا پریدن به پشت بام همسایه لباس خوش دوختش پاره میشود ولی همچنان بی توجه به راهش ادامه میدهد با دیدن در باز همسایه ی بعدی لبخند به لب هایش مینشیند به سرعت به بام دیگری میپرد و نفسی میگیرد و خیلی ارام در را میگشاید به سرعت پله ها را طی میکند و بی توجه به بچه ای که در حیاط اقا اقا میگوید از خانه بیرون میزند روی موتورش که مینشیند لبخندی از روی سرخوشی میزند وبه سرعت دور میشود توی اتوبان کلاهش را برمیدارد و به باد اجازه ی حرکت بین موهایش میدهد سرش را کمی بالا میگیرد و حجم زیادی از هوا را وارد شش هایش میکند و صدادار به بیرون فوت میکند از یاداوری چند لحظه ی پیش لبریز از خوشی میشود این انرژی برای امروزش کافی بود با اینکه دور شدن از عشقش راحت نبود اما چاره ی دیگری هم نداشت باید قدم هایش را طوری میگذاشت تا بتواند اینده ای با او داشته باشد
باید کاری میکرد تا پدرش را راضی به این وصلت میکرد باید مورد اعتماد قرار میگرفت
با رسیدن به ویلا، خود را روی تخت رها میکند لحظاتی که کنار دخترک سپری کرده را بارها بارها یاداوری میکند و با هر یاداوری بیشتر ذوق میکند
هنوز هم تشنه بود دلش میخواست به اغوشش پناه ببرد تکرار ان لحظات را بیشتر و بیشتر خواستار بود

دخترک بارفتن کیارش نفسی از اسودگی میکشد هنوز تپش قلبش ارام نشده بود خیره به پدری میشود که در حیاط پاهایش را شستشو میدهد
خوب میدانست که چه اتفاقی افتاده این حس خوبی که با دیدن کیارش در وجودش تزریق شده بود سرکیف اورده بودش و در تک تک سلول های تنش جا خوش کرده بود
تنها یک نام رویش میتوانست بگذارد (عشق)
عشقی که در مدت کوتاهی چنان در وجودش شاخ وبرگ گرفته بود که هر لحظه بیشتر ریشه میدواند
نمیدانست چگونه سرصحبت با پدرش را باز کند واز مردی بگوید که درغیابش همه جوره از او مراقبت کرده ،مثل کوه پشتش ایستاد و برایش تکیه گاه بود برای خوب شدنش جنگید وپاپس نکشید
از برخورد پدرش میترسید ترجیح میداد سکوت کند تا کیارش پیش قدم شود شاید او راه بهتری برای قانع کردن پدرش داشته باشد

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *