خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت ده

رمان فرشته تاریکی/پارت ده

بادیدن موتور کیارش از بالکن کمی از دلواپسی اش کاسته میشود ولی کافی نبود برای اتمام این بی قراری ها به دیداری دوباره نیاز داشت
پس از استحمام و پوشیدن لباس به پذیرایی میرود و تنها چیزی که نظرش را جلب میکند دیدن جای خالی کیارش بود
به ارامی در جایگاه خود مینشیند نگاهی به میزی که همه چیز دران به وفور چیده شده بود میاندازد دیدن صندلی خالی کیارش اشتهایش را از او میگیرد
قید خوردن صبحانه ی مفصل را میزند به اشپزخانه میرود تا قهوه ای درست کند
با دیدن منیژه خانم سرحال و خوشحال بوسه ای روی گونه اش میکارد و به سمت قوطی قهوه میرود از پشت سرش صدای منیژه خانم را میشنود
-چرا صبحونه نخوردی دخترم اقا خیلی ….
با شنیدن اقا هول میشود و کمی از پودر قهوه روی کاشی های سفید زمین میریزد و لب میزند
-اقا چی ؟!
-اقا خیلی سفارش کردن که مراقب خودتون باشید و در ضمن گفتن تا چند ساعت دیگه برمیگردن
نگاهی به ساعت بزرگ وسط سالن میاندازد هنوز ساعت هشت بود فکری که در سرش میچرخدبا لبخند روبه منیژه خانم میکندو میپرسد
-منیژه خانم ؟!
-بله!
-میشه خواهش کنم ناهار امروز با من باشه میشه ؟!
-نه خانم اگه اقا بفهمن،ناراحت میشن!
چشم هایش را ریز میکند وباز درخواستش را تکرار میکند
منیژه خانم تک خنده ای میکند و در جوابش میگوید
-از دست شما جوون ها ،باشه ولی اگه اقا ناراحت بشن خودتون باید جوابگو باشین ،گفته باشم!!
-چشم!
سریع دست به کار میشود ابتدا خورشت فسنجونی بار میگذارد و مواد شیرینی را روی اپن میچیند و با حوصله تک تک مواد را بهم اضافه میکند برای تلافی دیروز باید به نحوی جبران میکرد

وقتی یاد گل های توی اتاق میافتد لبخندی به لبهایش مینشید درون دلش کارخونه ی قند سازی زده اند
وقتی کیارش غرورش را کنار گذاشته بود و برای معذرت خواهی قدمی برداشته بود او چرا برندارد !
عشق و غرور کنار هم نمیگنجد کسی که عاشق است غرور برایش معنایی ندارد
سرگرم پختن شیرینی ها بود و حتی متوجه غیبت منیژه خانم هم نشده بود با کلیدی که در قفل میچرخد با فرض اینکه منیژه خانم باشد به کار خود ادامه میدهد حتی یک درصد هم به ذهنش خطور نمیکرد که کیارش باشد کار شیرینی ها تمام شده بود و با ذوق و شوق تک تک انها را میچیند و دست هایش را اب میکشد هنگام خروج از اشپز خانه با هیکل درشتی برخورد میکند هردو لحظه ای میخکوب میشوند که کیارش با دیدن شیرینی ها و پیشبند دخترک نفس عمیقی میکشد وعطر شیرینی ها را استشمام میکند و با یک تای ابروی بالا رفته و درحالی که به شیرینی ها اشاره میکرد لب میزند
-این ها کار توعه؟!
-بله ؟!
-اونوقت به چه مناسبت؟!
وقتی جوابی نمیشنود دست به سینه میشود و با شیطنت دوباره میپرسد
-خب اگه دلت شیرینی میخواست کافی بود به منیژه خانم بگی ،نیازی نبود خودتو توی زحمت بندازی‌!
پیشبندش را باز میکند و هنگام عبور از کنارش خیلی ارام زمزمه میکند
-اما من دوست داشتم خودم درست کنم
راستی؟! به خاطر گل ها ممنونم
کیارش با لبخند کجی روی لبهایش نزدیکتر میشود و میگوید
-منم به خاطر شیرینی ها ممنونم
واسه من بود دیگه نه؟!
دخترک از این شیطنت وپرویی این مرد به خنده میافتد اما با گاز گرفتن لبهایش سعی در پنهان کردن ان دارد

باصدای خوش اهنگ کیارش می
ایستد
-چند دقیقه دیگه توی اتاق کارم باش ،باهات کار دارم
با گفتن چشم کوتاهی مسیر پله هارا در پیش میگیرد
کیارش با دیدن شیرینی هایی که با عشق پخته شده بود سریع خود را به انها میرساند وچند تا از ان را داخل دهانش میکند و دولپی میخورد که با شنیدن صدای هانیا به سرفه میافتد
– یواش تر بخورین همش واسه شماست !تموم نمیشه
سرفه اش شدت میابد ولیوان ابی که دخترک به طرفش گرفته را سریع میگیرد و یک جا سر میکشد با صدای بریده بریده لب میزند
-تو … تو… مگه … نرفته بودی؟!
-چرا ولی یادم رفته بود به فسنجون سر بزنم ! از وسط راه برگشتم
-نگو که اونم تو درست کردی؟!
-چرا اتفاقا خودم درست کردم
-اونم به خوشمزگی این شیرینها هست ؟
-اوهوم ،اگه با این شیرینی ها شکمتون رو پر نکنید وجا واسش بزارین
در یک انی برمیگردد وبا دخترک چشم در چشم میشود مکثی میکند ونوچی میکند و همانطور که به سمت اتاق کارش میرود با صدای بلند میگوید
-دنبالم بیا
باسری افتاده مثل جوجه ادرک دنبالش میرود
کلیدی روی میز پرتاب میکند و میگوید
-بردار این واسه توعه
-این چیه؟
گوشه ی میز مینشیند وبا چهره ی سرد وخالی از هیچ احساسی لب میزند
-مگه نمیخواستی از این جا بری ؟هوم؟!
بردار !!
-اما … اما
-اما و اگر نداره ،ببین هانیا به تصمیمت احترام گذاشتم و با رفتنت موافقت کردم ولی جاشو و زمانشو من تعیین میکنم فهمیدی ؟!
این کلید یه واحد کوچولو توی وسط شهره ،واسه خودمه !
با اینکه دلم راضی نیست یه دختر رو تنها بگذارمش اما چیکار کنم که تو اینجوری میخوای اگه تو اینجوری راحت تری منم حرفی ندارم
یه مدت هرچی لازم داشتی ،هانیا تکرار میکنم هرچی لازم داشتی فقط به خودم میگی تا من واست یه شغل مناسب پیدا کنم و مستقل بشی
بغضی که در گلویش مانده را قورت میدهد از این که تنها و دور از کیارش زندگی کند واهمه داشت اما باید روی پایش میایستاد و زندگی اش را بدست میگرفت باید به این تنهایی عادت میکرد

با صدای کیارش چشم از قالی ابریشمی طرح نازگل برمیدارد و خیره به چهره ی سرد ان میشود
چرا نمیتوانست دیگر ان شور و حرارت را در چشمانش ببیند
ان برق همیشگی درچشمانش نبود
-انگار بوی سوختگی میاد خانم اشپز
هینی میکشد و شتابان خود را داخل اشپزخانه میاندازد
بادیدن منیژه خانم سر گاز نفسی از اسودگی میکشد
….
با ساک کوچکی که تنها بخشی از لباس هایش را در ان جای داده بود مقابل درب ایستاده بود ومنتظر کیارشی که اماده شدنش بیشتر از روز های دیگر طول کشیده بود میشود
باصدای کیارش ساکش را از زمین برمیدارد
-نمیدونستم این همه هول رفتن داری
-نه هول نیستم فقط سریع تر از شما اماده شدم
در تمام مسیر هیچ حرفی زده نمیشود تا اینکه جلوی ساختمانی پنج طبقه ترمز میکند و به واحد اخر ان میروند کنار میایستد
هانیا با انداختن کلید وباز کردن در وارد خانه میشود
کل واحد را در یه نگاه از نظر میگذراند
یک واحد تقریبا هفتاد یا هشتاد متریه مبلمان با همه ی امکانات،
برمیگردد و رو به کیارشی که به در تکیه داده بود لب میزند
-اینجا هم واسه شماست؟!
کیارش از افکار منفی که در ذهن دخترک نقش بسته خنده اش میگیرد وبا چهره ی سرد و جدیت تمام میگوید
-اره مشکلش چیه ؟! خب منم جوونم دیگه بالاخره …
لحظه ای قلب دخترک از حرفایش میایستد
افکار منفی یکی پس از دیگری از ذهنش میگذرند از این که اعتمادش مورد سواستفاده قرار گیرد شقیقه اش تیر میکشد وعرق سردی از کمرش به راه میافتد

حس حسادت مثل موریانه به جانش می افتد از تصور دختری کنار کیارش به مرز جنون میرسد که با خنده های بلند کیارش از دنیای ساختگی وتوهماتش بیرون میاید
-هانیا ؟!
هانیا منو نیگا ؟!
از روی لج بازی چشمانش را به دیوار های بی رنگ خانه میدوزد
-من رو دیوار ها نیستما! منو ببین !
دست به سینه میشود و نوچ بلندی میگوید
فاصله اش را کم تر میکند وچانه اش را میگیرد و میچرخاند درحالی که خیره به چشمانش میشود لب میزند
-شوخی کردم
-اصلا واسم مهم نیست !
-واسه همین داشتی سکته میکردی؟
-نه بابا قدرت توهم سازیتم که بالاست
هر کاری هم که میکنی و کردی به من ربطی نداره حضرت اقا
-ولی تو هر کاری کردی و میکنی به من ربط داره شنیدی؟ هرکاری !
خب دیگه من میرم یه سری وسایل خوردنی هم از سوپری سفارش میدم واست بیارن
خداحافظ
کیارش به محض خارج شدن از واحدش مقابل درب طبقه ی اول میایستد و از حضور هانیا به مدیر ساختمان اطلاع میدهد و تاکید میکند که اگر کوچکترین مشکلی پیش امد به او گزارش دهد
….
با بستن در پشت سر کیارش دلتنگی اش اغاز میشود پلک هایش رابه ارامی روی هم میگذارد تنها چیزی که احساس میکند بوی عطر تلخ کیارش است که هنوز در فضای خانه جا مانده بود
مدت طولانی پشت در نشسته بود و به مکالمه هایشان فکر میکرد و هر از گاهی لب هایش به سمت بالا انحنا میافت که با صدای زنگ در از جایش میپرد
از پشت چشمی ،با دیدن پسرکی قد کوتاه و بچه سن با کلی وسایل در دستانش ،در را برایش میگشاید

با رفتن دستیار سوپری به سرعت مشغول جابه جا کردن وسایل میشود ولی همچنان حواسش پی کیارشی بود که اتشی در دلش برپا کرده است هنوز چند ساعتی از رفتنش نمیگذشت که دلش بیقراری میکرد بوی عطر کیارش به گونه ای در فضای خانه پخش شده بود که انگار مقصد هر روزش این خانه بوده تا ویلا
خیلی ارام روی کاناپه جلوی تلویزیون مینشیند و کانال های تلویزیون را بالا وپایین میکند سریال هایی که هر روز با ذوق وشوق نگاهشان میکرد دیگر برایش جذابیتی نداشت
گوشی ای که توسط کیارش برایش خریداری شده بود را برمیدارد ،در لیست مخاطبانش فقط یک شماره ثبت شده است وان متعلق به کیارش بود دلش برای شنیدن صدایش پر میکشد، به دنبال بهانه ای برای برقراری تماس میگردد اما پس از مدتی ناامید میشود و گوشی را روی کاناپه پرتاب میکند که همزمان اهنگ ملایمی از ان بلند میشود به سرعت چنگ میزند وبا دیدن نام کیارش که روی صفحه نمایان میشود لبخند دندان نمایی میزندو سریع وصل میکند اما صدای دلنشین سیاوش به جای کیارش در گوشی میپیچد
-الو خاله هانیا ؟!
-سلام عزیزم ،خوبی ؟
-سلام خاله ،کجایی؟!
داداش گفت که خیلی زود برمیگردی ولی من باور نکردم میخواستم از خودت بشنوم راست میگه؟! زودی میای؟
-آ…ببین سیاوش ،عزیز دلم فکرتو مشغول نکن هرچی داداشت میگه گوش کن باشه؟!
-باشه چشم
-خب حالا داداشت کجاست ؟!
-همین جا کنارم نشسته گوشی رو اسپیکره خاله هرچی میخوای بگی بگو اونم میشنوه
انگار اب یخی روی سرش ریخته میشود ،تپش قلبش شدت میابد صورتش را جمع میکند و خیلی ارام که صدایش را نشنوند ای وایی میگوید و خیلی سریع لب میزند
-باشه سیاوش جان فقط میخواستم سلامم رو بهش برسونی خداحافظ
سریع تماسش را قطع کرده و به سمت سرویس بهداشتی میرود اب خنکی به صورتش میزند اما ذره ای از گرمای تن گر گرفته اش کم نمیشود

چند روزی خود را در خانه حبس میکند و به کار های نظافت خانه میپردازد
لباس های مناسب برای مصاحبه کاری که توسط کیارش پیدا شده بود را کنار میگذارد و روی تخت بزرگ وراحت کیارش که حالا برای مدتی برای اوشده بود دراز میکشد
با این که روبالشی ها را شسته بود ولی باز همچنان عطر کیارش را داشتن دم عمیقی میکشد و حجم زیادی از هوا به همراه عطر کیارش را وارد شش هایش میکند و پلک هایش سنگین میشود به خواب میرود
هنوز از اتفاقاتی که سرنوشت برایش رقم زده بی خبر است
با هیجان مانتو وشلوار ساده ولی با تنخور عالی که دارد را به تن میکند
از فکر اینکه در اجتماع حاضر میشود و میتواند از پس کارهایش بربیاید سرشار از خوشی میشود
با اژانس به شرکتی که کیارش ادرسش را داده بود میرسد ابتدا مقابل شیشه های درب ورودی شرکت میایستد و از سر تا پایش را نگاه میکند با رضایت داخل شرکت میشود پرس وجو کنان خود را به دفتر ریاست میرساند پس از کسب اجازه وارد دفتر میشود وبا مرد میانسالی که خیلی جوان تر از سنش به نظر میرسید روبه رو میشود
پس از معرفی کردن خود و شنیدن وظایفش در بخش بایگانی و ساعت رفت وامدهاو حقوق ومزایا و… شرکت راترک میکند تااز فردا سر ساعت در شرکت حاضر باشد
کیارش بابت کاری که برایش پیش امده عذرخواهی میکند و سفارش میکند که حتما با تاکسی یا اژانسی به خانه برگردد
در بین راه سیاوش را نیز از مهد برمیدارد و مسیر ویلا را در پیش میگیرد تا ابتدا سیاوش را برساند و بعد به خانه برگردد
وقتی از تاکسی پیاده میشوند با صدای بم وخش دار اشنایی که در سکوت کوچه میپیچد خشکش میزند
-هانیا؟!
جرعت چرخیدن وروبه رو شدن با حقیقت را نداشت این صدا را ده سال پیش شنیده بود باورش ممکن نبود
با تکان خوردن دستش در دستان سیاوش سرش را خم میکند و صدای سیاوش را میشنود
-خاله جون فکر کنم این اقا با شما کار دارن ؟!
دیگر یقین کرد که صدایی که شنیده خیال نبوده با لرز و ترس به ارامی میچرخد وخیره به مردی چهار شونه و قد بلند و با موهای جو گندمی میشود و تنها یه کلمه از لب هایش خارج میشود
-بابا ؟!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *