خانه / رمان آنلاین / رمان فرشته تاریکی/پارت بیست

رمان فرشته تاریکی/پارت بیست

پس از بوسه های طولانی تن هردو گر میگیرد دستان کیارش به سمت لباس هایش میروند که دخترک اجتناب میکند و دستانش را پس میزند
یک آن دست از بوسیدن برمیدارد و به چشمانش خیره میشود با تک خنده ای لب میزند
-عه دلبری ؟! نکنه هنوزم فکر میکنی نامحرمیم؟!
-نه.. نه یعنی …
وقتی من من های دخترک را میبیند پی میبرد که یک جای کار میلنگد
با صورتی جدی و خشک بلند میشود و کنار دخترک مینشیند با صدای خشک وخالی از احساس لب میزند
-پس دلیل این کارت چیه ؟!هان ؟!
چرا پسم میزنی ؟!
نکنه هنوز از من مطمئن نیستی ؟! هان!
دِ حرف بزن لعنتی اگه مشکل از منه بگو !
باید توهمات پوچی که در ذهن کیارش به وجود امده بود را از بین میبرد و اطمینان خاطر میداد باید ثابت میکرد که چقدر شیفته و وابسته اش شده برای خاتمه دادن افکار منفی در ذهن کیارش سریع لب باز میکند و زمزمه میکند
-نه ..نه کیارش من یعنی نمیتونم الان
-یعنی چی که نمیتونی هان
-ای بابا کیارش بفهم دیگه عه !
خنده های بلند کیارش شروع میشود با حیرت به دوچشمان کهربایی خیره میشود و با جدیت میپرسد
-چت شد تو؟!
-خب عزیزم بگو عادتی دیگه اینقدر خجالت نداره که
دخترک برای بروز ندادن حال درونش لبخندی میزند تا بیشتر از این کیارش را از احوالش با خبر نسازد
گوشه ی تخت مینشیند و با چشمانش رفتن کیارش را دنبال میکند
با رفتنش به داخل حمام چشمانش شروع به باریدن میکند

از گفتن حس های بدی که به جانش افتاده بود واهمه داشت ترس بزرگی بیخ گلویش را سفت چسبیده بود که بغض در برابر ترسش به زانو درامده بود
قطعا نمیتوانست لب بگشاید و از یاد اوری ان شب شوم به کیارش بگوید
اصلا چه لزومی داشت که ان شب به مقابل چشمانش امده بود
بین گفتن و نگفتن مانده بود از گفتن همچین موضوعی به مردش اضطراب داشت اگر عشق نوپایشان سرد میشد! اگر دل مردش شکسته میشد چگونه میتوانست تحمل کند ؟
چگونه سرد شدنش را میتوانست بپذیرد
ترجیح میداد سکوت کند تا کمی بگذرد
شاید گذر زمان بهترین مرهمی باشد که میتوانست از ان استفاده کند
با صدای قطع شدن اب دوش به سرعت اشک های روی صورتش را پاک میکند و وارد سرویس بهداشتی میشود برای برطرف کردن قرمزی چشمانش باید کاری میکرد
اب سرد و خنک را چندیدن بار متوالی روی صورتش میریزد هراسان وارد اتاق میشود با دیدن بالا تنه ی برهنه کیارش چشمانش را به زمین میدوزد تا قرمزی اش توی دید نباشد سعی میکند حال اشفته اش را معمولی جلوه دهد تا مبادا عزیزترینش را دل ازرده کند
لباس هایش را به دستش میگیرد هنگام رد شدن از کنارش توسط دستان کیارش متوقف میشود
سر دیدن چشمان کهربایی با دلش گلاویز میشود نمیتوانست سرش را بالا بگیرد و چشمان خونی اش را به نمایش بگذارد و از طرفی دلش طاقت ندیدن چشمان خوش رنگ کیارش را نداشت
در همین درگیری ها بود که سرش با اشاره ی دستان کیارش بالا میاید باز تسلیم نمیشود چشمانش را میبندد

شکستن دل کیارش حکم بدترین عذاب دنیا را برایش داشت سکوت سنگین اتاق با صدای دلنشین کیارش شکسته میشود
-باز کن چشاتو!
لرزش دستانش شروع میشود ترس وجودش به یکبار بزرگ میشود و تمام وجودش را دربر میگیرد انگشتان کیارش روی چانه اش قفل میشود و اینبار با صدای بلندتری فریاد میزند
-گفتم باز کن اون چشماتو!! با توام!
چانه اش میلرزد اما لب هایش را سفت به دندان میگیرد چند پلک متوالی میزند تا نم چشمانش گرفته شود با دیدن چشمان پر از رگ های خونی کیارش ترسش دوبرابر میشود اما همچنان برلب هایش قفل سکوت زده بود
کیارش با دیدن چشمان قرمز و خیس دخترک کلافه میشود پشت به او میکند و دستانش را بین موهای پرپشت و مشکی اش میکشد و با صدای نه چندان بلند لب میزند
-تو گریه کردی ؟! هان!
الان این گریه چه معنی داره هانیا؟! باتوام !
روی تخت یه چیزایی فهمیدم خودم میدونم مریض نبودی و خودت زدی کوچه بقلی هه
ولی دلیل این اشک هاتو نفهمیدم
با صدای بلند فریاد میزند
-دِ زبون باز کن و بگو تا سگ نشدم !!
تمام تن دخترک به رعشه میافتد ترس وارد تک تک سلول های تنش میشود و شروع به گرفتن اکسیژن از انها میشود
اشک هایش روی گونه هایش میافتد اما باز سکوت را محترم میشمرد
کیارش با دیدن وضعیت دخترک پی به عمق حال بدش میبرد طاقت دیدن عذاب کشیدن دلبرکوچک را نداشت باید کاری میکرد تا ازاین حال پریشانش خارج شود فاصله اش را با برداشتن یک قدم بلند تمام میکند وبازو های دخترک را میگیرد و با صدایی که ستون خانه را میلرزاند میغرد
-دِ حرف بزن لعنتی چی شد به تو اخه ؟!

با دیدن چهره ی عصبی کیارش و فریاد هایش به حرف میاید وبا صدایی که میلرزید زمزمه میکند
-من نمیتونم کیارش !
-نمیتونی ؟! چی رو نمیتونی هان؟!
چقدر حرف زدن از ان شب برایش سخت بود مثل دیدن کابوس در شب وحشت انگیز بود تنش خیس عرق بود جانش به لب امد تا به حرف بیاید
-یاد اون شب افتادم !
-کدوم شب ؟هان ! هانیا کدوم شب؟!
-همون شبی که ….
با صدای محکم کیارش همان جا متوقف میشود
-تو که گفتی فراموش کردی هانیا! توکه گفتی خوب شدی ! اه گند زدن به اعصابمون شده کارت دیگه
با حرص تیشرتی که در دستان دخترک مچاله شده بود را میکشد و از اتاق بیرون میزند
کوبیده شدن در اتاق همزمان میشود با بارانی شدن چشمانی که خندیدن را فراموش کرده بود
باید بیرون میرفت تا بتواند نفس بکشد واز حالت خفقان دراید
باید افکار درهمش را سامان دهی میاد وسپس دنبال راه چاره میگشت تا دلبرش را از این وضعیت نجات دهد
با موهایی که هنوز خیس بودن و قطره های اب از ان میچکید و تیشرت نازکش روی موتور مینشیند و از ویلا دور میشود

بادی که با بیرحمی بین موهای خیسش به حرکت درامده بود سردرد بدی را به وجود اورده بود اما بی اعتنا به راهش ادامه میداد افکاری که حول ذهنش میچرخید دیگر جایی برای توجه به سردردش نمیگذاشت
در این شرایط یک سردرد ساده اخرین چیزی بود که باید به ان فکر میکرد
درحالی که دخترک در وسط اتاق نشسته بود وباصدای بلند هق هق میکرد و برای لحظه های بد زندگی که بیشترینش را صاحب بود لعنت میفرستاد
با داخل شدن منیژه خانم زانو هایش را دراغوش میگیرد و سرش را بین دستانش مخفی میکند به سکسکه میافتد به اغوش پر مهر منیژه خانم کشیده میشود گریه اش شدت میگیرد پس از مدتی طولانی چشمانش سنگین میشود و به خواب میرود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *