خانه / رمان / رمان فرشته تاریکی/پارت اول

رمان فرشته تاریکی/پارت اول

رمان فرشته تاریکی

 

به نام خدا

تاریکی شب همه جارو پوشانده بود ودر کنج کوچه های این شهر دختری با لباس های خیس و صدای چیک چیک حاصل از قطرات اب باران که از روی لباسش روی زمین فرود می امدندو سکوت کوچه را شکسته بود
نفس نفس میزد و پهلویش تیر میکشید اخر کلی راه دوییده بود وخسته ودرمانده به گوشه ای پناه برده بود
این شب کی تمام میشود خالق من این تاریکی کی تمام میشود،ذره ای نور ،مقداری روشنایی و کمی امنیت برای یک دختر به اندازه تمام دنیا ارزشمند است
نورهای رعد وبرق تصویر مردی را به رخ دیوار میکشدو انعکاس صدای غرش ابرها با صدای بم مردی ادغام شده وبر اوباهتش می افزود
-کسی اونجاست؟!!!
نای حرف زدن نداشت انگار خون درتمام رگهایش منجمد شده بود و سرما تک تک سلول های وجودش را به یغما برده بود ،حرکت نمیکرد ولی ترس همدم همیشگی اش باز دست در گریبانش برده بود وگلویش را
می فشرد به سرفه افتاده بود احساس خفگی میکرد
پلک هایش روی هم افتاد و خود را به تنها خالقش سپرده بود
نورهای طلایی خورشید تاریکی شب را ربوده بود و حالا میدرخشیدند
پلک هایش توان باز شدن نداشت اما به زور دو کروی قهوه ای اش را به نمایش گذاشت

صحنه های دیشب جلوی چشمانش به رقص درامده بودند و لحظه ی اخر تنها غرق شدن در اغوشی بزرگ و بسیار گرم را به یاد اورد و هیچ…
چشمان درشتش به چرخش درامدند ،میخواست محیط اطراف را وارسی کند
هنوز توی شک بزرگی به سر میبرد گیج ومبهوت به اتاقی خیره شده بود که تماما به رنگ سفید بود ،رنگی که مدتی از زندگی اش کوچ کرده بود
مشکی هایش تمام نشده بود تا به امروز ولی انگار روزنه ی نوری در ان تاریکی میدرخشید ونوید از امدن فصل دیگری از زندگی را به او میدادن
به معجزه اعتقاد داشت ولی مدتی توی زندگی اش سرک نمیکشید مثل اینکه با دخترک قهر بود
جسمش به شدت درد داشت نمیتوانست تکان بخورد ولی روحش چی؟!!
نیم خیز شد وبا تیر کشیدن کمرش صورتش جمع شد وباز روی تخت افتاد وقطره ی اشکی گوشه ی چشمش مهمان شد
خیره به سقف اتاق شده بود سقفی که با مهارت گچ بری شده بود
افکارش به چند شب پیش پرواز کرد شبی که سرش مهمان پاهای مادرش بود و موهای توسط دستان مادرش نوازش میشد وچقدر غرق در لذت بود
اگرگرگ بی رحم بر تاریکی شبش هجوم نمیاورد شاید هنوزم رنگ مشکی شب حس ارامش می داد
همانطور که دست های مادرش موهایش را نوازش میکرد روحش نیز لبریز از ارامش میشد باز اشکی دیگر سر خورد ومقصدش را با خوردن به بالش زیر سرش مشخص کرد

با تقه ای که به در خورد رشته ی افکارش گسسته شد وباز در دنیای تاریک خود فرود امد
زنی کوتاه قد وکمی چاق با یک سری رخت ولباس وملحفه های سفید به دست وارد اتاق شد وبدون توجه به دخترک به سمت کمد ها که در گوشه ی راست ودرست مقابل در قرار داشت رفت وپس از گذاشتن ملحفه ها برگشت ولحظه ای چشمان باز دخترک را شکار کرد وبا نشستن لبخندی روی لب هایش به سمت دختر حرکت کرد وقتی از به هوش بودنش مطمئن شد بی هیچ حرفی از اتاق رفت
دخترک گیج شده بود و نمیدانست کجاست صدای زن ومردی از پشت در به گوشش میرسید
-بله اقا الان به هوش اومد
-خیلی وقته ؟!!
-نمیدونم وقتی لباس هارو بردم دیدمش
در به شدت باز شد و مردی قد بلند وبا هیکلی درشت وبا عینکی که به چشم داشت جذاب تر شده بود نزدیک شد
دخترک از ترس نشسته و لاحاف رویش را در مشت جمع کرده وتا زیر چانه اش بالا اورد
کنارش نشست وبا لبخندی که به لب هایش هدیه داد چهره اش را مهربان تر جلوه داد ولب زد:
-اسمت چیه ؟!!
از ترس زبانش بند امده بود وچند بار لب هایش باز وبسته شدن ولی صدایی خارج نشد
چقدر صدای مرد برایش اشنا بود
وقتی مرد جوابی برای سوالش نشنید دوباره پرسید:
خانوادت کجاست ؟!
باز سکوت کرده بود
-صدای منو میشنوی؟میتونی حرف بزنی ؟
با بالا و پایین شدن سرش فهمید که مشکلی ندارد میخواست راه دیگه ای امتحان کند پس از خودش شروع کرد
نترس من فقط میخوام کمکت کنم بهم اعتماد کن

((اعتماد)) کلمه ای که دیگر برایش معنایی نداشت واز دیکشنری خود پاک کرده بود برایش خنده اور بود اعتمادی که اشناترینش شکسته بود حالا یک غریبه برایش تکرار میکرد
خیره به چشمان کهربایی شده بود
-من کیارش هستم یه وکیل ..
با گفتن کلمه وکیل تغییر ناگهانی سایز
چشم در چهره دختر را به اشکارا دیدوحرفش ناتمام گذاشت و میدانست این تغییر در چشمان درشت دخترک خبرهای بدی همراه
خود دارد با تواضع و تمانینه از جایش برخواست وپاهایش سمت پنجره را در پیش گرفت
پنجره ی کوچکی که بخشی از حیاط بزرگ را به نمایش میگذاشت ،خیره به گنجیشک هایی بودکه در کنار استخر روی زمین بودندو دور یک تکه نانی جیک جیک میکردند
دخترک نمیدانست وکیل بودنش را پای معجزه ای بگذارد که خیلی وقته سراغی ازش نمیگرفت یا شانس ویا پرتوی کوچک از خوشبختی ولی باز اجازه ی حرکت زبانش را نداده بود

سرتا پایش چشم شده بودن وبا دقت حرکات مرد را میپایید
لحظه ای سکوت فضای اتاق را پر کرده بود ودر نهایت با صدای بم مردانه ای شکسته شد
-من میتونم کمکت کنم کافیه بهم بگی چی شده
با صدای هق هق به طرفش چرخید چشمان قهوه ای بارونی بودن و فهمید که تمام وجود دخترک پر از درد هایست که اضافی اش از چشمانش بیرون میریختن
دلش میسوخت مگر این دختر چند سال داشت؟
شاید ۱۸ یا ۱۹ ،این همه درد واسه این سن خیلی بزرگ بود وتحمل ان مرد میطلبید نه دختری ظریف
به راستی یه دختر میتواند مثل مرد قوی باشد؟
از این قبیل دردها به لطف شغلش خیلی دیده بود ولی از طرفی هم از چشمان معصوم دختر نمیتوانست دل بکند ،همان لحظه ای که تمام تن سبکش را در کوچه های بی کسی و تاریک در اغوش کشید معصوم بودنش را با تمام سلول های وجودش حس کرده بود
فاصله اش تا تخت را با قدم های بلندش پر کرد وکنارش نشست
-اروم باش اروم اگه دوست نداری باشه حرفی نزن ،استراحت کن هر وقت دلت خواست با هم صحبت میکنیم
عزم رفتن کرد که مچ دستش اسیر دست های ظریفش شد ،ابتدا نگاه به دستانش که در دست های دختر بود انداخت سپس نگاهش به چشم هایی که قرمز شده بودن ورگ های خونی دران جولان میدادن کشیده شد
انگار چشمانش حرف هایی میزدند ولی لب هایش همچنان بسته بود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *