خانه / رمان / رمان صیغه اجباری/پارت اول

رمان صیغه اجباری/پارت اول

با سیلی محکمی که تو گوشم زده شد پرت شدم روی زمین سرد که از برف پوشیده شده بود و صدای داد پدرم

بود که به هوا رفت:
_‌دختره نمک نشناس میخوای برادرت قصاص بشه آره ؟!‌

با گریه سرم و به نشونه ی نه تکون دادم و با گریه نالیدم:
_‌بابا من نمیخوام خونبس بشم نمیخوام صیغه ی ارباب بشم…

کمربندی که تو دستش بود و محکم به کمرم کوبید که آخ بلندی گفتم و اشکام روی گونه هام جاری شد

_‌خفه شو دختره ی سلیطه نمک نشناس انقدر میزنمت بمیری …

کمربندش و بی وقفه روی سر و صورتم میکوبید با گریه التماس میکردم ولم کنه

ولی اون بیرحمانه بدون توجه به التماس و گریه هام و بی وقفه داشت کتکم میزد کم کم بدنم بیحس شد که صدای داد ارباب تو گوشم پیچید :

_‌داری چه غلطی میکنی مرتیکه ی عوضی ؟!‌

بلاخره دست از زدنم برداشت و با صدای لرزونی گفت:
_‌ارباب!‌

‌صدای عصبی ارباب بود که تو اون فضای سرد پیچیده شد:

_‌گفتم داشتی چه غلطی میکردی هان؟!‌

_‌ارباب این دختره ی سلیطه نمیخواد خونبس بشه برای همین..

_‌برای همین داشتی میزدیش؟!‌نکنه یادت رفته کسی حق نداره دست روی چیزی که مال منه بلند کنه بجز خودم؟!‌هان؟!‌

_‌ببخشید ارباب.‌

صدای سرد و جدی ارباب بود که بلند شد:

_‌ببرید فلکش کنید صد ضربه شلاق تا برای همه درس عبرت بشه.

با شنیدن حرفاش خواستم بلند بشم و بگم و بابام و ول کنند که دردی تو سرم پیچید و تاریکی مطلق.

با شنیدن صداهایی کنار گوشم چشمام و به آرومی باز کردم با دیدن دو تا دختر جوون کنارم روی تخت نیم خیز شدم

که سوزش توی کمرم باعث شد آخ بلندی بگم و اشک تو چشمام جمع شد با شنیدن صدای دختر جوون نگاه اشکیم و بهش دوختم که با صدای شیرینی گفت:

_‌آروم باش خانوم جان تکون نخورین کمرتون ضرب دیده باید استراحت کنین.

رو کرد به سمت اون یکی دختری که با نگرانی نگاهم میکرد و گفت:

_‌سهیلا برو به ارباب خبر بده خانوم جان بهوش اومده.

با شنیدن اسم ارباب لرزی تو تنم افتاد و اشکام بی وقفه روی گونم جاری شدن سهیلا باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت

که نگاهش بهم افتاد و بادیدن چهره ی گریونم با نگرانی گفت:

_‌چرا گریه میکنین خانوم جان درد دارین ؟!‌

با گریه نالیدم:
_‌من میخوام برم خونمون نمیخوام اینجا باشم.

و شدت اشکام بیشتر شد با باز شدن در اتاق نگاهم و به ارباب دوختم که با چهره ی سرد و جدی داخل اتاق شد و رو به دختره گفت:

_‌برو بیرون.‌

دختره نگاه نگرانی بهم انداخت و با گفتن چشم ارباب از اتاق خارج شد با نزدیک شدن ارباب به تخت تو خودم جمع شدم

با صدای سرد و یخی لب زد:
_‌خوب کوچولو میدونی برای چی اینجایی؟!

‌‌بغضم با صدای بدی ترکید با التماس نالیدم:
_‌ارباب تو رو خدا بزارید من برم من نمیخوام خونبس بشم..

_‌نچ نچ نشد که.

موهام و تو دستش گرفت و پیچوند که اشک تو چشمام شد و آخ بلندی گفتم که فشار دستاش و بیشتر کردو با صدای سرد و یخی گفت:

_‌بهتره حرف از رفتن نزنی چون قول نمیدم دفعه ی بد انقدر ملایم باهات رفتار کنم.فهمید‌ی ؟!‌

موهام و کشید و با صدای بلندی گفت:
_‌نشنیدم صدات و ؟!‌

با ترس و گریه دستم و روی دستش گذاشتم وبا گریه نالیدم:
_‌با‌شه.

فشار دستاش کمتر و موهام و ول کرد با چشمهای اشکی به چشمهای سرخش خیره شدم که بخاطر عصبانیت کاسه ی

خون شده بود نگاهی به چشمهای اشکیم کرد و با عصبانیت لب زد:
_‌یبار دیگه گریه کنی میدم فلکت کنن فهمیدی؟!‌

سریع اشکام و پاک کردم و تندتند سرم و بالا پایین کردم که با صدای خشداری ناشی از عصبانیت لب زد:

_‌امشب صیغه ی من میشی صیغه ی ابدی من میشی تا آخر عمرت…

با ترس و وحشت بهش خیره شدم که..

پوزخندی زد و گفت:
_‌برای امشب آماده باش کوچولو.

و از اتاق بیرون رفت با بیرون رفتنش اشکای منم جاری شد پدرم بخاطر داداشم منو بدبخت کرد خونبس اربابی شدم

که بخاطر سنگدلی و بی رحمیش کسی جرئت نزدیک شدن و یا حرف زدن بهش رو نداره اشکام روی

گونه هام جاری بودن من نمیخواستم صیغه بشم اون فقط بخاطر هوسش و انتقام زندگی من و میخواست نابود کنه

با باز شدن ناگهانی در اتاق وحشت زده روی تخت نیم خیز شدم که کمرم تیر کشید نگاهم و به همسر ارباب دوختم

که با عصبانیت و حقارت بهم خیره شده بود با صدای جیغ جیغی لب زد:

_‌توی دهاتی خونبس میخوای صیغه ی ارباب بشی آره؟!

با بغض بهش خیره شدم که پوزخندی زد و بهم نزدیک شد و قبل اینکه بفهمم موهام و گرفت و پرتم کرد روی زمین

آخی گفتم و اشکام شروع کرد به باریدن بخاطر این حقارت

_‌عوضی چجوری میخوای صیغه ی ارباب بشی خودم میکشمت.

با پاشنه ی کفشش محکم کوبید تو دلم که آخی گفتم و اون بی توجه به اشکام شروع کرد به کتک زدنم نمیدونم چقدر

التماس کردم چقدر کتکم زد چشمام دیگه داشت بسته میشد ولی اون محکم با کفشش به شکمم میکوبید و داد میزد:

_‌میکشمت دختره ی عوضی حالا توی رعیت دهاتی میخوای جای منو بگیری!خودم میکشمت.

بدنم بیحس شده بود و چشمام داشت بسته میشد که صدای باز شدن در اتاق و پشت بندش صدای عصبی و بلند ارباب تو گوشم پیچید:

_‌داری چه غلطی میکنی؟!‌

و سیاهی مطلق با شنیدن صدا هایی کنار گوشم با درد چشمام و باز کردم که ارباب و یه آقایی رو بالای سرم

دیدم تو جام نیم خیز شدم که شکمم تیری کشید و آخی گفتم که صدای آقا بلند شد:

_‌بلاخره بهوش اومدی،‌بهتره بخوابی و یکم استراحت کنی تا زخمات خوب بشن.

با شنیدن صدای ارباب نگاهم و بهش دوختم که با صدای جدی و سردی رو به دکتر گفت:

_‌داروهایی که لازمه رو بنویسین.میتونین برین.

رسما داشت میگفت گمشو به دکتر ،‌دکتره نگاهی بهم انداخت و با گفتن:
_‌مواظب خودتون باشید.
از اتاق رفت بیرون.

_‌به چی خیره شدی ؟!‌

با شنیدن صدای عصبی ارباب نگاهم بهش دوختم که با چشمهای به خون نشسته بهم خیره شده بود با ترس آب دهنمو قورت دادم

که فکم و تو دستاش گرفت و با صدای عصبی گفت:
_‌بار آخرت باشه به یه مرد اینجوری خیره میشی دفعه ی دیگه اینجوری باهات رفتار نمیکنم فهمیدی ؟!

با بغض سرم و تکون دادم که فکم ول کرد نگاه وکوتاهی بهم انداخت و با صدای خشداری گفت:

_‌چی به همسرم گفتی ؟!‌

_‌هیچی.

نگاه تیزی بهم انداخت و گفت:
_‌یه بار دیگه به همسرم توهین کنی میدم مثل اون پدر عوضیت فلکت کنند فهمیدی ؟!‌

_‌آره.

چرا این مرد انقدر بی رحمه چرا من باید خونبس این مرد بشم چرا پدرم خواهرم رو خونبس نکرد اون که از من بزرگتر بود چرا من و فدا کرد با فکر کردن بهشون

اشکام روی گونه هام جاری شدن…

_‌همین الان اشکات و پاک میکنی و خفه خون میگیری فهمیدی؟!‌

با شنیدن صداش با ترس سریع اشکام و پاک کردم و سرم و به نشونه ی فهمیدن تکون دادم .نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:

_‌لیلا برات لباس میاره یه آرایشگرم میاد برای امشب آمادت میکنن.

با التماس بهش خیره شدم شاید دلش به رحم بیاد ولی سردی چشماش همه ی امیدی که داشتم و تو دلم کشت

_‌بهتره برای شب آماده باشی.

نگاه دیگه ای بهم انداخت و از اتاق خارج شد خودم و انداختم روی تخت و به حال روزی که داشتم زار زدم چی میشد

من و فدای برادرم نمیکردن من تازه شانزده سالم بود چرا پدرم من و فدا کرد یعنی انقدر بی ارزش بودم.

نمیدونم چقدر گریه کردم که روی تخت خوابم برد.باشنیدن صدایی کنار گوشم به سختی چشمام و باز کردم

نگاهم و به دو سهیلا و لیلا دوختم که کنار تخت ایستاده بودند لیلا بادیدن چشمهای بازم لب زد:

_‌ارباب گفتن باید آماده باشید.

رفتم داخل حموم و خودم و به سختی خودم و شستم لباس هایی که آورده بودن رو پوشیدم نگاهی به لباس سفیدی که تنم بود انداختم

من فقط شانزده سالم بود و حالا باید صیغه ی مردی میشدم که ‌٢٣سال از خودم بزرگتره و خودش زن داره

من و فقط برای انتقام میخواد انتقام کاری که من هیچ نقشی توش نداشتم با بغض بخودم تو آینه خیره شدم من فقط شانزده سالم بود

چرا باید صیغه بشم چرا باید خونبس این مرد سنگدل بشم با شنیدن صدای لیلا نگاهم و بهش دوختم که گفت:

_‌بهتره اشکاتون و پاک کنین خانوم جان ارباب ببینن عصبانی میشن.

با غم لبخندی زدم و دستی به چشمام کشیدم که تقه ای به در خورد و آرایشگر داخل اومد نگاهی بهم انداخت و گفت:

_‌تو عروس اربابی؟!

با بغض سرم و تکون دادم که پوزخندی زد و گفت:
_‌فکر نمیکردم ارباب بخواد یه گدا گشنه رو از روستا برداره صیغه کنه.

بابغض به توهین و تحقیراش گوش میدادم که صدای لیلا بلند شد:

_‌بهتره به کارتون برسید بجای گفتن این حرفها.

آرایشگر پشت چشمی نازک کرد و به سمتم اومد بعد اینکه صورتم و بند انداخت و اشکم و در آورد ابروهام و درست کرد و شروع کرد به آرایش کردن

مثل یک عروسک تو دستاش بودم بی هیچ حرکتی فقط داشتم به آینده ای فکر میکردم که نمیدونستم چه چیزی در انتظارمه مطمئنن آینده ی خوبی نبود

من داشتم صیغه میشدم صیغه ی مرد متاهلی که خودش زن داره و فقط بخاطر انتقام داره با من ازدواج میکنه.

_‌خانوم جان بلند شید این چادر و بپوشید عاقد اومده.

با چشمهای اشکی به لیلا خیره شدم و با بغض نالیدم:
_‌من نمیخوام صیغه بشم.

آرایشگره پوزخندی زد و گفت:
_‌باید از خدات باشه دختره دهاتی.

نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و از اتاق خارج شد نگاهم و به لیلا دوختم که گفت:
_‌ارباب اونقدر آدم بدی که نشون میده نیست پس ناراحت نباش شاید قسمتت اینه.

چادر سفید گل گلی رو روی سرم انداختم و همراه لیلا و سهیلا به سمت پایین حرکت کردم عاقد اومده بود همه بودن

ارباب خانوم بزرگ مامان ارباب و همسر ارباب که خشمگین و پر از کینه بهم نگاه میکرد با اشاره ای که ارباب کرد به سمتش رفتم

وقتی داشتم از کنارشون رد میشدم سلام آرومی دادم که چیزی جز پوزخند و نگاه حقیر آمیز نصیبم نشد

با بغض و التماس برای آخرین بار به ارباب چشم دوختم تا شاید منصرف بشه ولی با دیدن چشمهای سردش تموم امیدم پر کشید

نمیدونم عاقد چی گفت چیشد و کی صیغه ی مادمالعمر ارباب شدم.

_‌بلند شو دست خانوم بزرگ و مادرم و ببوس.

با شنیدن صدای ارباب نگاهم و بهش دوختم با بغض از روی میز بلند شدم و به سمت خانوم بزرگ رفتم که با سردی و جدیت وایستاده بود…

دستش و گرفتم و بوسیدم که با صدای سردی لب زد:
_‌خوشبخت بشی دختر جون.

خواستم بهش بگم من خوشبخت نمیشم چون فقط وسیله ی انتقامم برای ارباب ولی سکوت کردم به سمت مادر ارباب

رفتم که با غیض و عصبانیت بهم خیره شده بود خواستم دستش و ببوسم که دستش وپس کشید و با لحن بدی گفت:

_‌دختره ی بد قدم بخاطر برادر عوضی تو برادرم مرد نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره.

و با قدم های بلند ازم دور شد همسر ارباب نگاه تحقیر کننده و پر از نفرتی بهم انداخت و رفت با بغض به جاهای

خالیشون خیره شدم مگه من خواستم برادرم دایی ارباب و بکشه و من و به عنوان خونبس به اینجا بیارن و به زور

صیغه ی اجباری ارباب هوسبازـ بشم که خودش زن داره با شنیدن صدای خانوم بزرگ نگاهم و بهش دوختم که…

با صدای سردی رو به ارباب گفت:
_‌پارچه ی خونی یادت نره!‌

وحشت زده به خانوم بزرگ خیره شدم که صدای ارباب بلند شد:
_باشه خانوم بزرگ.

با بهت بهشون خیره شده بودم من نمیتونستم من تازه شونزده سالم شده بود چجوری باید همخواب ارباب میشدم

با فکر کردن بهش از ترس اشک تو چشمام نشست که صدای داد ارباب بلند شد:
_‌لیلا لیلا!‌

_‌بله ارباب؟!‌

_‌این دختر و ببر تو اتاق و آمادش کن!‌

لیلا نگاهی به صورت پر از اشک و ترسیده ام انداخت و گفت:
_‌چشم ارباب.

اومد به سمتم بازوم و گرفت و دنبال خودش به سمت اتاق برد وقتی داخل اتاق شدیم تازه به خودم اومد و با گریه نالیدم:

_‌من میترسم تو رو خدا کمکم کن فرار کنم…

_‌کسی نمیتونه از دست ارباب فرار کنه و مجازت کسی که فرار کنه مرگه !

‌با وحشت بهش خیره شدم اشکام روی گونه هام جاری بودن بدون توجه به سمت کمد رفت و لباسی رو برداشت و دوباره

به سمتم اومد نگاهی به لباس خواب کوتاه و قرمز جیغی که به سمتم گرفته بود انداختم که صدای لیلا بلند شد:

_‌بگیر برو بپوشش باید آماده بشی ارباب تا یکساعت دیگه میاد عجله کن.

با بغض لب زدم:
_‌من این لباس و نمیپوشم.

_‌اگه نمیخوای ارباب خودش بیاد و این لباس و تنت کنه بهتره لجبازی رو بزاری کنار و بپوشی.

باشنیدن اسم ارباب با ترس لباس و ازش گرفتم و به سمت سرویسی که داخل اتاق بود رفتم لباسم و با لباس خواب عوض کردم

نگاهی بخودم تو آینه بلند قدی که تو حموم بود انداختم رنگ قرمز لباس با پوست سفیدم تضاد جالبی ایجاد کرده بود

با یاد آوری اینکه امشب باید با ارباب همخواب بشم بازم بغض تو گلوم نشست که تقه ای به در خورد و…

صدای لیلا بلند شد:
_‌داری چیکار میکنی زود باش بیا بیرون.

با دستهای لرزون در اتاق و باز کردم و با صورت رنگ پریده به لیلا خیره شدم نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:

_‌تو چرا رنگت پریده.

دستی به صورتم کشیدم که دستم و گرفت و روی میز نشوندم کرم پودری از توی کشو در آورد و به صورتم زد

رژ لب کمرنگ صورتی رو از روی لب هام پاک کرد و رژ قرمز جیغی رو روی لب هام کشید موهای بلندم و باز کرد که دورم ریخت

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌من میرم به ارباب بگم آماده ای.

دستش و گرفتم و با بغض لب زدم:
_‌من میترسم تو رو خدا تنهام نزار !

لبخندی زد و گفت:
_‌نترس عزیزم ارباب مرد خوبیه.

و از اتاق خارج شد نمیدونستم چیکار کنم با فکری که به سرم زد بشکنی زدم از خوشحالی

خودم و روی تخت انداختم و پتو رو روی خودم انداختم و چشمام و بستم اینجوری دیگه ارباب بهم نزدیک نمیشه فک میکنه خوابم.

با باز شدن در اتاق..

چشمام و محکم روی هم فشار دادم که صدای قدم های ارباب که به تختم نزدیک شد رو میشنیدم نفسم و نگه داشتم که صدای سرد ارباب اومد:

_‌حالا که خوابی بهتر میتونم کارم و بکنم!‌

از ترس سریع روی تخت نشستم که با دیدن چشمهای به خون نشسته ارباب آب دهنم و با ترس قورت دادم که صدای عصبی و سرد ارباب بلند شد:
_‌دختره ی عوضی حالا خودت و به خواب میزنی؟امشب که زیرم جون دادی حالیت میکنم.

باالتماس نالید‌م:
_‌ارباب تو رو خدا ولم کن.

انداختم روی تخت و روم خیمه زد و با صدای خشداری گفت:
_‌تازه گرفتمت کوچولو.

دهن باز کردم حرف بزنم که با لباش لبام دوخت و نرم شروع کرد به بوسیدن با دستم هلش دادم ولی یه میلیمترم تکون نخورد

گازی از لبش گرفتم تا ولم کنه ولی وحشی تر شد خشن مشغول بوسیدن لبام شد حس کردم لبام میخواد از جا کند بشه

دستش زیر لباسم رفت و شروع کرد که..

به نوازش کردن بدنم و بوسیدن و مکیدن گردنم اشکام بی وقفه روی گونم جاری بودن با چشمهای سرد و خمارش نگاهی به صورت اشکیم انداخت

و از روم بلند شد با بلند شدنش خوشحال بهش نگاه کردم که شاید دلش به رحم اومد و ولم کرده ولی وقتی لباساش و در آورد

همه ی امیدم پر کشید بدون توجه به التماس هام لباسام و از تنم خارج کرد و بین پام جا گرفت بدون ذره ای ملایمت

بهم ضربه زد که با صدای بلندی جیغ کشیدم بدون توجه به جیغ هام بیرحمانه خودش و بهم کوبید و ازم جدا شد.

بیحال روی تخت با چشمهای نیمه بازم بهش خیره شدم که بدون توجه به حال و روزم لباسا‌ش و پوشید و و دستمال سفیدی

آورد و بین پام کشید و با صدای سردی گفت:

_‌فک نکن تو زن من شدی قراره مثل پرنسس زندگی کنی از امروز زندگی جهنمیت شروع میشه.زن من فقط حوریه است نه توی دهاتی گدا گشنه.

نگاه سردی بهم انداخت و ..

از اتاق بیرون رفت با بیرون رفتنش بغضم با صدای بدی ترکید چرا من باید خونبس میشدم چرا باید همسر این مرد بی احساس میشدم

حتی تو این وضعیت هم کنارم نموند و رفت پیش همسر اولش چرا باید بمونه پیش من منی که همسر صیغه ایشم

با تیری که زیر دلم کشید حیغ کوتاهی کشیدم و از درد گریه کردم چقدر بی کس بودم

نمیدونم چقدر گریه کردم که از شدت ضعف چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم.

با دلدرد از خواب بیدار شدم چشمام و باز کردم که لیلا رو کنار خودم دیدم با دیدن چشمهای بازم به سمتم اومد و

با نگرانی لب زد:
_‌خوبی؟!

روی تخت نیم خیز شدم که دلم تیری کشید و با صدای بلندی زدم زیر گریه که صدای هول زده ی لیلا اومد:

_‌چیشد کجات درد میکنه؟!‌

با باز شدن در اتاق و …

نگاهم و به مادر دوختم که با پوزخند و تحقیر نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌فکر نکن اومدی خوشگذرونی و میتونی استراحت کنی گشمو لباست و بپوش از امروز باید کارای عمارت و تو بکنی.

نگاهی به لیلا انداخت و گفت:
_‌تا نیم ساعت دیگه این دختر باید کارش و شروع کنه وگرنه صدضربه شلاق و تو میخوری و ٢٠٠ضربه این دختره ی گدا گشنه.

با بهت بهش خیره شدم که نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و از اتاق خارج شد.
هنوز با بهت به در بسته خیره بودم که صدای لیلا تو اتاق پیچید :

_‌باید حموم کنید و غسل کنید.باید سریع بریم پایین خانوم با کسی شوخی ندارن.

چشمهای اشکیم و بهش دوختم و‌مظلومانه لب زدم:
_‌درد دارم.

با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت:
_‌مجبوریم بلند شو برو حموم وقت داره میگذره.

بعد حموم کردن به سختی لباسام و پوشیدم و در اومدم که لیلا با نگرانی گفت:
_‌زود باش باید بریم پایین.

موهای بلندم رو سریع بافتم و شال بلندم رو روی سرم انداختم و همراه لیلا از اتاق خارج شدیم

با درد راه میرفتم وقتی به طبقه پایین رسیدیم لیلا به سمت سالن اصلی رفت با دیدن خانوم بزرگ مادر ارباب و همسرش

که پشت میز صبحانه مشغول صبحانه خوردن بودن دلم از گرسنگی ضعف رفت نگاهی به چیزهایی که روی میز بود انداختم

با نیشگونی که لیلا گرفت نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_‌خانوم بزرگ با تو حواست کجاست دختر.

با شرمندگی نگاهی به خانوم بزرگ کردم و گفتم:
_‌ببخشید خانوم.

مادر ارباب پوزخندی زد و گفت:
_‌وقتی یه رعیت گدا گشنه رو بیارید سر میز همین میشه.

با بغض سرم و پایبن انداختم که صدای جدی خانوم بزرگ بلند ‌شد:
_‌ساکت عروس!‌

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *