خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی/پارت هشتادو دو

رمان شوهر غیرتی/پارت هشتادو دو

#چند_سال_بعد

چند سال گذشته بود ، مامان نازگل بخاطر حال بد ارباب زاده بهش همه چیز رو گفته بود و داشتند میومدند تا پسرم رو از دست من بگیرند که ارباب سالا با همایون تماس میگیره و میگه بهش از اونجا بریم تنها کسی رو که میدیدم ارباب سالار بود از بقیه اصلا خبری نداشتم حتی نمیدونستم حالشون خوب هست یا نه ، وقتی ارباب سالار میومد دیدن من و امیرعباس هیچی درمورد اونا نمیگفت منم چیزی نمیگفتم حالا امیرعباس شش سالش شده بود کاملا صورتش رفتارش شبیه ارباب زاده بود و همین باعث میشد با هر بار نگاه کردن بهش یاد ارباب زاده بیفتم و دلتنگش بشم .
_ مامان
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان مامان
اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود
_ پس بابای من کی قراره بیاد ؟
با شنیدن این حرفش درست مثل همیشه بغض کردم و با صدایی که داشت میلرزید آهسته لب زدم :
_ بلاخره میاد
دستش رو به کمرش زد
_ شما همیشه میگید میاد اما نمیاد مامان چرا دروغ میگی به من هان ؟
اشکام جاری شدند نتونستم اینبار جلوی خودم رو بگیرم من چی باید جوابش رو میدادم اینبار با نگرانی گفت :
_ مامان گریه نکن دیگه درمورد بابا چیزی نمیپرسم مامان …
نمیدونم چیشد یهو چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق …
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم مثل همیشه هولیا کنار من نشسته بود داشت با همایون حرف میزد
_ من چم شده ؟
با شنیدن صدام هولیا به سمتم برگشت و گفت :
_ باز به خودت فشار آوردی باعث شدی امیرعباس هم بترسه .
با شنیدن این حرفش سریع تو جام نیم خیز شدم که درد بدی تو سرم پیچید آخ گفتم که هولیا با حرص گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟
با درد نالیدم :
_ امیرعباس
_ این شکلی بیشتر باعث میشی بترسه زود باش دراز بکش باید استراحت کنی بهت فشار اومده

وقتی دوباره چشمهام رو باز کردم ارباب سالار کنار من بود
_ ارباب سالار
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ چرا مراقب خودت نیستی ببین چه بلایی سر خودت آوردی مثلا بهت گفته بودم بیشتر مراقب خودت باش ، امیرعباس خیلی ترسیده .
با شنیدن اسم امیرعباس همه چیز یادم افتاد و باعث شد اشک تو چشمهام جمع بشه
_ امیرعباس باباش رو میخواد
ارباب سالار چند دقیقه ساکت به من خیره شد و بعدش گفت :
_ وقتش نشده برگردی ؟
_ میترسم
ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید
_ از چی میترسی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ از خشم ارباب زاده نزدیک هشت سال گذشته از اون روز ها پسرم هفت ساله شده و حالا من جا افتاده شدم اون زمان فقط هفده سال سن داشتم حالا بیست و پنج ساله شدم ، ارباب زاده بابت اینکه پسرش رو این همه سال ازش مخفی کردم از دست من عصبانی هست میدونم .
ارباب سالار کنارم نشست و گفت :
_ عصبانی هست درسته چون حق داره این همه سال که گذشته زمان کمی نیست ستاره هشت سال هست که زن و بچش ازش دور بودند این تاوان بزرگی بود واسش حالا وقتش شده برگردی عصبانیتش به مرور کم میشه من پشتت هستم ستاره اجازه نمیدم اذیت بشی اما وقتش شده که برگردی پسرت به پدرش نیاز داره .
لب گزیدم :
_ میام بخاطر پسرم کی قرار هست برگردیم ؟
_ فردا صبح
_ باشه
بعدش صدای در اتاق اومد ، سرجام نیم خیز شدم پسرم بود امیرعباس به سمتم اومد محکم بغلش کردم صورتش رو بوسیدم و با مهربونی پرسیدم :
_ خوبی پسرم
_ ببخشید مامان نمیخواستم ناراحتت کنم بهت قول میدم دیگه هیچ سئوالی درمورد بابا از شما نپرسم من …
وسط حرفش پریدم :
_ فردا قراره بریم پیش بابات !
با شنیدن این حرف من چند ثانیه شکه بهم خیره شد ، بعدش با شادی داد زد :
_ واقعا
_ آره قراره همراه بابا بزرگت بریم .
امیرعباس به سمت ارباب سالار رفت و محکم بغلش کرد خیلی وابسته به ارباب سالار بود و دوستش داشت ، استرس بدی داشتم میترسیدم از واکنش بد ارباب

بلاخره برگشته بودیم همون عمارت بود که از وقتی یادم هست شکنجه شده بودم دست امیرعباس رو گرفته بودم داخل شدیم پشت سر ارباب سالار صدای مامان نازگل داشت میومد :
_ خبر مهمت چی بود …
با دیدن من و امیرعباس ساکت شد ، شکه گفت :
_ ستاره !
با شنیدن این حرفش ترنج حوا رو دیدم ، حوا شکمش برجسته شده بود اینطور که مشخص بود حامله بود اما ترنج یه دختز هشت ساله بغلش بود با دیدن کسی که اومد کنارش ایستاد چشمهام گرد شد داداشم بود کسی که بخاطرش من عروس خونبس شدم با بهت گفتم :
_ داداش
به سمتم اومد محکم بغلم کرد تو بغلش اشک ریختم دستی به سرم کشید
_ کجا بودی این همه سال عزیز دل داداش
خیره به چشمهاش شدم خواستم جوابش رو بدم که صدای مامان نازگل اومد :
_ چرا من و بدون خبر گذاشتی ؟
با شنیدن این حرف مامان نازگل ساکت به چشمهاش خیره شدم خودش خیلی خوب میدونست دلیل این کار من چی بود
_ مامان پس بابام کجاست ؟
با شنیدن صدای امیرعباس مامان نازگل با گریه کنارش نشست و گفت :
_ عزیزم دلم خوبی
امیرعباس با لبخند بهش خیره شد
_ شما باید مامان بزرگ من باشید ، همون که بابا بزرگ همیشه ازش میگه ، خیلی دوست داشتم ببینمتون من شما رو خیلی دوست داره .
بعدش خم شد دست مامان نازگل رو بوسید ، مامان نازگل با صدای بلندی زد زیر گریه منم قلبم داشت تند تند میزد یه حس و حال بدی داشتم که نمیتونستم بفهمم دلیلش چی هست
_ چخبره اینجا ؟
با شنیدن صدای خشک و بم ارباب زاده احساس کردم قلبم ایستاد
به سمتش برگشتم تغیر کرده بود اما نه زیاد درست مثل گذشته خوشتیپ و جذاب بود با دیدن من اخماش رو تو هم کشید و خیلی سرد گفت :
_ این زن رو کی راه داده ؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم توقع داشتم داد و بیداد کنه اما این حرفش زیادی سنگین اومد واسه ی من صدای ارباب سالار بلند شد :
_ ستاره مهمون من هست و هیچکس حق نداره بهش بی احترامی کنه

امیرعباس دستم رو کشید و گفت :
_ مامان اون بابای منه همون که همیشه عکسش رو بهم نشون میدادی ؟
_ آره
امیرعباس دستم رو ول کرد به سمت ارباب زاده رفت دستش رو گرفت و بوسید که باعث شد اشکام روی صورتم روون بشند با شادی گفت :
_ شما بابای من هستید
ارباب زاده نگاه وحشتناکی بهش انداخت و پسش زد که باعث شد چشمهام گرد بشه با صدایی که از شدت خشم داشت میلرزید داد زد :
_ تو پسر من نیستی !.
نگاهم به امیرعباس افتاد که با مظلومیت بهش خیره شده بود
_ شما بابای من هستید چرا دوستم ندارید ؟
ارباب زاده قبل از اینکه چیزی بگه صدای یه دختر بچه اومد
_ بابا ببین مامان چی واسم خریده
ارباب زاده به سمتش برگشت بغلش کرد و بوسیدش که باعث شد اشکای امیرعباس روی صورتش جاری بشند ، پس ارباب زاده ازدواج کرده بود نمیتونستم بیشتر از این شاهد شکسته شدن پسرم باشم و همینطور خودم به سمت امیرعباس رفتم دستش رو گرفتم و از اون عمارت خارج شدیم
داشت دنبال ما میومد ارباب سالار
_ وایستا کجا داری میری ؟
ایستادم بهش خیره شدم و گفتم :
_ ارباب زاده ازدواج کرده صاحب یه دختر شده چرا ما رو آوردید ؟
ارباب سالار با اخم بهم خیره شد
_ درسته ازدواج کرده توقع نداشتی که این همه سال مجرد باشه ؟
عصبی خندیدم
_ نه همچین توقعی نداشتم اما توقع نداشتم پسرم خورد بشه .
امیرعباس با گریه گفت :
_ مامان بابا چرا ما رو دوست نداره ؟
کنار پاش زانو زدم اشکای روی صورتش رو پاک کردم و با عصبانیت گفتم :
_ چون اون یه آدم عوضی هست همیشه هم من و اذیت کرد اون نمیتونه واست بابای خوبی باشه امیرعباس اون …
_ بسه
با شنیدن صدای داد ارباب سالار بلند شدم و خیره بهش شدم
_ چیه چرا عصبانی میشید ؟
_ داری اذیتش میکنی !
_ شما باعث شدید اذیت بشه ندید چجوری پسرم رو خورد کرد هان ؟
_ بیا داخل آروم شدی حرف میزنیم .
_ ما میریم من پام و تو اون عمارت نمیزارم

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

7 دیدگاه

  1. واقعا خیلی پارت دیر میزارید حداقل هفته‌ای دوتا بزارید

  2. sarina.farzin

    پارت بعدیو کی میزارین هفت روز گذشته

  3. چقد بده اه فک کردم الان چ استقبالی میکنه

  4. میشه به نویسنده بگید کی رمان یا چند پارت دیگه تمام میشه!؟

    وبگید اهورا و ستاره بهم میرسن!؟

  5. لطفا از نویسنده بپرسید رمان چند پارت یا کی تمام میشه خواهشا!؟

    اخه خیلی طولانیش کرد اصلا فکر نمیکردم اهورا ازدواج کنه فکر میکردم ستاره بعد که برگشت با اهورا و پسرش زندگیه خوبی داشته باشند اینجا خیلی بدی ستاره از اول سختی کشیده و بعد به اهورا نرسه اخه مگه میشه!؟

  6. 😢😢عوضیی اشغال نگا نگا من عکر کردم اصلا ازدواج نمیکنه مگه بیرونش نکرد دیوث الان چشه 😬😬

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *