خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی/پارت صدو بیستو هشت

رمان شوهر غیرتی/پارت صدو بیستو هشت

_ لاله
با شنیدن صدای نازنین خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ چیشده چرا انقدر عصبانی هستی ؟
پوزخندی زدم :
_ مگه حتما باید اتفاقی افتاده باشه تا من عصبانی بشم هان ؟
متعجب شده بود چرا امروز دارم انقدر سرد برخورد میکنم اما هیچکس از حال من خبردار نبود ، جز شیرین که با لبخندی که روی لبش بود داشت باعث میشد بیشتر عذاب بکشم کاش میمردم و نمیدیدم امیرعباس به من خیانت کرده چقدر تلخ بود
_ لاله خوبی ؟
_ نه
بعدش به سمت اتاقم رفتم و در رو محکم بستم با عصبانیت داشتم تو اتاق قدم میزدم که یهو در اتاق باز شد نگاهم به امیرعباس افتاد ، عصبی خندیدم چ رویی داشت اومده بود تو اتاق پیش من
_ چقدر رو داری بی شرف
اخماش رو تو هم کشید :
_ خفه شو
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چرا عصبانی میشی ؟
_ چون داری چرت و پرت میگی اون هم خیلی زیاد و انگار خودت حواست نیست
_ دیشب من بودم داشتم با یکی دیگه س*ک*س میکردم آره ؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ شیرین زن منه !
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم چرا داشت باعث میشد ، ذهنیتی که نسبت بهش داشتم تو ذهنم خراب بشه قصد داشت به چی برسه که اینطوری برخورد میکرد ، حسابی قلبم به درد اومده بود
_ برو بیرون
_ چی ؟
با خشم غریدم ؛
_ گمشو بیرون چون داری باعث میشی حالم بد بشه ، من از تو چندشم میشه
خواست چیزی بگه اما منصرف شد گذاشت رفت ، واقعا دیگه داشتم دیوونه میشدم کاش میتونستم حداقل یه جوری حالش رو خوب کنم البته دیگه نمیشد
چرا همچین بدی در حق من کرد هیچوقت نمیتونستم امشب رو فراموش کنم ….

امیرعباس رسما به من خیانت کرده بود نمیتونستم هیچوقت فراموش کنم چون واقعا در حق من بدی خیلی بزرگی انجام داده بود یه آدم چقدر میتونست پست و کثیف باشه خیلی بد شده بود
صبح تا شب خودم رو تو اتاق حبس کرده بودم که بلاخره خانوم بزرگ نگرانم شده بود اومد داخل خیره به من شد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چیشده چرا امروز اصلا از اتاقت خارج نشدی نگرانت شدم گفتم نکنه اتفاقی واست افتاده باشه
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ هیچ اتفاق بدی نیفتاده مطمئن باشید !
_ مطمئن باشم ؟
_ آره
دوست نداشتم هیچکس متوجه بشه ما مشکل داریم ذاتا دوست نداشتم هیچ اتفاق بدی بیفته
_ لاله
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ من نگرانت هستم !
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ تو با امیرعباس مشکلی واستون پیش اومده ؟
_ نه
میدونستم خیالش راحت نیست اما قصد نداشتم فعلا چیزی بهش بگم فعلا میخواستم بچم صحیح و سالن بدنیا بیاد بعدش یه فکری به حال این قضیه میکردم شاید ازش طلاق میگرفتم واسه ی همیشه خیلی فکر تو ذهنم نقش بسته بود نمیدونستم باید چیکار کنم !
* * *
مجبور شدم واسه ی شام بیام بیرون تا هیچکس متوجه نباشه
شیرین با لبخند چندشی که روی صورتش بود خیره به من شده بود
_ خوبی ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ باید بد باشم !
_ نه
_ پس چرا این شکلی شدی حسابی گرفته هستی !
خندیدم :
_ چیزی نیست من خوب هستم نگران من نباشید
_ مطمئن باشم چیزی نیست ؟
_ آره

نازنین با حرص گفت ؛
_ از کی تا حالا حال لاله واسه ی تو مهم شده ؟ نکنه تو باعث شدی امروز حالش بد باشه ؟
قبل اینکه شیرین چیزی بگه جوابش رو دادم :
_ نازنین عزیزم من حالم خوب هستش اصلا نیاز نیست نگران من باشی ، بعدش یکی مثل شیرین نمیتونه باعث بشه حال من بد‌ باشه
چشمهاش برق شادی زد مشخص بود حسابی خوشحال شده بابت این قضیه
همه ساکت شده بود که شیرین گفت :
_ من و امیرعباس قصد داریم بچه دار بشیم
دستم از شدت عصبانیت مشت شد اما ساکت شدم ، ارباب سالار سرد گفت :
_ سر میز شام وقت این حرفا نیست
_ ولی من میخواستم شادیم رو با شما شریک بشم چرا عصبانی میشید
نگار پوزخندی زد :
_ تو اول ببین شوهرت حاضره باهات باشه حامله بشی یا نه چون امیرعباس قصد داشت طلاقت بده ، بعدش تو نازا بودی چجوری میخوای بچه دار بشی نکنه از روی هوا یا با یه دروغ میگه !
شیرین حسابی عصبانی شده بود اما جلوی خودش رو گرفته بود چون قصد داشت من رو اذیت کنه
_ من میتونم حامله بشم !
_ واقعا
_ آره
_ مبارک پس
مامان ستاره لب باز کرد :
_ امیرعباس قراره طلاقت بده
_ دیگه قرار نیست طلاقم بده مگه نه لاله ؟
میدونستم داشت به ماجرای دیشب اشاره میکرد واسه ی همین بود که حالم بد شده بود
_ بسه
بعدش بلند شدم دوست نداشتم اذیت بشم بیشتر از این تا همینجا کافی بود
_ لاله
_ جان
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری درست میشه همه چیز مطمئن باش
_ واسم مهم نیست چیکار میکنند فقط کاری به من نداشته باشند کافی هستش !.

داخل اتاقم شدم که امیرعباس هم پشت سرم داخل شد و با خشم غرید :
_ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی ؟
خونسرد داشتم بهش نگاه میکردم خودش داشت میدید حال من خیلی بد بود و داشت بهم فشار میاورد و هیچ کاری از دستم برنمیومد چند دقیقه که گذشت گفتم :
_ ببین چی بهت میگم داری باعث عصبانیت من میشی حالا فازت چیه اینطوری میگی
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ میخوای چی رو ثابت کنی ؟
چشمهام با درد روی هم فشرده شد ، چند دقیقه که گذشت صداش زدم :
_ امیرعباس
_ بله
_ دست از سرم بردار
_ چی ؟
_ شنیدی چی گفتم بهت دست از سرم بردار خسته شدم بخوام همش با شما کلنجار برم
به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و سرم فریاد کشید :
_ بفهم چی داری میگی من شوهرت هستم
پوزخندی بهش زدم :
_ شوهری که من و دوست نداره و واسش ذره ای مهم نیستم
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود حسابی داره بهش فشار میاد
_ انقدر مزخرف نگو
رفتم روی تخت نشستم دستم رو روی شکمم گذاشتم داشت بهم فشار میومد
_ بهتره بری !
_ چی ؟
_ بهتره بری بیرون حالم رو داری بد میکنی و حواست نیست !
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد مشخص بود حسابی تحت فشار هستش ولی خوب کاریش نمیشد کرد
_ لاله
_ بله
_ میشه یه سئوال بپرسم !
_ نه
_ لاله دیگه داری شورش رو درمیاری میفهمی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ وقتی داشتی به من خیانت میکردی به اینا هم فکر میکردی بد نبود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

9 دیدگاه

  1. ادمین پس کی پارت جدید میزاری

  2. آخه چرا انقده بی مسئولیتین

    باید یک ماه صبر کنیم اخه

    ا

  3. ادمین کلا بیبرنامس اگه وقتتون براتون با ارزشه برین پی دی اف کامل رمان دلخواهتونو دانلود کنین از پیجای مختلف اگر توی گوگل سرچ کنین میاره
    کلا بیخیال این رمان بشین نه تنها قلم قوی ای نداره بلکه واسه هر پارت باید کلی صبر کرد نخونید لطفا!!!!

  4. تورو به خدا قسمت میدم پارت بعدی رو بزار لطفا

  5. ادمین پس کی پارت جدید میزارین ؟

  6. چرا انقدر دیر به دیر پارت میزارین

  7. پارت بعدی رو کی میزارید؟

  8. میشه پارت جدید رو بزارید

  9. ممنون.. فقط لطفا زود به زود پارت بذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *