خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی/پارت صدو بیستو نه

رمان شوهر غیرتی/پارت صدو بیستو نه

با شنیدن این حرف من عصبانی شد و گفت :
_ بهتره بفهمی چی داری میگی ، من بهت خیانت نکردم شیرین زن من بود
قهقه ای زدم :
_ پس چرا من باورم نمیشه واسم سخت هستش بخوام حرفای تو رو باور کنم !.
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد اما مشخص بود حسابی عصبی شده انقدر که نمیشد حدس زد ولی دیگه واسم ارزش نداشت
به سمتم اومد خم شد تو صورتم و با صدایی که حسابی از شدت عصبانیت گرفته و خش دار شده بود لب زد :
_ واسم مهم نیست چی فکر میکنی اما بهتره این رو حالیت شده باشه که …
وسط حرفش پریدم :
_ ک چی هان ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ خودت دوست داری من عصبانی بشم کاملا مشخصه قصد و نیتت چیه
پوزخندی بهش زدم :
_ من قصد و نیت خاصی ندارم ؟
_ آره
مشخص بود خیلی داره بهش فشار میاد اما خودش رو کنترل میکنه
_ لاله بهتره زود عاقل بشی وگرنه واست بد میشه
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا بعضی رفتار هاش روی اعصاب بود
* * * * *
_ لاله
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ بگو میشنوم !.
_ قصد داری چیکار کنی
_ از امیرعباس طلاق میگیرم
چشمهاش گرد شد
_ واقعا
_ آره
_ ولی بچه اش تو شکمت هست
_ بچم رو بدنیا میارم میرم پیش خانواده ام بچم پیش من میمونه امیرعباس خواست بیاد پیشش من نمیتونم با کسی زندگی کنم که بهم خیانت کرده
_ اینطوری نگو ! .

_ پس چی میخوای با کسی زندگی کنم که بهم خیانت کرد و فکر خیالش پیش یکی دیگه هستش
نفس عمیقی کشید و گفت ؛
_ اما شیرین زنش بود بعدش ممکن هست یه اشتباهی شده باشه …
وسط حرفش پریدم :
_ اصلا سعی نکن ازش دفاع کنی نازنین من خودم با چشمهام دیدمش
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و ساکت شد ، هیچکس نمیتونست درک کنه من چقدر عذاب کشیدم با صحنه ای که دیدم و الان چ دردی رو دارم تحمل کنم واسم سخت بود خیلی زیاد
_ لاله
_ بله
_ از دستم ناراحت نباش من بخاطر خودت میگم !.
_ ناراحت نمیشم چون هیچکس جای من نیست متوجه بشه چ عذابی رو دارم تحملش میکنم .
چند دقیقه ساکت شده بود بعدش صداش بلند شد :
_ میخوای بریم جنگل شاید حال و هوات عوض بشه خیلی گرفته شدی
_ نه حوصله ندارم باشه واسه ی یه وقت دیگه نازنین ممنون ک بفکرم هستی .
صدای در اتاق اومد و بعدش باز شد با دیدن شیرین اخمام تو هم فرو رفت اما اون لبخندی زد و خطاب به نازنین گفت :
_ ما رو تنها بزار
_ نازنین جایی نمیره هر حرفی داری بگو و گمشو
یه تای ابروش بالا پرید :
_ حسودیت شده
_ چرا باید حسودیم بشه ؟
_ چون امیرعباس من رو دوست داره !
_ شک دارم دوستت داشته باشه بنظرم فقط بخاطر هوسش بهت نزدیک شده
چشمهاش برق بدی زد :
_ بیخودی زر زر نکن وگرنه …
صدای عصبانی نازنین بلند شد :
_ وگرنه میخوای چ گوهی بخوری
شیرین با خشم غرید :
_ تو یکی ساکت باش
دوست نداشتم شیرین بیشتر از این باعث اعصاب خوردی واسمون بشه ، واسه ی همین با عصبانیت گفتم ؛
_ سریع از اینجا گمشو چون داری واسمون دردسر درست میکنی !.

پوزخندی زد :
_ میترسی ؟!
_ باید از تو بترسم که داری هی چرت و پرت میگی واسه ی من آره ؟
حسابی شوکه شده بودم نمیدونستم چی باید بهش بگم چرا داشت روی اعصاب من راه میرفت مگه چ بدی در حقش کرده بودم که فقط دوست داشت عذابم بده
_ لاله
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ آروم باش باشه !
چشمهام رو با آرامش روی هم فشار دادم چند دقیقه ک گذشت به سمت شیرین برگشت و گفت :
_ برو بیرون قبل اینکه بخوام داد بزنم بقیه بیان حسابت رو برسن
پوزخندی زد :
_ میرم اما مطمئن باش دوباره میام !
با رفتنش از اتاق دستم مشت شد چقدر کثیف بود این آدم کاش میتونست انقدر پست و کثیف نباشه
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ بگو !.
_ امیرعباس میدونه اذیتت میکنه
گوشه ی لبم کج شد
_ امیرعباس خودش هم من رو اذیت میکنه انقدر ک حد و تصور نداره
چشمهاش گرد شد
_ ولی این ….
_ دوست ندارم دیگه درموردش صحبت کنم میشه من رو تنها بزاری نازنین ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و از اتاق خارج شد که اجازه دادم اشکام روی صورتم جاری بشه خیلی سخت بود تحمل این همه عذاب واسه ی من ….
* * * *
_ شنیدم شیرین اومده اینجا باهاش بحث کردی حالت بد شده
پوزخندی بهش زدم ؛
_ مگه حال بد من واست مهمه ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ انقدر دنبال بحث و دعوا نباش میدونی واسم مهم هستی !.

_ من واست بی ارزش هستم این رو خیلی خوب میدونم پس نیاز نیست برعکسش رو بگی
با عصبانیت داشت به من نگاه میکرد مشخص بود حسابی از دستم عصبانی شده اما داشت خودش رو کنترل میکرد خوب این مسئله ارتباطی به من نداشت
بلند شدم خواستم برم سمت نشیمن که صداش بلند شد ؛
_ کجا داری میری ؟
با تمسخر بهش خیره شدم و گفتم :
_ دارم میرم بیرون اگه مشکلی ندارید
چشم غره ای به سمت من رفت :
_ من و مسخره نکن
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم واقعا حسابی داشت روی اعصاب من راه میرفت
_ بسه دیگه امیرعباس تو کار اشتباهی انجام دادی قرار نیست من بازخواست بشم
بعدش خواستم برم که صدام زد :
_ لاله
ایستادم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ داری میری ؟
_ آره
_ کجا ؟
_ گفتم ک دارم میرم تو نشیمن پیش بقیه نکنه اینم مشکل داره ؟
_ نه
بعدش از اتاق خارج شدم دوست نداشتم دیگه با امیرعباس تنها باشم چون خیلی بد شده بود
_ لاله
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟!
_ آره
_ چی باعث شده انقدر تغیر کنی
خندیدم :
_ من تغیر کردم ؟!
_ آره
_ شاید چون شوهرم بهم خیانت کرده باعث شده تغیر کنم غمگین و دلشکسته باشم میشه ؟
مامان ستاره ساکت شد انگار میدونست حالم زیاد خوب نیست که بخواد از امیرعباس دفاع کنه ….

 

رابطه ی من و امیرعباس حسابی خراب شده بود و این قضیه داشت بهم فشار میاورد
_ لاله
خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ میخوای بریم پیش مامان بابا حال جفتمون حسابی خراب شده و این قضیه به منم داره فشار میاره
چند تا نفس عمیق کشیدم اما نمیتونستم حالم خوب باشه همش بد بود ، شوهرم بهم خیانت کرده بود کجا این قضیه میتونست خوب باشه کاش میشد
_ لاله
به سمتش برگشتم :
_ جان
_ میخوام یه سئوال بپرسم !
_ چی ؟!
_ چرا داری اینطوری برخورد میکنی قصد داری به چی برسی ؟
چشمهام گرد شد
_ منظورت چیه ؟
_ یعنی چرا همش داری به خودت صدمه میزنی اینطوری فقط حالت بدتر میشه
واقعا دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی داشتم دیوونه میشدم اما انگار کافی نبود
_ با بقیه صحبت کن بریم از اینجا شاید حق با تو باشه نگار اینجا موندن فقط باعث بدتر شدن حالمون میشه
لبخندی زد :
_ باشه
چ خوب بود که حداقل نگار پیشم بود و میتونستم خیلی راحت باهاش صحبت کنم
_ نگار
_ جان
_ سامیار باهات رفتارش خوبه ؟!
گوشه ی لبش کج شد :
_ تو چی فکر میکنی ؟
_ نمیدونم واقعا فقط میخواستم بفهمم رفتارش با تو چ شکلی هستش
_ با من رفتارش خوبه پس نیاز نیست اصلا نگران این قضیه باشی !.
_ واقعا
_ آره

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

یک دیدگاه

  1. مگه اینجا ادمین نداره که به ما جواب بده چرا دیر پارت گذاری میشه؟یا پارت بعدی رو کی میزارن که ما منتظر نمونیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *