خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو سه

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو سه

_ شماها چرا با غم این گوشه نشستید و اینقدر پژمرده شدید مگه چیشده ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ خیلی ناراحت هستم باید سراغ ماه بانو رو میگرفتیم باید میفهمیدیم ، حوا زندگی خیلی سختی داشته وقتی ما بچه هامون رو تو رفاه بزرگ کردیم اون داشته جون میکنده میدونی چقدر سخته به یه بچه تجاوز بشه ؟ وقتی سیزده سال سن بیشتر نداشته من …
گریه بهش اجازه نداد بیشتر صحبت کنه ساکت شد ، با ناراحتی دستش رو گرفتم و گفتم :
_ هیس انقدر نیاز نیست ناراحت باشید ، بلاخره درست میشه شما باید براش جبران کنید تو آینده حالا براش مادری کنید هنوز دیر نشده .
_ درموردش تحقیق کردیم ستاره
با تعجب پرسیدم :
_ خوب ؟
_ تجاوزش عمدی نبوده !
_ یعنی چی ؟
با گریه گفت :
_ ماه بانو اون و فروخته بخاطر پول دختر خودش رو فروخته بکارتش رو و وقتی اون مرد باهاش رابطه داشته زوری جوری وانمود کرده که تجاوز تا بتونه از حوا سواستفاده کنه ، ماه بانو اصلا مریض نبوده کاملا سر حال بود ما ….
_ چی ؟
با شنیدن صدای شوکه ی حوا مامان نازگل ساکت شد ، بلند شد از سرجاش ارباب سالار هم کنار حوا ایستاده بود
_ شما چی گفتید ؟

مامان نازگل فقط با گریه داشت بهش نگاه میکرد ، حوا به سمت ارباب سالار برگشت و گفت :
_ اینا واقعیت نداره اینا نمیتونه واقعی باشه مامان من باهام همچین کاری نمیکنه اون ….
ساکت شد به سمت مامان نازگل هجوم آورد و فریاد کشید :
_ چرا دروغ میگی هان ؟
مامان نازگل به هق هق افتاده بود
_ بسه
با شنیدن صدای ارباب سالار عصبی به سمتش برگشت
_ چرا باید بس کنم چرا درمورد مادرم …
ارباب سالار فریاد کشید :
_ اون هرزه مامان تو نیست
حوا ساکت شد با چشمهای گشاد شده داشت بهش نگاه میکرد باورش نمیشد
مامانش همچین بدی در حقش کرده باشه
_ اما ….
_ تموم حرف هایی که نازگل زد درسته من تحقیق کردم وقتی جواب آزمایش نیومده بود ، ماه بانو از من متنفر بود حتی قایم کرد حامله اس تا انتقامش رو از تو بگیره فکر کردی من اگه میفهمیدم حامله است اجازه میدادم بره ؟ فکر میکنی من بچم رو دست اون زن میدادم ؟
حوا با صدای لرزون شده ای گفت :
_ پس چرا باهام همچین کاری کرد مگه من چیکارش کرده بود من …..

ارباب سالار به سمتش رفت دو تا دستش رو دو طرف صورتش گذاشت و گفت :
_ تو شده بودی وسیله ای برای انتقام برای همین تو رو از من مخفی کرده بود من اگه از وجودت با خبر بودم مگه اجازه میدادم همچین بلاهایی سرت بیاد .
حوا به گریه افتاده بود ارباب سالار محکم بغلش کرده بود و سعی داشت آرومش کنه اما حوا انقدر حالش بد شد که بیهوش شد و تو اتاقش بردنش دکتر خبر کردند مثل اینکه یه شوک رو پشت سر گذاشته باید مراقبش باشید .
ارباب زاده که خیلی عصبی شده بود همش میگفت یه بلایی سر ماه بانو میارم فقط پیداش کنم زنده زنده چالش میکنم اما ارباب سالار بهش گفت آروم باش خودش به حساب ماه بانو میرسه .
_ ستاره
_ جان ارباب زاده
_ برو پیش حوا ببین چیزی نمیخواد ؟
_ چشم
به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم و داخل شدم چشمش که به من افتاد با صدای گرفته ای گفت :
_ کجا بودی منتظرت بودم !
_ ببخشید
بعدش رفتم کنارش نشستم و پرسیدم :
_ حالت بهتره ؟
اشک تو چشمهاش حلقه زده بود با صدای گرفته ای پرسید :
_ بنظرت میتونه حال من خوب باشه اونم بعد اتفاق هایی که افتاد ؟
_ آره

_ چجوری ستاره کمکم کن خیلی خسته شدم تموم زندگیم خیلی سختی کشیدم دوست ندارم الانم با فکر کردن به اینکه مامانم بهم خیانت کرده سر کنم همش میخوام خودم رو خلاص کنم اما میبینم اون شکلی گناه من بیشتره
_ میخوای بهت کمک کنم ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
_ پس پاشو !
متعجب بهم خیره شد و گفت :
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ تو پاشو بهت میگم
بلند شد که بهش گفتم اول بره حموم منم لباس هاش رو آماده میکنم متعجب شده بود اما گوش داد وقتی سر و وضعش مرتب شده صورتش رو آرایش ملیحی انجام داد
با رضایت بهش خیره شدم و گفتم :
_ خیلی خوشگل شدی
خندید
_ ممنون عزیزم
دستش رو گرفتم و گفتم :
_ بریم پایین تو باید تموم اتفاق های بدی که برات افتاده رو فراموش کنی فهمیدی ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
_ پس همراه من بیا بهت میگم چیکار کنی
_ باشه

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *