خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت پنحاهو شش

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنحاهو شش

مهمونی شروع شده بود انگار صدای جیغ و داد داشت میومد تلخ خندیدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم ، چشمهام گرم شد داشت خوابم میبرد که صدایی کنار گوشم شنیدم :
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب زاده آهسته چشمهام رو باز کردم
_جان
_ چرا خوابیدی !؟
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ پس باید چیکار کنم ارباب زاده
_ مگه نباید امروز تو جشن شرکت کنی !؟
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم هم داشت تو سرم میکوبید که برای برگشت هانیه جشن گرفته هم وقتی میدونست من چرا نرفته بودم داشت ازم سوال میپرسید
_ چرا قصد دارید من ناراحت بشم ارباب زاده !؟
با شنیدن این حرف من متعجب پرسید :
_چی
_ شما که میدونید من حق رفتن به جشن رو ندارم پس چرا میپرسید ، بعدش اون جشن برای برگشت هانیه هست پس شما باید کنارش باشید
ارباب اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ کی همچین مزخرفاتی بهت گفته !؟
_ ارباب زاده
_ بله
_ مگه این جشن برای برگشت دوباره هانیه نیست !؟
_ هست
تلخ خندیدم
_ خوب همین دیگه هم هانیه ناراحت میشه من باشم هم اینکه ترنج اومد گفت حق شرکت نداری
چشمهاش گرد شد
_ غیر ممکن
_ از خودش بپرس
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و رفت بیرون .
* * * *
_ هی بیدار شو
با شنیدن صدای ترنج چشمهام رو باز کردم گیج بهش خیره شده بودم که با عصبانیت داشت به من نگاه میکرد متعجب شده بودم چرا قیافه اش این شکلی شده بود
_ چیشده !؟
پوزخند عصبی زد
_ واقعا میخوای بدونی چیشده !؟
_ آره
_ تو دیشب پیش داداش من چی گفتی هان !،
با یاد آوری دیشب متعجب گفتم :
_ ما فقط حرف زدیم همین چیشده !؟
_ نشستی گفتی ترنج من و …
وسط حرفش پریدم :
_ درست حرف بزن اصلا متوجه نمیشم چی میگی .

_ نشستی پیش داداش من بدگویی کردی درسته گفتی خواهرت گفت من شرکت نکنم آره !؟
چشمهام گرد شد
_ ترنج حالت خوبه !؟ تو خودت گفتی جشن داریم و تو نباید بیای پایین مثل اینکه یادت رفته حتی همتا هم بود
چشمهاش برق بدی زد برای اولین بار بود این شکلی میدیدمش انقدر پر از تنفر و کینه و با عصبانیت گفت :
_ من بهت گفتم شرکت نکنی درست اما تو باید برای به داداشم بگی !؟
_ ببین ترنج داری اشتباه میکنی من اصلا از قصد نگفتم ، داداشت پرسید چرا نیومدی منم بهش گفتم خودت به ترنج گفتی من نیام پایین فقط همین من هیچ چیز دیگه ای نگفتم قصد این رو هم نداشتم که دعوا بین شما شکل بگیره اگه تو بهم میگفتی ارباب زاده خبر نداره من بهش میگفتم خودم نیومدم چرا باید کاری کنم که برای تو دردسر بشه مگه من باهات مشکل دارم !؟
بعد تموم شدن حرف های من ناراحت شد سرش رو پایین انداخت و گفت :
_ من معذرت میخوام
آروم خندیدم
_ چرا معذرت خواهی میکنی عزیزم !؟
_ من دوست نداشت اینجوری بشه همش تقصیر هانیه شد
متعجب پرسیدم :
_ یعنی چی !؟
_ اون بهم گفت بگم تو شرکت نکنی چون ممکن ناراحت بشی بخاطر اینکه مامان نازگل این جشن رو گرفته ، بعدش مشخص شد خودش جشن گرفته و همش یه نقشه بود که به نفع اون شد من و ببخش ستاره
_ تو مقصر نیستی بعدش من خیلی هم ممنونم ازت چون اگه پام رو میذاشتم به اون مهمونی حالم بد میشد
ترنج اومد سمتم خیلی آهسته گفت :
_ مواظب خودت باش ستاره هانیه خیلی موزی من نمیدونستم همچین نقشه ای کشیده
_ اشکال نداره سعی میکنم اصلا بهش فکر نکنم .
با شنیدن این حرف من خیلی آروم خندید و گفت :
_ داداش خیلی از دستم شکار شده بود
ناراحت بهش خیره شدم
_ نمیخواستم باهات دعوا کنه کاش از اول بهم میگفتی .
چشمکی زد و با شیطنت گفت :
_ اشکال نداره داداشم همیشه دیوونه بوده و من خیلی خوب این و میدونستم
محکم بغلش کردم و در گوشش گفتم :
_ خیلی خوبه که دارمت
_ چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای ارباب زاده از هم جدا شدیم ، ترنج سرش رو پایین انداخته بود ، سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که گفت :
_ با شمام
_ چیزی نشده ارباب زاده
ارباب زاده اومد سمت ترنج و گفت :
_ چه خوب که اشتباهت رو فهمیدی و اومدی معذرت خواهی هیچوقت دیگه به جای من چیزی نگو شنیدی !؟
_ آره داداش
_ حالا میتونی بری
بعد رفتن ترنج ارباب زاده به چشمهام خیره شد .

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

یک دیدگاه

  1. سایتتون و رمان ها خوبن فقط از کجا باید عضور انجمن شد هیچ پل ارتباطی پیدا نکردم جز اینجا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *