خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هشت

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هشت

ارباب سالار نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گذاشت رفت با رفتنش به مامان نازگل خیره شدم که وقتی نگاهم رو دید با صدای گرفته ای گفت :
_ چرا انقدر بهش فرصت میدی برای اشتباه دوباره آخه !؟
_ دوستش دارم .
مامان نازگل برای چند دقیقه ساکت شد و داشت به من نگاه میکرد انگار داشت حرفم رو تجزیه و تحلیل میکرد بلاخره سکوتش رو شکست و با صدای گرفته ای گفت :
_ تو چی گفتی ، من درست شنیدم عاشق شدی اونم عاشق اهورا !؟
با خجالت نگاه ازش دزدیدم که به سمتم اومد محکم گونه ام رو بوسید و گفت :
_فدای خجالتت بشم عروس خوشگلم
بعدش ازم جدا شد و گفت :
_من برم پایین پیش ارباب سالار تا باهاش صحبت کنم آروم بشه میدونم هنوز هم بابت رفتار اهورا عصبیه بعدش میام پیشت باشه !؟
_باشه
با رفتن مامان نازگل دوست داشتم محکم سرم رو بکوبم تو دیوار آخه این چه حرفی بود من زده بودم ، یعنی من واقعا دوستش داشتم آره خوب داشتم اما نمیخواستم هیچکس خبر دار بشه با باز شدن در اتاق نگاهم به ارباب زاده افتاد نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ ارباب زاده
به سمتم اومد کنار تخت ایستاد و با اخم داشت بهم نگاه میکرد ترسیده آب دهنم رو قورت دادم که گفت :
_ فکر نکن فراموش کردم که تو رفتی پیش مامانم و اون حرف ها رو بهش زدی وقتی حالت خوب شد حسابت رو میرسم
با شنیدن این حرفش بغض کردم دوباره من توانایی کتک خوردن دوباره رو نداشتم چرا ارباب زاده انقدر سنگدل شده بود به صورتم خیره شد و ادامه داد :
_دیگه هیچوقت سعی نکن پیش مامان من خودشیرینی کنی شنیدی !؟
_اما من بهش چیزی نگفته بودم ارباب زاده .
پوزخندی زد و گفت :
_اگه تو بهش چیزی نگفتی پس کی بهش گفته بود هان !؟
با بغض نالیدم :
_نمیدونم ارباب زاده اما من بهش حرفی نزده بودم
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_ دروغ نگو داری حالم رو بهم میزنی .
ساکت شدم چی باید میگفتم وقتی حرف من رو باور نداشت چه فایده ای داشت اگه میگفتم بهش داره اشتباه میکنه نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که اینبار صداش بلند شد :
_ میخوام باهات اتمام حجت کنم .
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ چی !؟
کنارم نشست و خیلی جدی گفت :
_ اگه یکبار دیگه کاری کنی که رابطه ی من با مامانم خراب بشه یا بیای پیش اون یه مشت حرف مفت بزنی اون وقت که زندگیت رو نابود میکنم من و میشناسی دیگه درسته !؟

با شنیدن این حرفش ترسیده گفتم :
_آره
خوبه ای گفت و بلند شد از سر جاش با بیرون رفتنش از اتاق بغض من هم شکست نمیتونستم به این راحتی باور کنم که ارباب زاده هنوز از من نفرت داشت اون هیچوقت نمیتونست من رو دوست داشته باشه پس چرا منه احمق عاشقش شده بودم ، همین داشت دیوونه ام میکرد .
* * * * *
نگاهم به بیتا افتاد که روبروی مامان نازگل نشسته بود نگاهش رو به ارباب زاده دوخت و گفت :
_من به ایشون گفتم که تو ستاره رو آوردی پیش من خدمتکار باشه .
صدای بهت زده ارباب زاده بلند شد :
_ چی !؟
_من از همون اولین روز میدونستم ستاره زن تو نه یه خدمتکار ، میخواستم خودت پشیمون بشی و زنت رو برداری ببری اما تو انگار عقلت رو از دست داده بودی .
داشتم با انگشت های دستم بازی میکردم خیلی خوب بود که ارباب زاده فهمیده بود من هیچ تقصیری تو این ماجرا نداشتم صدای عصبی ارباب زاده بلند شد :
_داری دروغ میگی میخوای ….
بیتا وسط حرفش پرید و خیلی محکم گفت :
_هیچ دروغی ندارم بهت بگم میدونی هم خودت من اهل دروغ نیستم اهورا ، امروز هم برای دیدن ستاره اومدم نه هیچ چیز دیگه ای
بعدش لبخندی روی لبهاش نشست به من خیره شد و گفت :
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم
_ممنون
خواست چیزی بگه که نگاهش به پشت سر من افتاد و ساکت شد به عقب برگشتم که با دیدن نغمه ساکت شدم ای وای چیزی رو که نباید دیده بود ، صدای عصبی نغمه بلند شد :
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرف نغمه انگار از بهت بیرون اومد که بهش خیره شد و گفت :
_ به تو ربطی نداره من اینجا چیکار میکنم ، تو با من نسبتی نداری که بخوام بهت جواب پس بدم .
با شنیدن این حرف بیتا انگار آتیشش زده باشند که با خشم بهش نگاهی انداخت و گفت :
_حسابت رو میرسم شنیدی من و سپهر اومدیم فیلت یاد هندوستون کرد اومدی تا شوهرم رو از دستم دربیاری اما کور خوندی سپهر حتی نیم نگاهی بهت نمیندازه .
بیتا عصبی بلند شد به نغمه خیره شد و گفت :
_من نمیدونستم شما اینجا هستید فقط اومده بودم دیدن ستاره ، بعدش من هیچ چشمی به پس مونده ی بقیه ندارم درست برعکس تو اگه راست میگی و شوهرت نیم نگاهی به من نمیندازه پس نیازی نداره انقدر از وجود من بترسی و آتیش بگیری درست مثل همیشه وجودت پر حسادت !

ارباب زاده اومد کنار بیتا ایستاد و خطاب به نغمه گفت :
_ با بیتا درست صحبت کن وگرنه فراموش میکنم اینجا مهمون هستی و یه بلایی سرت درمیارم که تا عمر داری فراموش نکنی خیلی خوب باید من رو بشناسی .
بیتا عصبی خندید
_ چه عجب پس مثل اینکه خانوم اینجا بیکار نبوده و تموم مدت داشته هرزه گی میکرده مثل اینکه به همه خیلی خوب حال دادی که اینجوری ازت طرفداری میکنند چطوره پس همه جا تو رو به عنوان یه …..
_ خفه شو نغمه .
با شنیدن صدای عصبی سپهر نغمه ساکت شد ، سپهر دقیقا پشت سرش ایستاده بود ، چشمهاش از شدت خشم قرمز شده بود اونی که خیانت کرده بود سپهر و نغمه بودند پس حق نداشتند به بیتا توهین کنند
_ تو ….
سپهر وسط حرفش پرید و خیلی محکم گفت :
_ اونی که خیانت کرد من بودم و تو پس حق نداریم به بیتا توهین کنیم اون از برگ گل پاک تره ، همین الان ازش معذرت خواهی کن زود باش .
نغمه عصبی گفت :
_ اما من …
_نغمه
نغمه ساکت شد به سمت بیتا برگشت و گفت :
_ معذرت میخوام
بیتا پوزخندی تحویلش داد و بدون اینکه چیزی بهش بگه از ما خداحافظی کرد و رفت ، ارباب زاده هم رفت تا بیتا رو برسونه . مامان نازگل به نغمه خیره شد و گفت :
_ تو حق نداشتی به بیتا توهین کنی فهمیدی !؟
_ اما من ….
_ هر دلیلی قصد داری برای توجیه خودت بیاری رو من اصلا قبول ندارم تموم مدت اینجا بودم و دیدم چه رفتار زشتی باهاش داشتی ، فکر نکن به جایی رسیدی برای خودت هر کاری دوست داشتی میتونی بکنی من تا الانش هم فقط بخاطر قولی که به بیتا دادم ساکت بودم و حرمت مهمونی که تو خونه ی من هست رو خورد نمیکنم ، اما تو حق نداشتی با بیتا که مثل دختر خودمه همچین رفتاری داشته باشی .
نغمه تموم مدت ساکت بود و داشت به حرف های مامان نازگل گوش میداد صورتش از شدت عصبانیت قرمز شده بود صدای سپهر اومد ؛
_ من معذرت میخوام .
مامان نازگل بهش خیره شد و گفت :
_ تو داخل قضیه ی امروز هیچ تقصیری نداشتی .
با رفتن مامان نازگل ترنج هم گذاشت رفت فقط من بودم حالا نغمه و سپهر .
نغمه با خشم به سپهر خیره شد و گفت :
_ تو هنوز عاشق اون زن هستی !؟
سپهر با صدای خشکی گفت :
_ من همیشه عاشق بیتا بودم و هستم حتی تا لحظه ای که بمیرم هیچوقت تو رو دوست نداشتم و دوستت نخواهم داشت اینو فراموش نکن اگه باهات ازدواج کردم و عشقم رو طلاق دادم فقط بخاطر کار کثیفی بود که تو انجام دادی.

منظورش از این حرف ها چی بود مگه نغمه چیکار کرده بود ، با رفتن سپهر نغمه هم رفت متعجب از حرف ها و رفتارشون همونجا نشستم که صدای ارباب سالار اومد :
_ چیشده !؟
با شنیدن صداش بلند شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ سلام ارباب سالار .
لبخندی زد :
_ سلام دخترم ، بشین تعریف کن ببینم چیشده .
روی مبل نشستم که ارباب سالار هم روبروی من نشست شروع کردم به تعریف کردن اتفاقاتی که افتاده بود وقتی حرف هام تموم شد صداش بلند شد :
_ نغمه خیلی زیادی پرو شده .
_ بنظرم سپهر خان هنوز عاشق بیتا خودش گفت اما چرا کاری نمیکنه برای رسیدن بهش و داره با اون عجوزه زندگی میکنه
ارباب سالار سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_ چون سپهر بی عرضه اس و تلاش نمیکنه برای فهمیدن حقیقت و داره با اون زن مکار زندگی میکنه .
_ بیتا خانوم خیلی خوبه !
_خیلی زیاد .
* * * * *
_ستاره
_ بله ارباب زاده !؟
به چشمهام زل زد و آهسته گفت :
_ من نمیدونستم بیتا به مامان گفته وگرنه اونقدر بد باهات صحبت نمیکردم .
این یه نوع معذرت خواهی بود چون ارباب زاده خیلی مغرور بود نمیتونست جور دیگه ای عذر خواهی کنه ، لبخندی روی لبهام نشست همین حرف ارباب زاده خیلی برای من ارزش داشت
_ ستاره فردا قراره برم پیش بیتا تو هم میای ، البته مامان و ترنج هم هستند .
_آره میام .
ارباب زاده رفت روی تخت خوابید بهم اشاره کرد برم کنارش بخوابم منم بدون حرف خوابیدم دستش رو دور من حلقه کرد و چشمهاش رو بست طولی نکشید که چشمهام گرم شد و تو آغوشش به خواب رفتم .
_ مامان
مامان نازگل به سمت ترنج برگشت و گفت :
_ بله
_ نمیخوای با داداش صحبت کنی !؟
مامان نازگل نفس عمیقی ‌کشید و گفت :
_ اون الان خیلی عصبیه من نمیتونم باهاش صحبت کنم ممکن بلایی سر پسر بیچاره بیاره میدونی چقدر ازش نفرت داره ، فعلا تحمل کن قلب داداشت دوباره آب بشه ، بشه همون اهورا قبلی اون وقت میشه باهاش صحبت کرد.
ترنج با ناراحتی گفت :
_ و اگه هیچوقت نشد !؟
مامان نازگل لبخندی زد و گفت :
_ یعنی ندیدی داره قلبش دوباره مثل گذشته میشه !؟
ترنج نگاهش به من افتاد لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ حق با شماست مامان!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

یک دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید پارت بعدی رو کی میزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *