خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من / رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارم

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارم

_دختره ی رعیت رو ببین چه عشوه ای میاد!
با شنیدن صدای همسر ارباب که اینو به خانوم کناریش داشت میگفت ساکت شدم و بغض کردم چرا انقدر ضعیف شده بودم من که با شنیدن هر حرفی بغض میکردم و اشکام سرازیر میشد

نازگل؟! با شنیدن صدای ارباب سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای لب زدم: جانم؟!
_گریه نکن عزیزم به وقتش خودم حساب همشون رو میرسم!

با شنیدن این حرف دلم گرم شد من هم یکی رو داشتم که مواظبم باشه و دوستم داشته باشه من بیکس نبودم ارباب رو داشتم اون هم با من بود مراقبم بود دوستم داشت بخاطر همین همسر هاش از متنفر بودند و به هر نحوی میخواستند من و اذیت کنند!
_ممنوم ارباب

چرا؟! با بغض لب زدم: برای اینکه دوستم دارید و پشتم هستید برای اینکه با وجود شما دیگه احساس بیکسی نمیکنم شما مرد من هستید!

خم شد و محکم بوسه ای رو گونم زد و با مهربونی گفت:
_من همیشه باهاتم عزیزم ناراحت نباش!

لبخندی زدم و بهش خیره شدم
که صدای عصبی همسر ارباب بلند شد:
اینجا جای اینکارا نیست! ارباب ابرویی بالا انداخت و با صدای سردی گفت: چیزی گفتی؟!

با ترس لب زد:
نه ارباب پوزخندی زد و گفت: کافیه یکبار دیگه دهنت و باز کنی جوری ادمت میکنم که به گه خوردن بیفتی!

همسر ارباب ساکت شد و دیگه حرفی نزد خوب بود که ارباب کنارم بود وگرنه معلوم نبود چقدر اذیتم میکردند!


چند روز گذشته بود هر شب دعوای نیلوفر و ارباب اردلان همسر جدید ارباب اردلان مثل من یه رعیت بود که تو روستا بزرگ شده بود اما خیلی خوشگل ودوست داشتنی بود و مهربون

نیلوفر چند بار به قصد کشت کتکش زد که اگه ارباب سالار سر نرسیده بود میکشت مریم رو ارباب اردلان وقتی فهمید عصبی شد و داد و بیداد راه انداخت که نیلوفر گفت تا وقتی مریم و نکشم اروم نمیشم!

ارباب اردلان هم گفت طلاقت میدم که آروم شد اما هنوز داره نقشه میکشه و کار هاش رو میکنه بدون اینکه ارباب اردلان بفهمه مریم رو وادار کرده خدمتکارش بشه!

_داری چه غلطی میکنی هان؟!
با شنیدن صدای فریاد ارباب اردلان سریع از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق نیلوفر که همه جمع شده بودند حرکت کردم داخل اتاق شدم که با دیدن صحنه ی روبروم بهت زده بهش خیره شدم

مریم به طرز بدی روی زمین افتاده بود و داشت گریه میکرد نیلوفر هم با بیرحمی ایستاده بود و بهش خیره شده بود پوزخندی زد و گفت
_گند کاری هاش رو آورده تو اتاق من!

مریم حرف بزن تا نکشتمت مریم فقط بیصدا گریه میکرد که ارباب اردلان لگد محکمی بهش زد که مریم پرت شد روی زمین با دیدن خون جاری شده از وسط پای مریم جیغی کشیدم و داد زدم بچه!!

همه بهت زده به صحنه ی روبرو خیره شده بودند! که صدای جیغ مریم بلند شد :
بچم یکی کمک کنه ارباب اردلان انگار تازه به خودش اومده باشه مریم رو بغل کرد و روی تخت خوابوند داد زد زود دکتر خبر کنید

چند ساعتی گذشته بود و مریم داخل اتاق بود …

چیشد آقای دکتر؟! متاسفانه بچه سقط شدن
با رفتن دکتر صدای گریه ی مریم از اتاق اومد سریع همراه خانوم بزرگ داخل اتاق شدیم مریم مظلومانه داشت اشک میریخت و ارباب اردلان با پشیمونی بهش خیره شده بود

خانوم بزرگ با عصبانیت لب زد:
مریم تو داخل اتاق نیلوفر چیکار داشتی؟! مریم ساکت فقط اشک میریخت میدونستم اون و اگه بکشی هم حرف نمیزنه پس خودم لب زدم: خانوم بزرگ؟!

به سمتم برگشت و لب زد:
بله؟! میشه شما و ارباب اردلان بیاید کارتون دارم
خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اردلان بریم اتاقم

همراه خانوم بزرگ و ارباب اردلان داخل اتاق شدیم خانوم بزرگ با جدیت لب زد:
تعریف کن! از وقتی مریم همسر ارباب شد نیلوفر خانوم به هر روشی دلش خواست اذیتش کرد مریم اصلا ادمی نیست که اعتراض کنه چون همیشه میگه حق با نیلوفره دلشکسته اش گناه داره ارباب اردلان فهمید نزاشت اذیتش کنه ولی نیلوفر بیخیال نشد و مریم رو خدمتکار شخصیش کرد.

ساکت شدم نگاهم به ارباب اردلان افتاد که از عصبانیت صورتش قرمز شده بود خانوم بزرگ اما خونسرد بهم خیره شده بود مکثی کردم و ادامه دادم:
_مریم هم بدون اینکه صداش دربیاد کاری که بهش گفته بودند رو انجام میداد بدون اینکه کسی بفهمه هر کاری نیلوفر خانوم گفت انجام میداد نمیدونم نیلوفر خانوم چه نقشه ای کشیدند که ارباب اردلان مریم و کتک زد و بچه اش اما مطمئنم نیلوفر خانوم از وجود بچه خبر داشته و میخواسته اون بدست خود ارباب اردلان سقط بشه تا انتقامش رو بگیره

ارباب اردلان با عصبانیت داد زد:
میکشم اون هرزه رو! صدای خونسرد خانوم بزرگ اومد: اردلان آروم باش کارت خیلی اشتباه بود دست رو مریم بلند کردی الانم برو کنار همسرت باش به وقتش خودم حساب نیلوفر رو میرسم فعلا صداش رو در نیار.
اما خانوم بزرگ اردلان!؟
_باشه خانوم بزرگ

با رفتن ارباب اردلان از اتاق خانوم بزرگ به سمتم برگشت و گفت:
این حرف ها تو همین اتاق میمونه فهمیدی؟! چشم خانوم بزرگ
مراقب مریم باش دورا دور هر چیزی شد بهم خبر بده باشه؟! باشه
_حالا میتونی بری.

از اتاق خانوم بزرگ خارج شدم و به سمت پایین حرکت کردم با دیدن نیلوفر که نشسته بود و داشت قهوه میخورد دلم میخواست برم تا میتونم بزنمش یه آدم چقدر میتونست پست باشه آخه‌.

نازگل؟! با شنیدن صدای ارباب سالار به سمتش برگشتم و لب زدم: جانم ارباب؟!
چخبر شده اینجا؟! بچه ی ارباب اردلان سقط شده
ارباب سالار داد زد:
_چی؟!

اردلان کجاست الان؟! تو اتاق نیلوفر خانوم بالا
ارباب سالار با عجله به سمت بالا حرکت کرد تا خواستم دنبالش حرکت کنم صدای نیلوفر بلند شد:
هی تو نازگل؟! به سمتش برگشتم و لب زدم: بله؟!
بیا اینجا ببینم. به سمتش حر‌کت کردم وقتی کنارش رسیدم تو چند قدمیش ایستادم و لب زدم: بله بفرمائید؟!

امیدوارم حرفی از دهنت بیرون نیومده باشه وگرنه برات بد میشه فهمیدی؟! چی براش بد میشه انوقت؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ رنگ از صورت نیلوفر پرید بلند شد و با صدای لرزونی گفت:
اینکه اردلان مریم و زد و بچش سقط شد! مطمئنی همینه؟!
_بله خانوم بزرگ..

نازگل؟! به سمت خانوم بزرگ برگشتم و لب زدم: بله خانوم بزرگ؟!
برو ببین بالا چیزی نیاز ندارند چشم
و به سمت اتاق بالا حرکت کردم
صدای عصبی ارباب سالار میومد:
_لیاقت مریم ونداشتی !

صدای ناراحت ارباب اردلان اومد:
هر چی بگی حق داری داداش! صدای عصبی ارباب سالار اومد: کافیه ببینم یکبار دیگه همچین اتفاق هایی افتاده مریم و ناراحت کردی هر طور شده طلاقش و ازت میگیرم فهمیدی؟!
آره صدای عصبی ارباب سالار اومد: آشغال دستت بشکنه بخاطر اون زنیکه ی پتیاره ببین با مریم چیکار کردی؟!

داداش ببخشید! من حساب اون پتیاره رو میرسم
داداش خانوم بزرگ گفت کاری نداشته باشید خودم رسیدگی میکنم صدای عصبی ارباب سالار اومد: باشه فعلا مواظب مریم باش

دیگه منتظر نموندم چیزی گوش بدم به سمت اتاق رفتم و تقه ای زدم که صدای گرفته ی ارباب اردلان اومد:
بیا تو؟! داخل اتاق شدم و لب زدم: خانوم بزرگ گفت بیام ببینم کاری ندارید
نه ممنون گلناز میتونی بری کاری داشتید بگید بیام
باشه ممنون میتونی بری چشم آقا

به سمت اتاقم حرکت کردم که صدای ارباب سالار از پشت سرم اومد:
گلناز؟! به سمتش برگشتم و گفتم: جانم؟!
بیا داخل اتاق کارت دارم چشم‌
تا خواستم همراه ارباب سالار داخل اتاق برم صدای داد و بیداد نیلوفر و خانوم بزرگ
از پایین اومد حس کردم رنگ از صورتم پرید ارباب سالار با تعجب گفت:
_چخبره!!

با رفتن ارباب سالار به سمت پایین دنبالش حرکت کردم هر چی به پایین نزدیکتر میشدیم صدا ها واضحتر میشد با دیدن خانوم بزرگ که روی زمین افتاده بود و نیلوفر داشت بهش لگد میزد

چشمهام گرد شد ارباب سالار به سمت نیلوفر رفت و سیلی محکمی بهش زد با عجله به سمت خانوم بزرگ رفتم و کمکش کردم از روی زمین بلند بشه
خانوم بزرگ رو روی مبل نشوندم که صدای عربده ی ارباب سالار سالن رو پر کرد.
_زنیکه ی هرزه چجوری همچین غلطی کردی هان؟!

صدای خانوم بزرگ بلند شد:
سالار ولش کن! اما خانون بزرگ
سالار!!! انقدر محکم گفت که ارباب سالار نیلوفر رو جوری محکم پرت کرد که افتاد روی زمین و صدای گریه اش بلند شد ارباب سالار با داد گفت: گمشو فقط!!!

با رفتن نیلوفر ارباب سالار به سمت خانوم بزرگ اومد و گفت:
خوبی؟! آره
چرا اینکار و کرد چون داشتم تهدیدش میکردم اگه یکبار دیگه به مریم دست بزنه بدبختش میکنم یا نقشه ای پشت سرش بکشه اونم به خیال خودش میخواست من و بکشه

ارباب سالار با عصبانیت گفت:
میکشمش زنیکه ی پتیپاره سالار آروم باش!
اما خانوم بزرگ اون… هیش درست میشه نگران نباش

با صدای آرومی گفتم:
ناراحت نباشید درست میشه ارباب سالار به سمتم برگشت و با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت: عصبانیم چرا گذاشتم مریم زن اون اردلان احمق بشه
_اینجوری نگید ارباب هم ارباب کوچیک هم مریم همدیگرو دوست دارند شما کار خوبی کردید این اتفاقات هم خوب شد که افتاد برای بهتر شدن رابطشون برای اینکه دیگه با هر اتفاقی به همدیگه زود شک نمیکنن

شاید حق با تو لبخندی زدم که دستهاش رو باز کرد و با صدای خشداری گفت: بیا بغلم ببینم توله
با شنیدن حرفش از خجالت سرخ و سفید شدم و به سمتش حرکت کردم که محکم بغلم کرد و گفت:
_خیلی خوبه که هستی

ارباب انقدر موهام و نوازش کرد که چشمهام گرم شد و خوابم برد با شنیدن صدایی کنار گوشم آروم چشمهام و باز کردم ارباب انگار بیدار شده بود و رفته بود پس کی داشت من و بیدار میکرد

چشمهام و باز کردم با دیدن همسر اول ارباب سریع روی تخت نشستم و گفتم:
سلام خانوم پوزخندی زد و گفت: فکر کردی خونه ی باباتی که راحت گرفتی خوابیدی گرچه فکر نمیکنم تو خونه ی بابا هم انقدر میخوابیدی چون صبح زود میرفتی خونه ی مردم کلفتی

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهار

  به سختی تونستم حوا رو آروم کنم ، وقتی تونست بخوابه آهسته از اتاقش …

2 دیدگاه

  1. چقدر ضعیف و مزخرف نوشته نویسنده همش اسما تغییر میکنه یه بار نازگل یه بار گلناز!! اسم زن اردلان، دومی سحر بود! الان شده مريم!! همسر اول ارباب ساناز، بعدش یهو شد فخری!! خودتو گیر آوردی، من نمی‌فهمم چطوری اینهمه آدم پیگیر این رمان با این متن فوق ضعیف هستن، نویسنده تو بیو خودش بنویسه من نویسنده ۷ ساله فسفر خالص حافظه در حد ماهی😁

  2. سلام پارت بعدیشو کی میزارین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *