خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت پانزده

رمان شوهر غیرتی من/پارت پانزده

#ارباب سالار

حرف هایی که نازگل زده بود باعث شد بیشتر به فکر فرو برم من هم خوب خانوم بزرگ رو میشناختم و میدونستم آدمی نیست که بخواد بی دلیل از کسی متنفر بشه و کاری بکنه پس باید دلیلش رو میفهمیدم از طرفی هم نگران خانوم بزرگ بودم نمیدونم چرا احساس بدی بهم دست داده بود زنگ‌زدم و تموم محافظ هارو خبر کردم تا داخل عمارت باشند وقتی رسیدم همه چیز آماده بود و محافظ ها داخل عمارت ایستاده بودند ، داخل عمارت که شدم صدای داد ناز بانو داشت میومد:
_پیرزن کثافط مگه بهت نگفتم که کارت رو درست انجام بدی تو چیکار کردی اما کاری کردی که سالا بره .
دستام از عصبانیت مشت شد این کثافط خانوم بزرگ رو تهدید کرده بود حسابش رو میرسم به محافظا خبر دادم و خودم داخل شدم و گفتم
_به به میبینم چشم من و دور دیدی شروع کردی به گوه خوری؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت رنگ از صورتش پرید ، به سمت خانوم بزرگ رفتم کمکش کردم بلند بشه به ناز بانو خیره شدم و گفتم
_خوب پس میخواستی من پیشت بمونم پیش توی هرزه
سیلی محکمی بهش زدم که پرت شد روی زمین با وحشت گفت:
_ارباب تو رو خدا اشتباه دارید میکنید من …
کمربندم رو بیرون آوردم و اولین ضربه رو بهش زدم که صدای داداش بلند شد انقدر زدمش ک داشت خون بالا میاورد
عصبی داد زدم:
_محمد
طولی نکشید که اومد و گفت:
_بله آقا؟!
_ببرید وسط میدون فلکش کنید.
_چشم آقا
وقتی ناز بانو رو بردند به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم:
_خوبی؟!
چشمهاش پر از اشک شده بود
_معذرت میخوام
بغلش کردم و گفتم
_تو نباید معذرت خواهی کنی

خانوم بزرگ رو به عمارت پیش نازگل و نازیلا بردم تا مواظبش باشند خودم هم زنگ زدم تا نازبانو رو بیارند وقتی آوردنش صورتش و بدنش غرق در خون بود لبخندی زدم و با لذت بهش خیره شدم بیشتر از این حقش بود این زن باعث تموم بدبختی های ما شده بود
_خوب
سرش رو بلند کرد و گفت:
_تو رو خدا بزار من برم
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_کجا بودی حالا
با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد اما اصلا دلم ذره ای براش به رحم نیومد این زن هر بلایی که سرش بیاد حقش بود
_تو به چه حقی خانوم بزرگ رو تهدید کردی؟!
_من فقط …
صدای خانوم بزرگ مانع حرف زدنش شد
_این دختره ی هرزه اینجا چیکار میکنه
به خانوم بزرگ خیره شدم و گفتم
_آروم باشید خانوم بزرگ
صدای نازگل بلند شد
_ارباب
بهش خیره شدم که گفت
_میشه یه لحظه بیاید
سری تکون دادم و رفتم پیشش و گفتم

_لطفا فعلا به خانوم بزرگ فشار نیارید خودش بهتون میگه چیشده فقط یکم صبور باشید.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_تو چیزی میدونی نازگل؟!
_خودش باید بگه بهتون ارباب من حق گفتن حرف ایشون رو ندارم
میدونستم یه چیزی هست اما چی نمیدونستم بهتر بود صبر میکردم تا خانوم بزرگ خودش بهم بگه به سمت خانوم بزرگ رفتم و گفتم:
_بااین چیکار کنم خانوم بزرگ؟!
_از روستا بندازش بیرون ، بگو ببرنش پیش خانوادش دیگه نمیخوام هیچوقت سایه ی نحسش رو ببینم.
_باشه.
به نگهبان ها گفتم ، وقتی نازبانو رو بردند به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم:
_هنوز هم میخوای نازگل بره؟!
خانوم بزرگ به چشمهام خیره شد و گفت:
_نه
لبخندی بهش زدم که گفت:
_دیگه نمیخوام نازگل جایی بره.
_هر موقع مساعد بودید و خواستید برام توضیح بدید
_چشم
با رفتن خانوم بزرگ نفس عمیقی کشیدم حالا که ناز بانو رفته بود زندگی تو عمارت برای هممون آسوده تر بودم

نازگل

با احساس حالت تهوع شدیدی که بهم دست داد از سر میز بلند شدم و به سمت دستشویی دویدم انقدر عق زدم که دیگه هیچ جونی تو تنم نموند صدای بقیه داشت از پشت در میومد اصلا نمیتونستم جوابشون رو بدم وقتی کمی حالم بهتر شد در رو باز کردم که نازیلا و خانوم بزرگ مریم پشت در بودند ، صدای نگران خانوم بزرگ بلند شد:
_نازگل خوبی؟!
با صدایی که انگار از ته چاه داشت بیرون میومد گفتم:
_خوبم
_اما رنگ از صورتت پریده انگار اصلا خوب نیستی.
_نه خوبم حالم خیلی خوبه.
با شنیدن صدام با نگرانی بیشتری گفت
_رنگ به صورتت نمونده کجا حالت خوبه ، نازیلا کمک کن ببریمش اتاق به دکتر خانوادگی هم خبر میدم تا بیاد.
* * * *
امروز فهمیده بودند حامله ام و کل روستا رو شیرینی داده بودند و جشن بزرگی ارباب گرفته بود خوشحال بودم اون هم خیلی زیاد اما نمیدونستم این خوشحالی زیاد دووم نداره.

*دوستای عزیز به علت کوتاه بودن پارت معذرت جبران میشه حتما*

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

2 دیدگاه

  1. سلام پارت بعدی رماناتون رو کی میزارین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *