خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هفت

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفت

داخل حیاط مشغول تمیز کردن و جارو زدن بودم سنگینی نگاه مرد ها رو روی خودم حس میکردم و همین معذبم میکرد حس بدی داشتم میون این همه نگاه هیز مرد ها کاش ارباب نمیزاشت تو حیاط کار کنم
_خانوم خوشگله ؟!

با شنیدن صدای پسر جوونی با ترس بدون توجه بهش به کار خودم ادامه دادم و سعی کردم بهش توجهی نکنم ک دوباره صداش بلند شد
_خانوم کوچولو
با ترس خواستم از اونجا دور بشم ک دستی دور بازوم قرار گرفت اشک داخل چشمهام جمع شد و روی گونم سرازیر شد با گریه گفتم
_دارید چیکار میکنید تو رو خدا بازوم و ول کنید!
_هیش خانوم کوچولو تو …..
_داری چه غلطی میکنی؟!

با شنیدن صدای ارباب شدت اشکام بیشتر شد چقدر بی پناه شده بودم صدای پسره ی جوون بلند شد
_سلام ارباب
صدای خشن ارباب بلند شد
_دستش و ول کن تا جفت دستات و قطع نکردم
وقتی دستام رو آزاد کرد به سمت ارباب برگشتم با دیدنم برای چند لحظه شکه به صورت اشکیم خیره شد بعد از چند دقیقه چشمهاش از عصبانیت قرمز شد

با فک منقبض شده اش بهم خیره شد و با خشم غرید
_زود باش برو داخل خونه
با صدای لرزونی گفتم
_چشم ارباب
و به سمت خونه حرکت کردم داخل سالن ک شدم صدای عصبی همسر اول ارباب بلند شد
_هی تو بیا اینجا ببینم
به سمتش حرکت کردم بیخیال روی مبل لم داده بود و با نفرت و عصبانیت بهم خیره شده بود
_مگه بهت نگفتم حیاط و جارو بزن؟!

با صدای گرفته ای گفتم
_خانوم من .‌‌…
حرفم و قطع کرد با خشم داد زد
_تو چی هان فک کردی کی هستی عین بقیه یه کلفت هستی ک فقط یه مدت زیرخواب ارباب شدی کاری نکن بدمت زیرخواب نگهبان ها بشی
با شنیدن این حرف همسر ارباب بدنم هیستریک شروع کرد به لرزیدن ک با دیدن لرزش بدنم پوزخندی زد و گفت
_بایدم بترسی!

صدای عصبی ارباب اومد
_چخبره‌ اونجا؟!

همسر ارباب به سمت ارباب برگشت و گفت
_این خانوم کوچولو فکر میکنه کسی هست برای خودش تو این عمارت بهش گفته بودم بره حیاط و تمیز کنه اما انگار خوشش نیومده و زود اومده داخل برای همین داشتم بهش گوشزد میکردم جایگاهش رو تو این عمارت و تو زندگی شما!
صدای خشن ارباب بلند شد
_تو چه گهی خوردی؟!
با شنیدن صدای عصبی و ترسناک ارباب رنگ از صورت همسر ارباب پرید و با ترس گفت
_من خوب …..

ارباب حرفش و قطع کرد و عربده زد
_کی بهت گفت همچین غلطی بکنی هان تو مگه نمیدونی نازگل همسر منه کی بهت اجازه داده تو این کار ها دخالت کنی
_سالار من !
_خفه شو دهنت و ببند
با دادی ک زد همسرش ساکت شد ک صدای خانوم بزرگ اومد
_پسرم چیشده؟!

ارباب سالار به سمت خانوم بزرگ برگشت و گفت
_میخواستید چی بشه خانوم بزرگ این به خودش اجازه داده تو کاری های من دخالت کنه فک کرده انقدر بی غیرتم ک همسر من و برداشته فرستاده بین اون همه مرد تو حیاط عمارت تا کار کنه خانوم بزرگ با شنیدن حرف های ارباب سالا اخماش رو تو هم کرد و گفت
_ناز بانو
همسر ارباب با ترس گفت
_خانوم بزرگ من

خانوم بزرگ حرفش و قطع کرد گفت
_همین الان وسایلت رو جمع میکنی و از این عمارت میری
به وضوح رنگ از صورت همسر ارباب پرید با ترس گفت
_کجا خانوم بزرگ؟!
_از همون جایی ک اومدی برمیگردی همونجا
همسر ارباب با التماس گفت
_خانوم بزرگ تو رو خدا بهم رحم کنید
_تو مگه به پسرم و عروسم رحم کردی ک من بخوام رحم کنم؟!

_خانوم بزرگ تو رو خدا دیگه تکرار نمیشه
خانوم بزرگ رو کرد به سمت ارباب سالار و گفت
_تصمیم با تو پسرم
ارباب سالار نگاهی به ناز بانو ک داشت گریه میکرد انداخت و گفت
_کافیه یکبار دیگه ببینم همچین اشتباهی رو اونوقت ک من میدونم و تو کاری میکنم از تموم کار هات پشیمون بشی فهمیدی؟

ناز بانو سری تکون داد ک ارباب به سمتم برگشت و گفت
_بیا داخل اتاقم
با ترس گفتم
_چشم ارباب
به سمت اتاق ارباب حرکت کردم تقه ای زدم ک صدای خشدارش بلند شد
_بیا تو
داخل اتاق شدم ک گفت
_در اتاق و ببند
در اتاق و بستم و با ترس کنار در ایستادم میترسیدم ارباب تنبیه سختی برام در نظر بگیره به سمتم برگشت با دیدن رگ پریده ام و صورت پر از ترسم ابرویی بالا انداخت و گفت
_بیا اینجا ببینم

به سمتش حرکت کردم تو دو قدمیش ایستادم ک صدای بمش بلند شد
_خیلی وقته تمکین نکردی!
با شنیدن این حرفش حس کردم تموم صورتم از خجالت گر گرفت ک دستم و گرفت و به سمت تخت برد مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم خم شد روی صورتم لبهاش و روی لبهام گذاشت شروع کرد به بوسیدن بعد از چند دقیقه منم همراهیش کردم و این شد آغاز یه رابطه ی دیگه

* * * *
#ارباب_سالار

نگاهی به نازگل انداختم ک چشمهاش رو بسته بود و مظلومانه خوابیده بود چقدر این دختر بچه رو دوست داشتم
با باز شدن چشمهاش اخمام رو تو هم کردم و چشمهام رو بستم با بالا پایین شدن تخت فهمیدم بلند شده لباس هاش رو پوشید از اتاق رفت بیرون
روی تخت نشستم باید هر چه زودتر یه فکری برای این اوضاع میکردم دوری از نازگل برام سخت بود

با شنیدن صدای نازگل ایستادم نگاهم و بهش دوختم ک داشت به نازیلا میگفت
_خانوم باید از این طرف برید
نازیلا متعجب گفت
_اما ناز بانو گفتن از اون طرف باید برم
نازگل با آرامش گفت
_نه خانوم از این طرف باید برید خانوم بزرگ همیشه عصرونه اش رو تو باغ پشتی با عروس هاشون میخورن جایی ک شما داشتید میرفتید محل ناهار خوری مرد ها بود ک اگه میرفتید ارباب عصبانی میشد بفرمائید من شما رو ببرم پیش خانوم بزرگ اینا خانوم
صدای مهربون نازیلا بلند شد
_ممنونم نازگل اگه تو نبودی تو دردسر میفتادم امروز
_وظیفه اس خانوم

با رفتن نازیلا و نازگل با لبخند به مسیر رفتنشون خیره شده بودم چقدر این دختر ساده و معصوم بود داشت به هووش کمک میکرد بدون اینکه حتی ذره ای حسادت کنه یا کینه داشته باشه برعکس نازگل همسر اولم ناز بانو یه زن حریص و بد ذات بود ک برای رسیدن به خواسته هاش هر کاری انجام میداد
باید حسابش رو میرسیدم اما به وقتش اون باعث شده بود من بچه ام رو از دست بدم و این کاراش تاوان بزرگی داره ک فعلا سکوت کردم تا وقتش برسه
* * * * *
#نازگل

_بفرمائید خانوم اونجاست
لبخندی زد و گفت
_تو نمیای؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم
_نه خانوم من اجازه ندارم بیام
ابروهاش رو درهم کشید و گفت
_یعنی چی این حرفت؟!
_رعیت ها اجازه ندارن ناز بانو بهم گفت خانوم بزرگ گفته
_باشه عزیزم نمیخواستم ناراحتت کنم میتونی بری
_چشم خانوم
قدم اول رو ک برداشتم صدای خانوم بزرگ بلند شد
_نازگل

با شنیدن صدای خانوم بزرگ به عقب برگشتم و گفتم
_بله خانوم بزرگ؟!
_کجا داری میری بیا اینجا ببینم
متعجب به سمت خانوم بزرگ اینا حرکت کردم وقتی رسیدم سرم و پایین انداختم و گفتم
_بله خانوم بزرگ؟!
_کجا داشتی میرفتی مگه نگفته بودم همتون باید بیاید
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ نگاهم و به ناز بانو دوختم ک صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_باتوام نازگل

سرم و پایین انداختم ک صدای ناز بانو بلند شد
_من بهش گفتم نیاد آخه چرا یه رعیت باید بیاد بین ما وقتی ارباب هم طردش کرده
سوزش اشک رو داخل چشمهام حس میکردم لبخند تلخی روی لبهام نشست ک صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_فکر نمیکنم این کار ها به تو مربوط باشه ک داری دخالت میکنی!
ناز بانو با صدای عصبی گفت
_اما خانوم بزرگ
_ساکت نمیخوام حرفی بشنوم
_نازگل بشین توام
با صدای آرومی گفتم
_چشم خانوم بزرگ
کنار خانوم بزرگ روی میز خالی نشستم سنگینی نگاه ناز بانو رو روی خودم احساس میکردم و از شدت ترس حتی جرئت نداشتم سرم و بلند کنم

من بشدت از این زن میترسیدم اون کسی بود ک بخاطر حسادت من و از روی پله ها هول داد تا بچه ام سقط بشه هر کاری ازش بعید بود کاش میشد ازش متنفر بشم و من هم مثل خودش بد باشم اما همیشه جوری بودم ک نمیتونستم از کسی متنفر باشم
_نازگل ؟!
سرم بلند کردم و به نازیلا همسر جدید ارباب دوختم و گفتم
_بله خانوم؟!
_نظر تو چیه با مسافرت تو هم میای؟!
سرم پایین انداختم و با صدای گرفته ای گفتم
_نمیدونم خانوم باید ارباب و خانوم بزرگ اجازه بدند

ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_چرا از یه بچه نظر میگیرید آخه اون اجازه اش دست خودش نیست حتی
صدای خانوم بزرگ اومد
_نازگل مثل تو نیست فقط بلده تو هر کاری با بزرگترش مشورت کنه و اول از همه از شوهرش اجازه بگیره
لبخند محوی از طرفداری خانوم بزرگ زدم ک صدای عصبی ناز بانو بلند شد
_منظورتون از این حرف چیه خانوم بزرگ؟!

خانوم بزرگ به سمتش برگشت و گفت
_واضح حرفم و گفتم
تا ناز بانو خواست حرفی بزنه صدای نازیلا بلند شد
_خانوم بزرگ پس تصمیم مسافرت با شما و ارباب
_من با ارباب حرف میزنم خبرش و میدم
_ممنون خانوم بزرگ
خانوم بزرگ به سمت نازیلا برگشت معنی دار نگاهش کرد و گفت
_امیدوارم به زودی نوه ام رو هم تو بغلم بگیرم
نازیلا لبخند خجولی زد و گفت
_انشاالله

با شنیدن این حرف بغض کردم اما به سختی فرو بردمش با لبخند تلخی سرم و پایین انداختم شاید اگه بچه ام سقط نمیشد من بچه ی ارباب رو بدنیا میاوردم
صدای ناز بانو بلند شد
_من و نازگل ک دیگه نمیتونیم برای ارباب بچه بدنیا بیاریم امیدوارم سر نوشت تو هم عین نازگل نشه!
با شنیدن این حرف تهدید آمیز ناز بانو کنترلم رو از دست دادم با عصبانیت بلند شدم و داد زدم
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی نازیلا بچه اش رو سالم بدنیا میاره و این وسط تنها کسی ک میسوزه تویی

ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_چی داری میگی تو هان ؟!
با خشم گفتم
_داری نازیلا رو تهدید میکنی تو تو بچه ی من و کشتی از پله ها هلم دادی من هیچوقت دیگه نمیتونم مادر بشم الان هم داری نازیلا رو تهدید میکنی!
_نازگل آروم باش
با گریه رو به نازیلا گفتم
_داره تهدید میکنه این میخواد تو هم مثل من بشی

ناز بانو از روی صندلی بلند شد و با عصبانیت داد زد
_چرا داری چرت و پرت میگی کی گفته من تو رو هل دادم هان؟!
تا خواستم حرفی بزنم صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_کافیه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم فهمیدید؟!
با گریه گفتم
_چشم خانوم بزرگ
ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_انقدر مظلوم نمایی نکن تو دیگه جایی تو دل هیچکس نداری چون اجاقت کوره و هیچوقت نمیتونی حامله بشی
با شنیدن حرف هاش شدت گریه ام بیشتر میشد اما هیچ کدوم از حرف هاش دردش به اندازه ای نبود ک بهم یاد آوری میکرد ارباب دیگه اصلا من و دوست نداره

_نازگل
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سرم و بلند کردم ک ادامه داد
_برو داخل اتاقت
_چشم
خواستم اولین قدم رو برادرم ک صدای ناز بانو بلند شد
_همیشه یادت بمونه کی هستی و چی بودی الان چیشدی تو یه رعیت بدبخت بیچاره بیشتر…..
_ببند هنتو!
با شنیدن صدای ارباب ناز بانو ساکت شد ک ارباب اومد کنارم ایستاد ورو به ناز بانو گفت
_تو خیلی دیگه زبونت دراز شده فک کردی کی هستی واقعا هان؟!

_ارباب
_گشمو داخل اتاقت جلوی چشمم نباش تا کاری ک باید و نکردم
ناز بانو با نفرت نگاهم کرد و رفت از دیدن چشمهای پر از نفرتش ترسیدم
_نازگل تو هم برو داخل اتاقت
_چشم ارباب
با قدم های لرزون به سمت اتاقم حرکت کردم عجب روزی بود امروز خیلی دلم گرفته بود ناز بانو حقیقت ها رو جوری به قلبم کوبیده بود ک حس میکردم قلبم تیکه تیکه شده

 

و اصلا درست شدنش دیگه ممکن نیست
_نازگل
با شنیدن صدای مریم ایستادم گیج گفتم
_جانم
_خوبی چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی نگرانت شدم
_خوبم
_چرا چشمهات قرمزه گریه کردی باز کی اذیتت کرده
_نه من خوبم نگران من نباش!
_اما …
_خوبم مریم
و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم به سمت اتاقم خواستم حرکت کنم ک صدای داد آشنایی اومد
_نازگل!!!!!
با شنیدن صدای پسر عموم سریع به سمت حیاط دویدم با دیدنش اشک داخل چشمهام جمع شد مهبد بود پسر عموم کسی ک از بچگی مثل برادر بود برام و همیشه هوام رو داشت حالا بعد از چند سال برگشته بود با گریه گفتم
_مهبد!؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت با عجله به سمتش دویدم و تو بغلش جا گرفتم اشکام با شدت روی صورتم جاری بودند با صدای گرفته ای نالیدم
_کجا بودی مهبد؟!
_بلاخره اومدم عزیز دلم گریه نکن
_چرا تنهام گذاشتی نگفتی من بدون تو چیکار کنم
_هیش دیگه تنهات نمیزارم برای همیشه مراقبتم گریه نکن
_اینجا چخبره؟!
با شنیدن صدای داد ارباب با وحشت از مهبد جدا شدم ک صدای عصبی مهبد بلند شد
_اومدم خواهرم و ببرم
ارباب عصبی گفت
_تا جایی ک من میدونم زن من هیچ برادری نداشت
مهبد با عصبانیت فریاد زد
_نازگل زن تو نیست فهمیدی؟!

با شنیدن این حرف ارباب با عصبانیت به سمت مهبد هجوم آورد ک جیغی کشیدم مهبد من و از خودش جدا کرد و با ارباب افتادن به جون هم با گریه التماس میکردم بس کنند اما جفتشون کوتاه بیا نبودند
_بسه!
با شنیدن صدای داد خانوم بزرگ جفتشون از هم جدا شدند خانوم بزرگ با عصبانیت گفت
_اینجا چخبره مگه چاله میدون افتادید به چون هم؟!
مهبد با خشم نگاهی به ارباب انداخت و رو کرد سمت خانوم بزرگ و گفت
_اومدم خواهرم رو از اینجا ببرم
خانوم بزرگ با خونسردی گفت
_خواهرت کیه؟!
_نازگل
صدای عصبی ارباب سالار اومد
_دهنت و ببند اسم زن و به زبونت نیار
تا مهبد خواست حرفی بزنه صدای خانوم بزرگ اومد
_جفتتون بیاید داخل اتاق من!
بعد از گفتن این حرف به سمت داخل رفت مهبد و ارباب نگاهی تنفر آمیزی بهم انداختند و رفتند داخل

چند ساعت گذشته بود و خبری نشده بود از شدت استرس حالت تهوع بهم دست داده بود صدای ناز بانو بلند شد
_کارت تمومه رعیت کوچولو!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم
_چی دارید میگید؟!
_بخاطر خیانتی ک به ارباب کردی فک نکنم بزارن زنده بمونی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد متعجب گفتم
_خیانت؟!
_آره خانوم کوچولو خیانت اونم با معشوقه ات
_چی داری میگی؟!
صدای عصبی نازیلا اومد
_تو میفهمی چی داری میگی؟!
ناز بانو به سمتش برگشت و گفت
_آره اما انگار تو نمیفهمی داری چی میگی!

نازیلا تا خواست جوابش رو بده در اتاق خانوم بزرگ باز شد و ارباب و مهبد اومدند بیرون یه گوشه ایستاده بودم ک صدای مهبد اومد
_نازگل؟!
به سمتش رفتم و با بغض گفتم
_بله داداش؟!
لبخندی زد و گفت
_من باید برم اما فردا میام دیدنت مواظب خودت باش باشه؟!
با شنیدن این حرفش چشمهام برقی زد و گفتم
_راست میگی؟!
_آره عزیزم
با ذوق بهش خیره شده بودم ک دستی برام تکون داد و رفت با رفتنش صدای عصبی ارباب سالار اومد
_نازگل زود باش بیا اتاقم
_چشم ارباب

به سمت اتاق ارباب خواستم حرکت کنم ک صدای ناز بانو اومد
_فاتحه ات رو بخون
متعجب بهش خیره شدم منظورش چی بود من ک کاری نکرده بودم هنوز سر جام ایستاده بودم ک صدای نازیلا اومد
_به حرفش توجه نکن عزیزم برو
لبخندی زدم و سری تکون دادم و به سمت اتاق ارباب حرکت کردم در اتاق باز بود داخل شدم ک صدای ارباب بلند شد
_در اتاق و ببند
در اتاق رد بستم و به سمتش رفتم تو چند قدمیش ایستادم و گفتم
_بله اربا

_اون پسره چیکارت بود؟!
با صدای آرومی گفتم
_پسر عموم بود ارباب
پوزخندی زد و گفت
_تا الان کجا بوده؟!
_رفته بود شهر برای کار ارباب!
به سمتم اومد فکم رو داخل دستهاش گرفت و سرم و بلند کرد مجبورم کرد زل بزنم به چشمهاش با صدای خشداری گفت
_دیگه به هیچ عنوان دور بر اون پسره نبینمت فهمیدی؟!
با ترس سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک گفت
_وای بحالت نازگل به حرفم گوش ندی اونوقت ک اون روی من و میبینی!
فقط تو سکوت بهش خیره شده بودم مگه من میتونستم با حرفش مخالف کنم اون شوهر من بود هر چیزی ک میگفت من گوش میدادم به هیچ عنوان نمیتونستم سرپیچی کنم مخصوصا منی ک اینجا هیچکس رو نداشتم ازم حمایت کنه

_میتونی بری
با صدای گرفته ای گفتم
_چشم ارباب
از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم خواستم حرکت کنم ک صدای ناز بانو اومد
_هی تو ؟!
به سمتش برگشتم و مظلوم گفتم
_بله خانوم؟!
_بیا اینجا ببینم
به سمتش رفتم ک گفت
_زود پاهام رو ماساژ بده خستم
با شنیدن این حرفش آه تلخی تو گلو کشیدم و گفتم
_چشم

مگه من جرئت مخالفت داشتم شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش چند دقیقه ای گذشته بود ک صدای عصبی ارباب اومد
_نازگل؟!
با شنیدن صدای ارباب با ترس بلند شدم و بهش خیره شدم حس میکردم کار اشتباهی انجام دادم و الانه ک مجازت بشم
_داری چه غلطی میکنی ؟!
به تته پته افتادم
_ارباب بخدا من فقط کاری ک خانوم گفت رو انجام میدادم کاری نکردم من!

با خشم غرید
_زود باش گمشو برو داخل اتاقت بعدا به حسابت میرسم
با ترس به سمت اتاقم حرکت کردم حتی نمیدونستم چه کار اشتباهی انجام دادم ک ارباب میخواست من رو تنبیه کنه از شدت ترس و استرس تموم بدنم داشت میلرزید
با باز شدن در اتاق با ترس نگاهم رو به در دوختم ک قامت مریم نمایان شد با دیدنم به سمتم اومد و نگران گفت
_چته نازگل چرا داری میلرزی؟!
_من داشتم پاهای ناز بانو رو ماساژ میدادم
_خوب
به گریه افتادم
_ارباب اومد نمیدونم چرا عصبی بود تهدید کرد و بهم گفت بیام داخل اتاق بعدا به حسابم میرسه
محکم بغلم کرد و گفت
_نلرز عزیزم چیزی نشده باشه؟!
سری تکون دادم ک لبخندی زد و گفت
_من یه خبر خیلی خوب برات دارم

با صدای گرفته ای گفتم
_چی ؟!
با خوشحالی گفت
_من حاملم
با بهت گفتم
_چی
_من حامله
جیغ بلندی از شادی کشیدم و محکم بغلش کردم و داشتم ابراز خوشحالی میکردم ک در اتاق باز شد و صدای ارباب اردلان اومد
_چیشده ؟!
با دیدنش شرمنده از مریم جدا شدم ک صدای مریم اومد
_ببخشید تقصیر من شد!
صدای خانوم بزرگ اومد
_چتونه عین بچه ها داد میزنید

با خوشحالی به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم
_خانوم بزرگ مژده بدید مریم حامله اس
_چی؟!
_مریم حامله اس
با شنیدن این حرفم مریم از خجالت شکل لبو شد صدای بهت زده ی ارباب اردلان اومد
_مریم راسته؟!
مریم با خجالت سرش و تکون داد ک ارباب اردلان محکم بغلش کرد
_تبریک میگم ارباب کوچیک
ارباب اردلان لبخندی زد و گفت
_ممنون زن داداش!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

3 دیدگاه

  1. هر دفعه زن اول اربابو می ندازن بیرون قسمت بعدی بی خیال روی مبل نشسته یروز اسمش نازیلا یروز یه اسم دیگه واقعا حافظه تون یاری نمی کنه یا مارو گرفتین؟

  2. سلام بابت رمان های زیباتون ممنون فقط پارت بعدی امشب میزارین یا فردا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *